کهکشان نقره ای من

بایگانی

با حرف های ثبت نشده ام چه کنم؟

پنجشنبه, ۱۸ تیر ۱۳۹۴، ۰۱:۵۱ ب.ظ

1. یه جمله ای بود که میگفت هیچ وقت کسی رو که دوست داری برای مدت زیادی رها نکن، چون بدون تو زندگی کردن رو یاد میگیره. این حکایت این روزای بلاگفاست. روزای اول کمی سخت بود حتی یه سری چیزا رو یه گوشه مینوشتم که بعدا بیام اینجا بنویسم. ولی الان دیگه ننوشتن و نیومدن جای بقیه چیزا رو پر کرده. بماند که من خدای نوشتن در هر فضای قابل نوشتنی مثل گوشه برگه ها، سر رسید، دفترچه، تقویم، نوت های گوشی، کامپیوتر شرکت، لپ تاپ و حتی رسیدهای عابر بانک هستم اما باز هم اینجا که مینویسم حال بهتری دارم. احساس میکنم فکرهای پراکندمو جمع بندی میکنم و خوندن دوبارشون برام نتیجه گیری های خوبی داره.

2. اولای تابستون واسه من اصلا روزای جالبی نیست. نظر خودم اینه که چون تو تمام مدت تحصیل، تابستون نماد بیخیال شدن از درس و کتاب و این چیزا بوده هنوز که هنوزه مغزم اوایل تابستون فرمان بیخیالی و سرخوشی صادر میکنه و زیر بار قول هایی که دادم نمیره! اینه که این دوره گذار با کشمکش بین من و مغزم طی میشه. خلاصه حسش که بیاد، یکی از تصمیم های مهم سال پیشم عملی میشه، البته زمان میبره ولی خب سختترین مرحله شروع کاره.

3. راستی که سال پیش چه سال خوبی بود. سال اوج بود. اوج اراده من در پایان دادن به چیزی که داشت زندگیم رو نابود میکرد و هرگز فکر نمیکردم بتونم از پسش بربیام و امروز با لبخند در موردش بنویسم. چقدر که ما آدما گیجیم. چقدر دعاها که برآورده میشن و ما نمی فهمیم! فقط منتظریم تو اون قالب و کلیشه ای که خودمون بستیم جواب دعامون رو بگیریم!

4. آخرین پستم یک بن بست بود. اولین بن بست نبود، آخرین هم نخواهد بود. چقدر بن بست ها خوبند. زیر و رو میکنند آدم رو. به هم میزنن، خراب میکنن. خرد میشوی. تا عمق نا امیدی میروی و این بار درست وقتی که احساس میکنی همه چیز تمام شده، ناگهان نوری از جایی در تمام وجودت جریان پیدا میکنه! فکری که هرگز به فکرت خطور نکرده بود و نمیدانستی که اصلا می تواند باشد. و خدا می داند چقدر این لحظه شیرین است! چقدر این سلسله اتفاقات (ظاهرا) تصادفی که باعث این وضعیت شده اند جذاب است. ناگهان که جهان رنگ عوض میکند، آسمانِ شب روستا را دیده ای؟ وقتی که شب از روشنایی های خانه ها فاصله بگیری و به جایی برسی که تاریک تاریک است، دیده ای که انگار از آسمان پرده برداری کرده اند؟ دیده ای که انگار تازه چراغ ها را روشن کرده اند؟
جهان من با هر بن بست رنگ دیگری، رنگ بهتری میگیرد. که قبل ترها فکر میکردم تعداد تولدها در زندگی نمی تواند زیاد باشد اما چرا نتواند! جهانِ جدیدِ من چقدر دوست داشتنی هستی..............

۹۴/۰۴/۱۸
قاصدک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">