کهکشان نقره ای من

بایگانی

روزی روزگاری

چهارشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۲:۲۰ ب.ظ

حتما که نباید دلیل خاصی برای مرخصی باشه، میشه هویجوری الکی نرفت سرکار. صبحانه رو توی حیاط کنار مامان بودم و زل زدم به درختا، درخت توت کناری همسن منه و به نام من کاشته شده. دلم خواست همون لحظه یه اره ای چیزی پیدا میکردم و آستینو بالا میزدم واسه هرس کردنش. بیچاره پر از شاخه و برگهای ریزه میزه شده که از دور درخت خسته ای به نظر میرسه! بچه که بودم همیشه داوطلب بالا رفتن از درخت بودم حیف که دیگه نمیشه.

مهمونی دعوتیم امروز، طرف ضمن عقد کردن داره میره واسه ادامه تحصیل. نمیدونم خودش یادشه که یکی از کیس های دوره کودکی من بوده یا نه :دی. از دخترها که مطمئنم ولی نمیدونم پسرها هم تو بچگی، تو رویاهاشون زندگیه مشترک رو با کسی که دوست داشتن شروع میکردن یا نه! ح هروقت میومد خونمون کلی شیرین کاری داشت که فقط برای من اجرا میکرد. اصلا یکسری روابط حسی پنهانی داشتیم! حتی یادمه تو یه مراسم عروسی که از سالن اومده بودم بیرون کلی غیرتی شد که 'برو تو، کاری بود خودم هستم' البته اون موقع ها از بچه هم اونورتر بودیم ولی خوب بود. بعد دیگه که بزرگ شدیم هرکی رفت یه طرفو نفهمیدیم کی به کی شد. فقط امروز باید یادم باشه به دختر انتخابیش بگم که قدرشو بدون، کم اند آدمایی که چشماشون انقدر مهربون برق بزنه...

۹۴/۰۵/۲۱
قاصدک

نظرات  (۲)

بازی زندگی، بازی بومرنگ‌هاست؛ اندیشه‌ها، کردارها و سخنان ما دیر یا زود با دقت شگفت‌آوری به سوی ما بازمی‌گردند
پاسخ:
بله!
امان از این عشق‌های یواشکی
پاسخ:
اماااان :D

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">