کهکشان نقره ای من

بایگانی

بیا ره توشه برداریم...

شنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۳، ۰۶:۰۳ ب.ظ
از پنجره پشت سرش کوهها پیدان. بالا کلی برفه، حیف وقت نشد بریم. تلفن رو قطع میکنه و من باید به حرفام ادامه بدم... بگم چجوری اون پروژه به اون خوبی و عظمت، با اون همه وقتی که براش گذاشته بودیم و کلی بهش امیدوار بودیم که جواب بده و یه تحولی ایجاد کنه، به خاطر چندتا آدم بیسواد رفت رو هوا و من دیگه روم نمیشه تو چشمای دکتر نگاه کنم. باید بگم که حکایت ما حکایت اون حرفیه (که یادم نیس کی گفته بود) که اگه میخوای یه مملکتی رو نابود کنی، لازم نیست جنگ راه بندازی... لازم نیست آتش بکشی روشون... اگه تو اون مملکت کارهای بزرگ رو بدی دست آدمای کوچیک و کارهای کوچیک رو بدی دست آدمای بزرگ اون مملکت بطور خودکار و بدون دخالت دست از بین میره! خلاصه اینکه حاصل 7-8 ماه دویدن برابر با هیچی شد. هرچند این توضیح دادنهام تغییری ایجاد نمیکنه ولی توضیح دادن براش رو دوست دارم. یه جوری میره تو فکر که انگار حرفات رو نه اونجوری که دارن از دهنت خارج میشن، بلکه اونجوری که دارن تو ذهنت ساخته میشن میفهمه! اوایل این نوع فکر کردن خیلی عجیب بود برام. یعنی انقدر حواسم میرفت دنبال اینکه چرا حالتش اینجوری شده که خودمم نمی فهمیدم چی دارم میگم! *  نشستم این مقاله رو دو هفته ای تموم کنم، کنفرانسه شماله جاش خوبه... یعنی یه همچین تیم باحالی هستیم ما! از اونور داره هماهنگ میشه واسه بازدید قشم. ما هم که از خدا خواسته... حالا خدا کنه بشه وگرنه الکی هوایی شدیم. یه کارایی هم دارم میکنم ببینم میشه رو دکتر واسه یه سفر چند روزه استرالیا حساب کرد یا نه. دلم جهانگردی میخواد...
۹۳/۱۰/۲۷
قاصدک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">