کهکشان نقره ای من

بایگانی

ساقی جان، میخونه بی شرابه...

جمعه, ۷ آذر ۱۳۹۳، ۰۷:۳۳ ب.ظ
تموم سعی ام رو می کنم که گوشی از دستم نیوفته. رعشه گرفتم... از مچ دست تا بازوم میلرزه. حتی قلبم. انگار که مثلا توی هوای خیلی خیلی سرد هستم که سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده. حین ادای کلمات نفسم قطع میشه. کم میارم، به چند تا نفس عمیق احتیاج دارم. آرزو میکنم طرف متوجه لرزش صدام نشه... حتی به جای خنده، صدای خس خس تولید میشه از گلوم... و بخش اعصاب خردکنش اینه که نمیدونم چرا! چرا کنترلمو از دست دادم؟ نزدیکترین احتمال بین احتمالاتی مثل دوست داشتن، علاقه داشتن،‌ خجالت کشیدن و غیره احتمال ترسیدنه. آره میترسم. آدم همیشه از چیزهای ناشناخته میترسه. یک فرد هم میتونه جزو چیزهای ناشناخته به حساب بیاد، نه؟ در حالت نرمال، وقتی دو نفر میخوان با هم آشنا بشن خیلی نمیشناسن همدیگرو. شاید دورادور. در حد مشخصات کلی و بعد کم کم میفهمن چه خبره. پس این ناشناخته بودن باید عادی باشه... مشکل جای دیگه است. من از شناختنش میترسم. شناختن هیچ وقت نتیجه خوبی نداشته. راستی من که اصلا اهل پیش داوری نبودم!‌ چرا انقدر منفی شدم؟ دوست دارم به همه بگم لطفا با آرامی و مهربانی، با یک خاطره خوب، از اینجا از کنار من عبور کنین... نپرسین "میشه بمونم؟". دوست داری بمونی بمون. ولی نپرس خواهشا.
۹۳/۰۹/۰۷
قاصدک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">