کهکشان نقره ای من

بایگانی

دلم قدم زدن میخواد!

دوشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۳، ۰۷:۴۶ ق.ظ
یه وقتا هست که آدم کلی حرف داره و با خودش، تو دل خودش مدام در حال حرف زدنه. و این کار خیلی هم آرامش بخشه ولی انگار تا وقتی اون حرفا بیرون ریخته نشن دست از سر آدم برنمیدارن. میمونن، حتی شده تغییر شکل میدن، یا یه گوشه هایی قایم میشن و بعد دوباره ممکنه سر و کله شون پیدا شه... در هر صورت تا وقتی بیرون ریخته نشن هیچ وقت از بین نمیرن. بعضی نوشتن ها، مثل نوشتن تو دفتری که هیچ کس از بودنش خبر نداره، یا نوشتن تو وبلاگی که کسی تو رو نمیشناسه هم همین حکم رو داره. انگار برعکس خیلی مواقع، باید حرف هات رو به کسی بگی که اتفاقا کاملا تو رو میشناسه. میدونه چی بودی کی بودی چرا گفتی چرا کردی چرا رفتی... شاید آدم دنبال اینه که یکی بهش حق بده، یکی که در جریانه، نه کسی که از همه جا بی خبره و هر چی بش بگی بگه آره تو راست میگی! و این تقصیر منه. تقصیر محافظه کاری بیش از حدمه که هیچ وقت دیگران رو درگیر اتفاقات شخصیم نکردم. یعنی الان وقتی میگردم هیچ کس نیست که حتی ذره ای از این اتفاق خاص با خبر باشه!! واسه همینه که این جریان همیشه در جریانه! واسه همینه که من هرقدر هم زور میزنم یه چیزی خرابش میکنه...
۹۳/۰۸/۰۵
قاصدک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">