کهکشان نقره ای من

بایگانی

35

شنبه, ۳ آبان ۱۳۹۳، ۰۹:۰۰ ق.ظ
کمی قبل بارون بارید و بعد یک مه عجیب همه جا را گرفت. در نیمه راه، بدون بارونی! سرما تا مغز استخوانم می دود ولی لذت وحشتناکی داره... کاور را کنار میزنم با یک لیوان چای که شاید دوسه روزه درحال جوشیدنه! کوه غرق زیبایی مسحور کننده ایه. غرق رمز و راز. عمو مشغول تمیز کردن لباسشه. نمی تونم فکرشو بخونم. آدم وقتی نتونه فکر کسی رو بخونه نمی تونه باهاش صمیمی بشه. فقط میتونه آروم بهش لبخند بزنه. مثل وقتی که بستری بود و من از شدت سکوت توی اتاق داشت حالم به هم میخورد! هفته ای که گذشت از اون هفته ها بود که کل انرژی مو تخلیه کرد. از پشت پنجره اتاق کارم که کل تهران رو میبینم، یه جور حس قدرت بم دست میده. وقتی همه ی عظمت شهر رو از بالا می­بینی به نظرت میاد که انسان به عنوان یه موجود، هرکاری خواسته کرده... چقدر ساخته، چقدر پیش رفته... اما وقتی توی کوه باشی و قله رو نگاه کنی میفهمی که هیچی نیستی! هیچیه هیچی. تو بد مخمصه ای گیر کردم... جهان پشت سرم می ماند از اتفاقاتی که نیفتاده صداهایی که نشنیده‌ام من پر از وسوسه‌ام چیدن این همه سیب خواندن این همه شعر رفتن روی طناب بدون این که بیافتم بدون این که بترسم   * پ.ن: یک جوونه دارم... چقدر انتظار قشنگه!
۹۳/۰۸/۰۳
قاصدک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">