کهکشان نقره ای من

بایگانی

از حالت های نگفتنی

شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۰۷ ق.ظ

حرف که میزدیم براش گفتم چقدر تکرار برایم آزار دهنده ست. آدمهای تکراری، حرف های تکراری، فکرهای تکراری. گفت مگه زندگی غیر از اینه؟‌ یه داستانه که داره تو سالهای مختلف تکرار میشه! قبول داشتم؟ نداشتم؟ نمیدونم!

گفت تو با این روحیاتی که داری خیلی احتمالش کمه شریک مناسبی واسه زندگیت پیدا کنی. چون آدم ها خیلی دوست ندارن خودشونو انقدر کند و کاو کنند. احساس کردم این از اون حرفهاییه که چون در مورد خودش درسته با من همذات پنداری میکنه و کاری رو که از انجامش پشیمونه داره به من توصیه میکنه انجام ندم. راستش روزای اول یه درصد هم احتمال نمیدادم از ازدواجش راضی نباشه. کم کم که تعریف کرد مونده بودم اصلا بر چه اساسی فکر کردن به درد هم میخورن! شاید فقط جذابیت های ظاهری هر دوشون باعثش شده باشه. و البته برای من دیدن همچین نمونه هاییه که باعث میشه حساس باشم رو قضیه. زندگی کردن کنار کسی که فرسنگ ها با تو فاصله داره کار آسونی نیست.

 

+ برای خلاص شدن از شر افکاری که هیچ تغییری تو وضعیت ایجاد نمیکنن، دارم با قدرت رو کتابم وقت میذارم!

+ فیلم Room یک مزه عجیب آشنایی داره. این درها را باید باز کرد...

+ قضیه کار داره یه کم پیچیده میشه. احساس بلاتکلیفی روحی میکنم :(

+
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی 

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

خواهم که تو را در بر، بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را، بنشینی و بنشانی


۹۵/۰۵/۰۲
قاصدک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">