کهکشان نقره ای من

بایگانی

صبح ها گاهی بوی نارنج می آید

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۴۱ ب.ظ

نخواستم بیدار شم. اون لحظه آدم هزارتا تصمیم میگیره. دوباره خوابم برد. تو اتاق بود. داشتم حاضر میشدم با هم بریم. ودی پرسید کجا میری؟ اون کنارم تو اتاق بود، انگار نمی دیدش. گفتم دانشگاه و خندیدم. داشتم خط چشم میکشیدم. دیدم قلمش پهن شده. کشیده شد رو لبم. نشونش دادم که یه خط عمودی قرمز رو لبم افتاده. صدای آهنگ اومد. کنار هم بودیم. رقصید. رقصیدم. کنار هم میخندیدیم. بابا داشت از جلو در رد میشد. زیر گوشش گفتم بابا پدرمونو در میاره. گفت بیخیال. خندید.

تو راه پشت کامیون نوشته بود «خوشا دیدار ما در خواب»

۹۵/۱۱/۱۹
قاصدک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">