کهکشان نقره ای من

بایگانی

هلا! من با شمایم، های!... می پرسم کسی اینجاست؟

شنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۳۲ ب.ظ

گیج شدم.

در این حد که مقاله ی به زحمت آماده شده ام رو شرکت جا گذاشتم و امشب آخرین مهلت ارسالش بود! خیلی حوصله ی عزاداری ندارم.

گیجی سنگینیه

در انتخابم موندم...


"بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند

گرفته کولبارِ زادِ ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

ما هم راه خود را می کنیم آغاز


سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین: راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دو دیگر: راه نیمش ننگ، نیمش نام

اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام

سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام


من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟"

۹۴/۰۵/۳۱
قاصدک

نظرات  (۱)

۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۳ نیمه سیب سقراطی
هنوزم بند آخر ُ عاشقم ...
پاسخ:
آره خیلی وقتا پیش میاد آدم ناخودآگاه زمزمه میکنه با خودش :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">