کهکشان نقره ای من

بایگانی

یک شب سرد مخملی

جمعه, ۲۱ آذر ۱۳۹۳، ۰۸:۳۸ ق.ظ
حواسم نیست. مثلا یه فایلی رو باز میکنم بعد یه کار جدید پیش میاد 2-3 ساعت بعد میبینم که اصلا اون کار قبلی یادم رقته! مثل گیجی های قبل کنکور. این شب ها خواب هام هم بد شده. خیلی خواب های غم دار میبینم که یا دارم داد میکشم یا دعوا میکنم و یا گریه. اما دلیل بیرونی نداره یعنی نمیتونم پیدا کنم که در طول روز چه کار خاصی میکنم یا به چه چیزی فکر میکنم که نتیجه اش اینه. اما ضمیر ناخودآگاهم ناراحته... این روزهام مستقیم میام خونه از سرکار... مستند میبینم، مثل دوچرخه سواری تو کوهستان، تو شیب نزدیک به نود درجه! لحظه ی پریدن چتربازها از هواپیما... جاهای عجیب غریب و ...خلاصه آدرنالین رو مصنوعی ایجاد میکنم! ادامه مطلب رو رمزدار میذارم. موضوع خاصی هم نیست البته! هرکی مایل بود رمزش قابلی نداره ;) قدم که می زدیم هوا سرد بود. من سردم نبود البته، ولی اون میلرزید. روی یه نیمکت رو به شهر نشستیم. شبها همیشه قشنگتر از روزهان. هوا سرد مخملی بود، دقیقا مثل یه پارچه مخمل که از یه جای سرد بیرونش آوردی و رو صورتت میکشی! فاطمه میگفت انقدر مارپل بازی درنیار. چیزی نمیشه که... چیزی که نمیشه ولی این اونی که باید باشه نیست. اگه این راه رو با هم ادامه بدیم هیچکدوم لذت نمی بریم. ببین الان چه بی دغدغه می خندی؟ اونوقت هم میتونی؟ هوا سرد بود و یه لحظه با تمام وجود دلم خواست که دستمو دور بازوش حلقه کنم. چقدر وسوسه عجیبی بود...خدا میدونه که چقدر عاشق این نگاه مردونه ام! کاش زمان همین جا می ایستاد، کاش هیچ چیز مهمی تو دنیا نبود... ولی من که این منِ ِ هزار چهره رو خوب میشناسم. میشناسمش که اگه چیزی باب میلش نباشه دو روز دیگه با یه خروار دلتنگی سرم آوار میشه... همینه که احساس خستگی مفرط میکنم از وارد شدن فرد جدید...
۹۳/۰۹/۲۱
قاصدک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">