کهکشان نقره ای من

بایگانی

شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش...

شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۸:۲۵ ق.ظ

چشم­هایم را می­بندم و تو را تصور می­کنم. باید در کافه رو به روی هم نشسته­ باشیم و من زل زده­ باشم به میز، نه به بیرون نه به تو، فقط به میز، سرم پایین باشد و نگاهم هر لحظه در عمق میز بیشتر فرو ­رود و آرام و با طمانینه سیگار را از لبم جدا کنم- اینجا باید سیگار باشد، درست است که هرگز نکشیده­ام، درست است که حتی تحمل دودش را ندارم و هرگز به سراغش نخواهم رفت ولی این صحنه را نمی­شود بدون سیگار تصور کرد- تو را هم فقط با چشم­های بسته می­شود اینجور دید، اینجور که مرد و مردانه رو به رویم بنشینی و حرف بزنی. چرا از حرف زدن می­ترسی؟ چرا نمی­گویی؟ چرا دوست داری در این برزخ بمانم؟ می­دانی برزخ یعنی چه؟ برزخ یعنی ندانی تکلیفت چیست و این بزرگترین عذابیست که می­توان تصور کرد... در برزخی هستم که تو برایم ساخته ای! باید بیایم و آرام در کنارت نجوا کنم "دیووانه من دوستت دارم" این حقم نیست. باید لباس بلندی پوشیده باشم باید جوری باشد که انگار لباس­ها را روی من ریخته­اند. باید ظاهرم فریاد بزند زیر یک بار سنگین هستم، بارهایی که از شانه­هایم آویزانند. نوبت سفارش است، تلخ­ترین را سفارش می­دهم- من که انتخابم در زندگی تلخی نبود، این همه تلخی از کجا سر در آورد؟- و تو همچنان لبخند به لب نشسته­ای. حتما باز عکس­ها را نشان می­دهی، دانشکده حقوق را که پشت خانه توست یا بچه­های اردو را، یا عکس­های ونیز... می­دانی چقدر یونان دوست­ دارم، چقدر ایتالیا برایم لذت بخش است، تو می­دانی چه چیزهایی دوست دارم. می­دانی دوست دارم الان چه بگویی، می­دانی چه رنجی را تحمل می­کنم، اما...

نگاهم را از میز می­گیرم و از پنجره بیرون می­برم، باید باران ببارد. یا برف. نمی­دانم ولی این صحنه بدون باران و برف چیزی کم دارد، باید تمام نمادهای دل من در این صحنه گنجیده باشد. اینجا دیگر همه چیز تمام می­شود. بغضم را فرو برده­ام، تو برزخِ مرا دوست داری، تو شاید زندگی در برزخ را دوست داری. باید به تو بگویم که اگر رهایت کنم، خلا زندگیم را پر می­کند. درست مثل فضانوردی که در فضا رها شده، بی صدا، بی جهت، بی جاذبه... نمی­گویم اما، فقط می­روم. باید سوییچ روی میز باشد و آن را بردارم و بروم. باید سوییچ نماد رفتنِ با سرعت، رفتنِ بی برگشت، رفتنِ بی انتظار از اینکه کسی به دنبالت بیاید باشد.

اما

تو چرا رهایم نمی­کنی؟   

۹۴/۰۶/۲۸
قاصدک

نظرات  (۲)

فقط یه موسیقیِ متن ، از باخ یا بتهووِن یا کِلِیدرمن یا اصن مازیار فلاحی :/  کم داشت :)))
پاسخ:
با گزینه های اول بیشتر موافقم! ;)
۱۶ مهر ۹۴ ، ۲۰:۴۴ وردپرس و افزونه
ولاگ خوبی داری دوست عزیز موفق باشید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">