کهکشان نقره ای من

بایگانی

۷ مطلب با موضوع «روزی روزگاری» ثبت شده است

دیگه حوصله ندارم واسه بقیه زندگی کنم.

بسه دیگه شوآف

دلم میخواد تو دنیای خودم سیر کنم

دور و برم شلوغه، آدمای مختلف با سلیقه های مختلف

ولی تحسین و تذکر بقیه برام مهم نیست.

۰ نظر ۱۲ آذر ۹۶ ، ۱۲:۳۷
قاصدک

تا قبل از امسال معلم هایم همه صلح طلب بوده اند. مثلا همگی بر این نظر بودند که خودم را درگیر حاشیه و تنش و چیزهای بی خود نکنم و بگذارم هر کی هر غلطی خواست بکنه و تهش یه جوری حالش را بگیرم (و یا باور داشته باشم که خدا این کار را انجام خواهد داد). امسال واحدهای جدیدی باید پاس کنم. وقتی به رئیس گفتم حداقل اتاقم را عوض کنم که هر روز چشمم به جمال این رفیقان شفیق روشن نشود، قهقه زد! گفت باز که میخواهی فرار کنی! گفت وایستا بجنگ چرا هی میری کنار وایمیستی؟ گفت 7 میلیارد آدم روی کره زمینه، مگه همشون تو جبهه تو هستند؟ همیشه پشتت هستند؟ دنیا همه جور آدمی داره ناتو، چشم سفید، حسود، بد طینت. میخوای از دست همشون فرار کنی؟

دیدم پر بیراه نمیگه. دیدم میشه در حالی که لبخند به لب داری و تو دلت داری به این بازی مسخره میخندی، شمشیرو تا ته بکنی تو شکم طرف!! خب اینم از بستر سازی های مناسب مملکته که این چیزا رو خوب یاد آدم میده که همچین آب دیده و رویین تن شی و کمتر نقطه ضعف داشته باشی. یه چیزی که خیلی ازش خوشحالم اینه که توی این چند سال به توصیه سخن بزرگان و هزار منبع دیگه نقاط ضعفم رو پیش کسی رو نکردم و به کسی اعتماد زیادی نداشتم.

و باز هم یه چیز دیگه این که، امروز فکر کردم همین که تا الان ازدواج نکردم که طلاق گرفته باشم یکی از برجسته ترین دستاوردهای زندگیم بوده! 

۰ نظر ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۴۷
قاصدک

یک طرف میم است. آرام، ساکت، شخصیتی که خیلی وقتها نظری ندارد و هرچه جمع بگوید تکه کلامش. خودم معرفی اش کرده ام. پشیمونم؟ نمیدونم. همیشه از همان دوران کودکی، اینکه کسی کارها، حرفها، نظرات و افکارم را کپی کند بدم میومد. واقعا برام قابل تحمل نبوده و نیست. اتفاقا شخصیت میم کاملا به همین شکله. یعنی اگر میم قبل از این 3 سال و بعدش رو با هم مقایسه کنی میبینی به سمت شبیه شدن به من پیش رفته و این خیلی افتضاحه. چرا؟ مهمترین عیبش اینه که هیچ وقت نمیتونی ازش مشورت بگیری، نمیتونی ازش چیز جدیدی یاد بگیری‌ و هیچ وقت نمیتونه باعث ارتقا، بهبود جو یا حل مشکلات بشه.
سمت دیگه پ است. یک شخصیت کاملا متوهم. به واسطه آشنایی با او درک کردم که آدم ها یه لایه دارن که اونی هستن که واقعا و عملا هستن و یه لایه دارن که فکر میکنن اونجوری هستن! و در مورد ایشون اون لایه که انتزاعیه بسیار بسیار ایده آل و آرمانیه در حالی که در عمل چیزی ازش نمیبینی. رفتارهای عجیبی داره که بعضی وقتها آدم رو کفری میکنه. مثلا وقتی بحث میکنیم کلا به حرفهایی که میزنی فکر نمیکنه و همزمان با حرف زدنت داره جواب خودشو آماده میکنه. از نظر من خیلی خامه، بیش از حد. توی درک مسائل اجتماعی، روابط، حتی اولویت بندی های اقتصادی کمه کم 5-6 سال کوچکتر از سنشه. متاسفانه خیلی وقتها هم مسئول تزریق جو منفی به جمع هست البته بر خلاف چیزی که خودش فکر میکنه!
 در سمت سوم ج هست با شخصیتی نسبتا پیچیده. هر لحظه روی یه مود. بارزترین نکته اش منفعت طلبی هست. یعنی در موقعیتی که بین منفعت خودش و غیر خودش (حالا هرکی میخواد باشه، دوست، همکار، ‌همسر یا جامعه) گیر کنه با احتمال 99% گزینه منفعت خودش رو انتخاب میکنه! بر همین اساس توی رابطه ای که باهاش داری خیلی احساس ثبات و امنیت نمیکنی. فوق العاده از زیر کار در رو و قشقرق به پا کن و فوق العاده اجتماعی. جوری که هرکاری میخواد میکنه و بعد با مهارتی که داره طرف شاکی رو راضی میکنه و با لب خندون محل رو ترک میکنه. از اون طرف ولی با تجربه و‌ مهربونه و برای درد دل و کمک فکری کاملا میشه روش حساب کنی.
در آخرین سمت منم. شخصیت منظم و برنامه ریزی شده چه برای کار چه برای تفریح. پایبند قوانین که در برخی موارد برای دیگران آزار دهنده است. خیلی زمان میبره با کسی وارد حوزه صمیمیت بشم. یه شخصیت مستقل که تا دلیل مشخصی نباشه میلی به برقراری ارتباط ندارم. وقتی از کسی خوشم نیاد تابلو هستم و برعکس. رکم، گاهی حرفهایی میزنم که میدونم ممکنه باعث ناراحتی طرفم بشه. حوصله لوس بازی ندارم و خیلی حاضر نیستم فقط به خاطر جمع، از علاقه خودم یا چیزی که فکر میکنم درسته کوتاه بیام. در کل در روابط اجتماعی خیلی قوی نیستم.

این جمع به دست تقدیر دور هم هستن. نه یه روز و دو روز... حالا حالاها هستیم. میخوام کم کم خودم  و شرایطم رو تحلیل کنم. به امید اینکه برام نکات مفیدی داشته باشه.

۰ نظر ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۹:۱۵
قاصدک

اینجا تهران. تقاطع صدر، شریعتی. باران می آید. بارانی که خیلی هم باران نیست اما برای قفل شدن کامل این قسمت از شهر کافیست. یک ساعت است که با سرعتی کمتر از 10 کیلومتر حرکت میکنیم؛ ما اتوبوس نارنجی بزرگی هستیم با شیشه هایی بلند که همه ماشین های کنارییمان را از بالا میبنیم. کسی از باران ذوق نکرده، حداقل از بین ما. هر از گاهی با هم صدای یک مکالمه را میشنویم که از دیر رسیدن به قرار وعده داده شده، در ترافیک ماندگی، خستگی، وضع افتضاح، سر درد، نگرانی از نداشتن شام و مسائلی مشابه حکایت دارد. اینجا سیاه است؟ آیا ما به سمت سیاهی میرویم؟ بغض میکنم. 1984 باز هم در ذهنم تداعی شده. مگر انسان نمی تواند خود را آماج افکار و تالمات منفی قرار ندهد؟ مگر انسان نمی تواند فکر کند؟ مگر شده تا به حال کسی در لحظه ای که مشغول تفکر است، احساس کند چیزی مانع از ادامه فکرش میشود؟ یا نمیگذارد از جایی جلوتر برود؟ این تفکر خودش یک جای کارش عیب دارد، می لنگد... نهضت های بشری، انقلاب ها، کودتاها و هزارها هزار و بلکه میلیون ها میلیون انسان که به پای جنگ ها کشته شده اند، در هر سر تفنگ که بوده اند، چه می خواستند؟ چه می خواهند؟ اصلا ما چه می خواهیم؟ الف میخندد. الف میگوید ارتباط با ماشین ها بهتر از ارتباط با انسان هاست؛ چون انسان "پیش بینی ناپذیر" است. اما این که خودش آخر امید است؛ اینکه انسان پیش بینی ناپذیر است!


پیاده شده ام. شال بافت صورتی رنگم را در می آورم. با یک حرکت، مقنعه را از سرم میکشم و شال سرم میکنم. هوای خنک در سرم میپیچد. شال صورتی ام خیلی بهتر از مقنعه مشکیست...       

۱ نظر ۱۸ آذر ۹۴ ، ۱۰:۵۰
قاصدک

خیلی وقته که حرف هست و فرصت نوشتن نیست، حتی شور و شوق نوشتن هم هست اما فرصت نوشتن نیست... تنها راهی که میشه پیاده کرد اینه که توی ذهنم بنویسم! اما اینو دوست داشتم حتما ثبت کنم که قراره یک نقش دیگه به مجموعه نقش هایی که تو زندگیم دارم اضافه بشه و اونم نقش بسیار دوست داشتنی، جذاب و هیجان انگیز خاله بودنه... و این خیلی خوبه، خیلی. این موجود ریزه میزه از همین الان مهمان ویژه خواب هامه و البته هر بار در صورت متفاوتی ظاهر میشه!

و دیگه اینکه با الف فیلم دیدم، این سومین فیلمیه که با هم میبینیم! من این ور دنیا هستم و اون اونور دنیا! یعنی یک دستم گوشیمه و در حال تایپ، و همزمان فیلم رو هم دنبال میکنم... گاهی فکر میکنم مگه قحطی آدمه که فقط همدیگرو به عنوان شریک فیلم دیدن قبول داریم! نمیدونم چند نفر تو دنیا هستند که همچین کاری کردن و مثل ما لذت هم بردن، ولی کار لذت بخشیه.


۱ نظر ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۹:۱۰
قاصدک

1. از بین کسانی که در حج بودند، هیچ کدام نسبتی با من نداشتند. نسبت دور هم نداشتند. حتی بین دوستان، همسایه ها و همکارانم هم کسی نبود که نسبتی با آن ها داشته باشد
اما
مامان حدود 8 ماه پیش کربلا بود، چند ساعت بعد از پرواز به همراهش زنگ زدم، صدای کلفت چند مرد می آمد که چیزی را به زبان عربی تکرار می کردند... ترکیب این وضعیت با چیزهایی که در مورد وضعیت کربلا و داعش شنیده بودم کافی بود که رعشه ای در قلبم بدود و در عرض چند صدم ثانیه بغض کنم. شاید بالای 90 درصد مطمئن بودم که این صدا به خاطر خروج از مرز ایران است و دلیل عجیبی ندارد، اما همان چند درصد باقیمانده مرا کشت...
دیروز با پخش تصاویر ورود حجاج به فرودگاه امام های های گریه کردم؛ عمیق تر از وقتی که مامان را که صحیح سالم و با لبخند برگشته بود بغل کرده بودم... فکر اینکه بین خانواده های کسانی که منتظر با خبر شدن از وضعیت سفر کرده شان هستند یا آنان که منتظر یک پیکرند، دختری هم می تواند باشد که در لحظه ی خداحافظی جلوی تمام اضطراب هایش را گرفته و در دلش گفته «می روی و صحیح و سالم بر می گردی، این یک دستور است»دیوانه ام می کند...


2. چند وقتی است روشن شده ام. هر خانواده ای سبکی برای ابراز احساسات به اعضا دارد و در خانواده ما سبک احساسات عمیق ولی زیر پوستی غالب است! آدم اگر هزار سال هم اینطوری زندگی کرده باشد باز هم احتمال آن هست که صبح که از خواب بلند می شود هوس کند دخترش بیاید و به او بگوید دوستت دارم. این را به راحتی می توان از چشمان بابا خواند. چند وقتی است فکر می کنم زمان چشم در چشم خندیدن هایمان کم شده است. بیخیال ترجمه ها شده ام، بیخیال کارهای منتظر در برنامه روزانه و هر شب با بابا سریال کیمیا را (که هیچ علاقه ای به دیدنش ندارم و سال ها از آخرین سریالی که از تلویزیون دیده ام گذشته است) می بینیم. من هم روی آن مبلی می نشینم که موازی مبل بابا باشد تا هی چشم در چشم شویم و هی تحلیل های لحظه به لحظه مان را چشم در چشم ارائه کنیم...
 

۱ نظر ۰۷ مهر ۹۴ ، ۰۸:۵۱
قاصدک

حتما که نباید دلیل خاصی برای مرخصی باشه، میشه هویجوری الکی نرفت سرکار. صبحانه رو توی حیاط کنار مامان بودم و زل زدم به درختا، درخت توت کناری همسن منه و به نام من کاشته شده. دلم خواست همون لحظه یه اره ای چیزی پیدا میکردم و آستینو بالا میزدم واسه هرس کردنش. بیچاره پر از شاخه و برگهای ریزه میزه شده که از دور درخت خسته ای به نظر میرسه! بچه که بودم همیشه داوطلب بالا رفتن از درخت بودم حیف که دیگه نمیشه.

مهمونی دعوتیم امروز، طرف ضمن عقد کردن داره میره واسه ادامه تحصیل. نمیدونم خودش یادشه که یکی از کیس های دوره کودکی من بوده یا نه :دی. از دخترها که مطمئنم ولی نمیدونم پسرها هم تو بچگی، تو رویاهاشون زندگیه مشترک رو با کسی که دوست داشتن شروع میکردن یا نه! ح هروقت میومد خونمون کلی شیرین کاری داشت که فقط برای من اجرا میکرد. اصلا یکسری روابط حسی پنهانی داشتیم! حتی یادمه تو یه مراسم عروسی که از سالن اومده بودم بیرون کلی غیرتی شد که 'برو تو، کاری بود خودم هستم' البته اون موقع ها از بچه هم اونورتر بودیم ولی خوب بود. بعد دیگه که بزرگ شدیم هرکی رفت یه طرفو نفهمیدیم کی به کی شد. فقط امروز باید یادم باشه به دختر انتخابیش بگم که قدرشو بدون، کم اند آدمایی که چشماشون انقدر مهربون برق بزنه...

۲ نظر ۲۱ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۰
قاصدک