کهکشان نقره ای من

بایگانی

37

جمعه, ۵ دی ۱۳۹۳، ۰۴:۳۱ ب.ظ
یکی از قشنگترین لحظه­ های زندگی بود. خوابِ دم دمای صبح زیر پتو، بعد صدای گرم، شاد و پر انرژی مامان: ... پاشو، پاشو ببین چقدر برفـــــــــــ اومده... خواب کلا از سرم می­پرید بدو بدو میرفتم پیشش که در ورودی رو باز کرده بود و یکهو هوای سرد برفی توی تمام تنم می­پیچید... برف همه جا رو گرفته بود. روی چند تا پله ورودی... روی شمشادها، رو نازکترین شاخه درخت­ها حتی. و همه جا سکوت و سکوت بود، برف انگار عایق صوتیه! تمام صداها رو به خودش جذب می­کنه، محو می­کنه و فقط صدای خودش باقی می­مونه... چقدر این لحظه دوست داشتنی بود... چقدر زیاد. دلم برای صدای راه رفتن روی برف، واسه صدای نفس نفس زدن­های بعد بازی تنگ شده... برفی که بیاد و قبل از 11 ظهر کلا آب بشه و اثری ازش نمونه رو کجای دلم بذارم آخه؟
۹۳/۱۰/۰۵
قاصدک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">