کهکشان نقره ای من

بایگانی

۸ مطلب با موضوع «تکه های دوست داشتنی» ثبت شده است

احساس می کنم که این جایزه را نه به شخص من، بلکه به کار من داده اند. کاری که حاصل عمری عذاب و عرق ریزی روح انسان بوده است  و این نه برای افتخار، و نیز نه برای سود جوئی، بلکه بدان روی بوده است که از مایه های روح آدمی چیزی آفریده شود که پیشتر وجود نداشته است. پس من این جایزه را تنها به امانت نزد خود دارم. برای وقف پولی که همراه این جایزه بوده، یافتن موردی که در خور هدف و معنای اصلی آن باشد، دشوار نیست. اما ما می خواهم برای سپاسی که همراه آن بوده نیز، چنین موردی بیابم: این لحظه را چون بلند جایی بدانم، که از فراز آن صدایم به گوش مردان و زنان جوانی خواهد رسید که هم اکنون خود را وقف این درد و تلاش کرده اند، و آن را که روزی این جا، به جای من خواهند ایستاد، در میان خود دارند.
تراژدی ما امروز، ترس جسمی، جهانی، و همگانی است، و آن چنان دیر پائیده است که اکنون حتی می توانیم آن را بر خود هموار کنیم. دیگر از مشکلات روحی سخنی نیست. تنها این سوال در میان است: کی از هم پاشیده خواهم شد؟ از این رو مردان و زنان جوانی که در کار نوشتتند، مشکلات دل آدمی را، که با خود در ستیز است از یاد برده اند. و نوشته خوب تنها زائیده این ستیز تواند بود، زیرا جز این چیزی در خورد نوشتن نیست، در خورد عذاب و عرق ریزی نیست.
اینان باید دوباره این مسائل را فر گیرند. باید به خود بیاموزند که ننگی پست تر از ترسیدن نیست، و چون این را آموختند ترس را یکسره فراموش کنند، و در کارگاه خود جایی برای هیچ چیز باقی نگذارند، مگر راستی ها و حقایق دیرین دل آدمی_ مهر و شرف و عزت و رافت و فداکاری و حقایق دیرین جهان، که بی وجود آنها، هر داستانی نا پایدار و محکوم به نیستی است. تا چنین نکنند، نفرینی بر تلاششان سایه افکنده است. سخن از شهوت می گویند، نه از مهر. از شکست هایی دم می زنند که در انها هیچ کس چیز ارزنده ای نمی بازد، از پیروزیهایی که در ان امید نیست، از همه بدتر، رحم نیست، رافت نیست. غم هاشان از درد های نوع بشر مایه نمی گیرد، و داغی به جا نمی گذارد. سخنانشان از دل نیست، از عقده هاست.
تا اینها را دوباره نیاموزند، چنان خواهند نوشت که گویی در میان آدمیان ایستاده اند، و انقراض انسان را می نگرند. من از پذیرفتن انقراض انسان سر باز می زنم. اسان می توان گفت که انسان، تنها بدان سبب که پایداری می کند، جاودان خواهد بود: که حتی پس از محو شدن آخرین طنین ناقوس تقدیر، از روی آخرین صخره ناچیزی که در واپسین شامگاهخ سرخ و میرا، ساکن و سر نگون مانده، باز هم طنین دیگری باقی خواهد ماند، طنین صدای ناچیز و پایان ناپذیر انسان، که هنوز سخن می گوید. من به قبول این سخن گردن نمی نهم. اعتقاد من بر این است که انسان نه تنها پایدار خواهد ماند، بلکه پیروز خواهد شد. انسان جاوید است نه بدان سبب که در میان تنها او صدائی پایان ناپذیر دارد، بلکه بدان رو که دارای روح است، روحی که سرچشمه رافت و فداکاری و پایداری است. بر شاعران و نویسندگان است که به این صغات بپردازند. افتخار آنان در این است که در دل آدمیان شور بر انگیزند. شهامت و شرف و امید و عزت و رحم و فدا کاری را که، فخر گذشته های انسان است، به او یاد آور شوند، و بدین سان او را در پایداری یاری کنند. حاجت نیست که صدای شاعر، تنها، وصف حال آدمیان باشد. این صدا می تواند که هم چون تکیه گاهی یا ستونی، آنان را یاری دهد تا پایداری کنند و پیروز شوند.

 

* متن سخنرانی ویلیام فاکنر در دریافت جایزه نوبل ادبیات 1950

۰ نظر ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۱۱
قاصدک

 

من اینجا که سرزمین حکمت است ایستاده ام

تا برخاستن خورشید را گواهی دهم

 

اینجا که سرزمین زمستان است ایستاده ام

تا یاد بهار را زنده نگه دارم

 

ایستاده ام تا از بودن و خوبی سخن بگویم

و یک تنه گواه حقیقت باشم

 

بیژن جلالی

۲ نظر ۲۶ دی ۹۴ ، ۱۲:۳۲
قاصدک


زمان آدم ها را دگرگون می کند

اما تصویری را که از آن ها داریم ثابت نگه می دارد

و هیچ چیز دردناکتر از این تضاد

میان دگرگونی آدم ها و ثبات خاطره ها نیست

*مارسل پروست

 

 

تجربه کردن این مسئله واقعا غم انگیزه...

۰ نظر ۰۴ آذر ۹۴ ، ۰۹:۱۶
قاصدک

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد.

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند 

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت


من اینجا ریشه در خاکم

من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم

من اینجا تا نفس باقیست می مانم

من از اینجا چه می خواهم، نمی دانم

امید روشنائی گر چه در این تیره گی ها نیست

من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی

گل بر می افشانم

من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید

سرود فتح می خوانم

و می دانم

تو روزی باز خواهی گشت...


(فریدون مشیری)

۲ نظر ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۳۶
قاصدک


۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۰۷
قاصدک

گیج شدم.

در این حد که مقاله ی به زحمت آماده شده ام رو شرکت جا گذاشتم و امشب آخرین مهلت ارسالش بود! خیلی حوصله ی عزاداری ندارم.

گیجی سنگینیه

در انتخابم موندم...


"بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند

گرفته کولبارِ زادِ ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

ما هم راه خود را می کنیم آغاز


سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین: راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دو دیگر: راه نیمش ننگ، نیمش نام

اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام

سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام


من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟"

۱ نظر ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۳۲
قاصدک

...با توجه به اینکه به زودی آینده، گذشته را به ثبوت خواهد رسانید آیا این عاقلانه تر نیست که در تفکر درباره گذشته از عقاید و تخیلات جدیدی استفاده نماییم؟ بدون آنکه کاملا منکر مذهب بشویم دیگر نمیتوانیم کاملا معتقد باشیم. هر مذهبی دارای روش و چهارچوبی است درباره خدا و تفکر و اعتقاد را بداخل این چهارچوب خلاصه و محدود میکند، ولی در زمان مسافرتهای کیهانی قیامت تحول افکار فرا می رسد و ابرهای عقاید یکطرفه مذهبی کنار خواهد رفت.

با اولین قدم محکم در کیهان ما بایستی تشخیص دهیم که دو میلیون خدایان وجود ندارند، بیست هزار فرقه و ده مذهب بزرگ وجود ندارد، بلکه فقط یک، یک خدا و یک دین...

ارابه های خدایان. اریک فون دانیکن. 

 

* سال تالیف کتاب 1968 هست!

۰ نظر ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۰۷:۵۴
قاصدک

schindlerList

 

زندگی حتی وقتی انکارش می‌کنی، حتی وقتی نادیده‌اش می‌گیری، حتی وقتی نمی‌خواهی‌اش از تو قوی‌تر است... از هر چیز دیگری قوی‌تر است. آدم‌هایی که از بازداشتگاه‌های اجباری برگشته‌اند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه‌هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی‌تر است...
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک‌ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد...

من او را دوست داشتم- آنا گاوالدا

 

پ.ن:

گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت
کس بی‌تو خوش نباشد رو قصه دگر کن!

۱ نظر ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۰۸:۲۷
قاصدک