کهکشان نقره ای من

بایگانی

آنچه مرا نمی‌کُشد، قوی‌تر می‌کند.

سه شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۳، ۰۵:۳۹ ق.ظ
هربار خواستم کامنتی بذارم ولی خب دیدم دوستان زیادی هستند که شاید همین حرفهای منو دارن میگن و تکرار چند باره چیز جالبی نمیشه. اما این بار میگم. نمیگم شرایط مشابه، چون خیلی بعیده همه چیز کاملا شبیه باشه،‌ ولی موقعیت کلی شبیه هست انگار که بخوای داستان یه فیلم رو تو یه جمله بگی. یه دختر با احساس در عین حال قوی، با موقعیت خاص از اونا که به هرکسی رو نمیده، از اونا که به اصول مشخصی خودش رو مقید کرده، از اونا که به عشق و عاشقی های آبکی اعتقاد نداره، شیفته مردی میشه که میبینه تا حد زیادی با شخصیت اون منطبقه...تو این رابطه همه چیز هم همون طور که باید پیش میره، احساس خوبی که دو طرف از این باهم بودن دارن و ... ولی آخرش نمیشه! به همین راحتی! چون اون طرف نمیخواد. یعنی تنها و تنها مشکل میشه اینکه طرف نمیخواد! و یه علامت سوال آدم رو دیوونه میکنه واسه ساعتها و روزها و ماه ها که چرا؟ چرا نخواست؟ چرا انقدری که تو احساس کردی او مناسبترین فرد زندگیته، اون این احساس نکرد؟ کار هرکسی نیست هضم قضیه. چون هیچکس هم احساست رو که جنس متفاوتی داشت درک نمیکنه. واسه خیلی ها این یه به هم زدن ساده است! بعضی ها سالی چند بار با افراد مختلف به هم میزنند! یه سیر مشخصی از داغداری هم بعدش داره که طی میشه و میرن سراغ بعدی. ولی تو که مثل اونا نبودی. اونم مثل اونا نبود و باز اون علامت سوال پتک میشه و فرود میاد رو مغز آدم. این سوال، خاطره ها،‌ آینده ای که ترسیم کردی از بودنش،‌ خدایی که ندیدت،‌ نخواست، نذاشت و هزار تا چیز دیگه تا مرز جنون تا مرز فروپاشیدن میبره آدمو. تا اینجا راهمون شبیه بوده. حتی این تصور که به مرحله ای که همیشه ازش وحشت داشتی، رسیدی. از اینجا به بعد رو با توضیح نمیشه گفت،‌ نمیشه گفت این کار رو بکن، ‌این کار رو نکن. ولی من به عنوان یه مورد واقعی، موفق و زنده در این داستان اثبات کردم که پایانی هم وجود داره. روزی میاد که دوباره همون حسهای خوب و رنگی قبلی نسبت به زندگی برمیگرده به روح آدم. میاد روزی که حس میکنی عجب مرحله ای رو پشت سر گذاشتی، چقدر دردناک بود،‌چقدر عوض شدی ولی هنوز زنده ای! و از هر طرف نگاه کنی میفهمی که عوض شدنت در جهت مثبت بوده نه منفی. قابل باور نیست که وقتی خاطره ای رو از اون روزا به یاد میاری نه اون حس عمیق دوست داشتن رو داری و نه حس نفرت، تنها لبخند میزنی! بدون درد! چیزی که الان محال به نظر میاد. یا روز تولدش رو که هرسال کلی فکر میکردی چه کار کنی و چه برنامه داشته باشی، میگذره و یه هفته بعد خیلی اتفاقی یادت می افته و خنده ات میگیره که چی شد؟ چطور شد که یادم رفت؟!! این گذر، لزوما با ورود یه فرد جدید اتفاق نمی افته. برای من که اینطور نبود،‌ من دستمو رو زانوی خودم گذاشتم و بلند شدم، خاک شده بودم از شدت ضربه ای که بهم وارد شده بود اما اعتقاد داشتم و دارم که انسان قدرت عظیم و فوق العاده ای تو وجودش داره که تا خودش بکارش نگیره هیچ بویی ازش نمی بره... اعتقاد داشتم که این اتفاق با همه عظمتش برای زندگی من، اونقدر مهم نیست که کل زندگیم رو بابتش هزینه کنم... و افرادی هستند چه تو گذشته و چه تو حال که اتفاقاتی خیلی بدتر و شدیدتر براشون افتاده ولی باز کمر راست کردن و تسلیم زندگی نشدن. و خلاصه اش این که: زندگی میکنم حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم..... حرفام صرفا حکم درد دل و به نوعی همدردی داشت نه چیز دیگه :)
۹۳/۱۰/۲۳
قاصدک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">