کهکشان نقره ای من

بایگانی

۶ مطلب با موضوع «سوالات مبهم» ثبت شده است

ته تمام حرف ها و اتفاقات و دیده ها و شنیده ها می دانی چه بود؟ یک درس بزرگ!


که حتی توضیح دادنش هم سخت است،
ما، بشر، انسان، آدم یا هرچه بنامیم در بستری به نام زندگی، قرار است و قرار بوده است و در آینده هم همین هست که همواره با مشکلات مختلف دست به گریبان باشیم. بعد از گذشت سالها از زندگی بشر، از اولین کتیبه های تاریخی که به آن ها دسترسی داریم، در دولت ها و حکومت ها و نظام های مختلف، از دوره مادها و آریایی ها تا کوروش و هخامنشیان و امپراطوری رم و یونان و جلوتر عباسیان و امویان و جنگ های صلیبی و انقلاب های گوناگون و جنگ های جهانی و نازی ها و نسل کشی ها و قاجار و پهلوی و جمهوری و دموکراسی، از دوران سلطنت و شاهزاده ها تا مجلس و رای اکثریت، هر جا را که بگردی خالی از ظلم و جنگ و نزاع و غم نبوده است. این ها بخشی از خود زندگی هستند که هرگز از آن جدا نمی شوند.
ما هستیم و تا قدرت و شهوت هست، همین است! ترکیبی قوی برای ساختن جهان.


می دانی جالب کار کجاست؟ این که هیچ کدام مقصر نیستیم! این ماهیت انسان بودن ماست. ما همینیم. این کل داستان است. تفاوت های ما با هم، با نسل های قبل، تفاوت خوب ها و بدها، آنقدرها زیاد نیست. در حقیقت کاملا جزئیست. همه ذاتا در پی خوبی هستیم و عملا خوبی پیش نمی بریم! این همه کثرت. شاید تنها راه نجات آن است که «باید همه با هم متحد شوند تا دنیا را عوض کنند ولی آخر اگر همه می توانستند با هم متحد شوند دیگر لازم نبود دنیا را عوض کرد!»*


دنیا جای بهتری نمی شود. ما باید قوی تر شویم.

________________________
* خداحافظ گاری کوپر. رومن گاری

۰ نظر ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۰۳
قاصدک

گفت: وقتی کسی رو به دنیا میاری، در حقیقت داری کاری غیر اخلاقی میکنی

گفتم :چرا؟

گفت: چون داری به جای کسه دیگه ای تصمیم میگیری

گفتم: خب اون که هنوز نیست که تصمیم گرفتن براش معنا داشته باشه

گفت: به هر حال این یک گزاره منطقیه که هرکس حق داره فقط و فقط برای خودش و زندگی خودش تصمیم بگیره، وگرنه کار غیر اخلاقی انجام داده

گفتم: این گزاره تو در این مورد اصلا سنخیت نداره

گفت: برای من اثبات منطقی بیار

...

 

۷ نظر ۲۳ آبان ۹۴ ، ۱۲:۰۵
قاصدک

چشم­هایم را می­بندم و تو را تصور می­کنم. باید در کافه رو به روی هم نشسته­ باشیم و من زل زده­ باشم به میز، نه به بیرون نه به تو، فقط به میز، سرم پایین باشد و نگاهم هر لحظه در عمق میز بیشتر فرو ­رود و آرام و با طمانینه سیگار را از لبم جدا کنم- اینجا باید سیگار باشد، درست است که هرگز نکشیده­ام، درست است که حتی تحمل دودش را ندارم و هرگز به سراغش نخواهم رفت ولی این صحنه را نمی­شود بدون سیگار تصور کرد- تو را هم فقط با چشم­های بسته می­شود اینجور دید، اینجور که مرد و مردانه رو به رویم بنشینی و حرف بزنی. چرا از حرف زدن می­ترسی؟ چرا نمی­گویی؟ چرا دوست داری در این برزخ بمانم؟ می­دانی برزخ یعنی چه؟ برزخ یعنی ندانی تکلیفت چیست و این بزرگترین عذابیست که می­توان تصور کرد... در برزخی هستم که تو برایم ساخته ای! باید بیایم و آرام در کنارت نجوا کنم "دیووانه من دوستت دارم" این حقم نیست. باید لباس بلندی پوشیده باشم باید جوری باشد که انگار لباس­ها را روی من ریخته­اند. باید ظاهرم فریاد بزند زیر یک بار سنگین هستم، بارهایی که از شانه­هایم آویزانند. نوبت سفارش است، تلخ­ترین را سفارش می­دهم- من که انتخابم در زندگی تلخی نبود، این همه تلخی از کجا سر در آورد؟- و تو همچنان لبخند به لب نشسته­ای. حتما باز عکس­ها را نشان می­دهی، دانشکده حقوق را که پشت خانه توست یا بچه­های اردو را، یا عکس­های ونیز... می­دانی چقدر یونان دوست­ دارم، چقدر ایتالیا برایم لذت بخش است، تو می­دانی چه چیزهایی دوست دارم. می­دانی دوست دارم الان چه بگویی، می­دانی چه رنجی را تحمل می­کنم، اما...

نگاهم را از میز می­گیرم و از پنجره بیرون می­برم، باید باران ببارد. یا برف. نمی­دانم ولی این صحنه بدون باران و برف چیزی کم دارد، باید تمام نمادهای دل من در این صحنه گنجیده باشد. اینجا دیگر همه چیز تمام می­شود. بغضم را فرو برده­ام، تو برزخِ مرا دوست داری، تو شاید زندگی در برزخ را دوست داری. باید به تو بگویم که اگر رهایت کنم، خلا زندگیم را پر می­کند. درست مثل فضانوردی که در فضا رها شده، بی صدا، بی جهت، بی جاذبه... نمی­گویم اما، فقط می­روم. باید سوییچ روی میز باشد و آن را بردارم و بروم. باید سوییچ نماد رفتنِ با سرعت، رفتنِ بی برگشت، رفتنِ بی انتظار از اینکه کسی به دنبالت بیاید باشد.

اما

تو چرا رهایم نمی­کنی؟   

۲ نظر ۲۸ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۲۵
قاصدک

تا قبل از این وقتی مطلب طنزی در مورد ویژگیهای منحصربفرده نسلهای جدید میخوندم، تصورم این بود که کمی هم اغراق و بزرگنمایی (همونطور که در معنای طنز هست) چاشنی قضیه شده. اما دیشب به طور اتفاقی به صفحه ی اینستاگرام یکی از بچه های فامیل برخوردم. متولد 1382. انگار با آدمهایی از دنیایی جدید رو به رو شدم! حتی معنی بعضی از حرفهایشان را واقعا نمیفهمیدم. نه تنها تلفظ که انگار از صفر زبان دیگری مختص خودشان اختراع کرده اند. بعد هی پست پشت پست که من خیلی خاص ام، دنبالم نیا و از این حرفا. چند نفر فالوور؟ حدود دوهزارتا!! یعنی دوهزار نفر در این مملکت هستند که پست های یک دختر بچه ی 12 ساله را که هیچ ویژگی خاصی ندارد، دنبال میکنند... و بعد یک پسر 25 ساله برایش کامنت میگذارد که: خیلی خوشملی!! تنها دو جور می شود کارش را هضم کرد: 1. حماقت 2. رذالت.

این یک سوال بزرگ است، خیلی بزرگتر از سوالهایی که به تفاوت فرهنگ ما با غرب و مجاز نبودن اعمال مجاز آنها مربوط است. هیچ کجای دنیا روابط جنسی برای این رده سنی قانونی (و عاقلانه) نیست. چرا یک دختر 12 ساله که حتی بلوغ جنسیِ جسمش هم هنوز به جایی نرسیده، تمام تمرکزش روی مسائل جنسی منعطف شده؟ چه چیزی در او انگیزه کشف دنیا را سرد کرده و روح جستجوگرش را در یک موضوع خلاصه کرده؟ سوال من حتی در مورد بچه های دهه هفتاد نیست، که رنج سنی اشان متفاوت است و گاهی هم برخلاف همه آنچه که سنت جامعه حساب میشود، حق با آنهاست. سوال در مورد موجود کوچکی است که معصومیت صورتش کاملا از پشت آرایش ناشیانه اش مشخص است اما ژست هایش مشابه ژست های عکسهای پ.و.ر.ن.و ست.

۴ نظر ۲۳ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۳
قاصدک

بارها شده در این مورد با دوستی بحث کردیم، کیفیت یا کمیت؟

اینکه برای تعداد محدودی کاری کنی که واقعا به آن نیاز دارن، تو زندگیشون تاثیر خیلی زیادی داره و کسی به جز تو بعیده بتونه اون کار رو براشون انجام بده بهتره یا اینکه کاری رو انجام بدی که به تعداد زیادی از آدمها سود میرسونه ولی حیاتی نیست و اگه تو انجام ندی کسایی به جز تو هم هستن که بتونن انجامش بدن؟

۱ نظر ۰۸ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۱۴
قاصدک

ظاهر آدم ها خیلی برایم مهم نیست. یعنی خیلی وقتها برخورد و اخلاقشان بیشتر تاثیر گذار است. مثالش می شود مربی شنایم که عکسهای تلگرامش مدلی است برای خودش، با آن چشمهای خمار و اجزای ظریف چهره، اما دقیقا در لحظه ای که عکسش را نگاه میکنم یاد اخلاق مزخرفش می افتم و حس زیبایی شناسیم کور می شود.

اما در ظاهر یک مرد هیچ چیز به اندازه عظیم الجثه بودن مرا دیوانه نمی کند! منظورم چاق نیست البته، قد و درشتی بیشتر. با یک صدای زمخت. هیبتی که هیچ کس نتواند تصور کند این آدم چطور احساساتی می شود! من عاشقِ این وضعیتم! مثل  فتح قله است! اینکه پشت این هیبت غول آسا یک روح لطیف باشد و تنها تو به افتخار این رونمایی نائل شده باشی... و چه لذتی در دنیا با این حس برابری می کند؟؟

۱ نظر ۲۷ تیر ۹۴ ، ۰۰:۲۷
قاصدک