کهکشان نقره ای من

بایگانی

[عنوان ندارد]

جمعه, ۲ خرداد ۱۳۹۳، ۰۸:۴۷ ق.ظ
این روزها سرم بدجوری شلوغ شده انگار این همون آرزو است که وقتی دوران ابتدایی بودم داشتم. همیشه از ته دل میخواستم که سرم شلوغ باشه و بیکار نباشم. الانم تو خرداد 93 همزمان درگیر چند تا کار و پروژه ام که یکی اش هم خیلی حساسه از اونا که آدم میتونه بگه "اگه بشه چی میشــــه D:" حالا این وسط به سرم زده برم سراغ کارآفرینی!! خدا کنه بشه، کلی ایده دارم واسش اول کار آدم همیشه میترسه، یه ترس، یه دلشوره آدم دلش میخواد یکی خیالشو راحت کنه که داره کار درستی میکنه. ولی همچنان تا یک ساعت بیکار میشم حوصله ام سر میره، دلم میگیره، نمی دونم چه مرضیه. فردا هم همایشه. خدا می دونه با این همایش چقد خاطره دارم! با هر دوره اش! رفتیم چیتگر با چند تا بچه ها. آخرین باری که اومده بودم خاطره ای شده بود واسه خودش. کلا نمیدونم چرا همه چی و همه جا واسم خاطره داره!! اصلا انگار 100 سال عمر کردم تا حالا. وقتی با هم دوره ای ها به دانشگاه لیسانس هم رفتم همین حس رو داشتم. گاهی هم فکر میکنم ببین که اون مکان ها و چیزها چقدر خاطره با آدم ها دارن. هرکی با یه زندگی خاص که یه روزی از کنارشون گذشته یه ماجرایی رو واسشون تعریف کرده... خلاصه اینکه دو ماه اول سال 93 هم گذشت...
۹۳/۰۳/۰۲
قاصدک

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">