کهکشان نقره ای من

بایگانی

صورتی

چهارشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۵۰ ق.ظ

اینجا تهران. تقاطع صدر، شریعتی. باران می آید. بارانی که خیلی هم باران نیست اما برای قفل شدن کامل این قسمت از شهر کافیست. یک ساعت است که با سرعتی کمتر از 10 کیلومتر حرکت میکنیم؛ ما اتوبوس نارنجی بزرگی هستیم با شیشه هایی بلند که همه ماشین های کنارییمان را از بالا میبنیم. کسی از باران ذوق نکرده، حداقل از بین ما. هر از گاهی با هم صدای یک مکالمه را میشنویم که از دیر رسیدن به قرار وعده داده شده، در ترافیک ماندگی، خستگی، وضع افتضاح، سر درد، نگرانی از نداشتن شام و مسائلی مشابه حکایت دارد. اینجا سیاه است؟ آیا ما به سمت سیاهی میرویم؟ بغض میکنم. 1984 باز هم در ذهنم تداعی شده. مگر انسان نمی تواند خود را آماج افکار و تالمات منفی قرار ندهد؟ مگر انسان نمی تواند فکر کند؟ مگر شده تا به حال کسی در لحظه ای که مشغول تفکر است، احساس کند چیزی مانع از ادامه فکرش میشود؟ یا نمیگذارد از جایی جلوتر برود؟ این تفکر خودش یک جای کارش عیب دارد، می لنگد... نهضت های بشری، انقلاب ها، کودتاها و هزارها هزار و بلکه میلیون ها میلیون انسان که به پای جنگ ها کشته شده اند، در هر سر تفنگ که بوده اند، چه می خواستند؟ چه می خواهند؟ اصلا ما چه می خواهیم؟ الف میخندد. الف میگوید ارتباط با ماشین ها بهتر از ارتباط با انسان هاست؛ چون انسان "پیش بینی ناپذیر" است. اما این که خودش آخر امید است؛ اینکه انسان پیش بینی ناپذیر است!


پیاده شده ام. شال بافت صورتی رنگم را در می آورم. با یک حرکت، مقنعه را از سرم میکشم و شال سرم میکنم. هوای خنک در سرم میپیچد. شال صورتی ام خیلی بهتر از مقنعه مشکیست...       

۹۴/۰۹/۱۸
قاصدک

نظرات  (۱)

باران عشق منه
عشق
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">