کهکشان نقره ای من

بایگانی

۵ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است


مثل همیشه وقتی سرم شلوغه و تحت فشارم که کاری رو زودتر تموم کنم، فکرم هزارجا میره. فرار میکنه انگار! این وقتا دلم میخواد با کسی درددل کنم و چون در این دنیای جدید هیچ چیز سرجای خودش نیست، این امکان هم نیست. نمیدونم چرا جدیدا همه چیز سخت شده. این که بتونم در این مواقع برم جایی مثل بام، بدون حاشیه و کسی همراهم باشه که باهاش احساس راحتی کنم و بشینیم حرف های معمولی بزنیم بدون نگرانی، بدون دغدغه؛ چرا انقدر محال به نظر میرسه؟

هوای فکرم مه آلود شده... حرف های پست قبل همچنان درگیرم کرده، میم میگفت مدت هاست که دیگه سعی میکنه نه به دین فکر کنه و نه به خدا نه به این بحث های فلسفی، اینکه چی هست و چی نیست دیگه براش مهم نیست. میم اصلا آدم مذهبی نیست ولی دانشجو که بودیم دوستش اسمشو برای حج نوشت و خیلی اتفاقی به اسمش دراومد. وقتی برگشت از حج، با هم صحبت میکردیم، پرسیدم چجوری بود چه حسی داشتی؟ گفت "یه لحظه ای بود که رئیس کاروان گفت همه سجده کنید و چشم ها رو ببندید، وقتی باز کنید برای اولین بار خونه خدا را میبینید. من تا چشمامو باز کردم دیدم یهو همه دارن گریه میکنن... اصلا نفهمیدم چی شد و چرا باید گریه کرد! خنده ام گرفته بود... از نظر من فقط به بنای مربع شکل سیاه رنگ جلومون بود که هیچ نکته خاصی هم نداشت!"

اونشب که دوباره حرف میزدیم، گفت من خدا رو نفی نمیکنم ولی به وجودشم ایمان 100% ندارم، ولی اگه یه معجزه ببینم ایمان میارم! میگفت اون سال توی حج دور کعبه همین رو از خدا خواستم که بهم یه معجزه نشون بده...


۲ نظر ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۴:۳۲
قاصدک

گفت: وقتی کسی رو به دنیا میاری، در حقیقت داری کاری غیر اخلاقی میکنی

گفتم :چرا؟

گفت: چون داری به جای کسه دیگه ای تصمیم میگیری

گفتم: خب اون که هنوز نیست که تصمیم گرفتن براش معنا داشته باشه

گفت: به هر حال این یک گزاره منطقیه که هرکس حق داره فقط و فقط برای خودش و زندگی خودش تصمیم بگیره، وگرنه کار غیر اخلاقی انجام داده

گفتم: این گزاره تو در این مورد اصلا سنخیت نداره

گفت: برای من اثبات منطقی بیار

...

 

۷ نظر ۲۳ آبان ۹۴ ، ۱۲:۰۵
قاصدک

خیلی وقته که حرف هست و فرصت نوشتن نیست، حتی شور و شوق نوشتن هم هست اما فرصت نوشتن نیست... تنها راهی که میشه پیاده کرد اینه که توی ذهنم بنویسم! اما اینو دوست داشتم حتما ثبت کنم که قراره یک نقش دیگه به مجموعه نقش هایی که تو زندگیم دارم اضافه بشه و اونم نقش بسیار دوست داشتنی، جذاب و هیجان انگیز خاله بودنه... و این خیلی خوبه، خیلی. این موجود ریزه میزه از همین الان مهمان ویژه خواب هامه و البته هر بار در صورت متفاوتی ظاهر میشه!

و دیگه اینکه با الف فیلم دیدم، این سومین فیلمیه که با هم میبینیم! من این ور دنیا هستم و اون اونور دنیا! یعنی یک دستم گوشیمه و در حال تایپ، و همزمان فیلم رو هم دنبال میکنم... گاهی فکر میکنم مگه قحطی آدمه که فقط همدیگرو به عنوان شریک فیلم دیدن قبول داریم! نمیدونم چند نفر تو دنیا هستند که همچین کاری کردن و مثل ما لذت هم بردن، ولی کار لذت بخشیه.


۱ نظر ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۹:۱۰
قاصدک

عصبی ام، خیلی تا حالا خیلی سعی کردم که دست از خودآزاری هام بردارم... نمیشه انگار. نمیذارن انگار. کاری پیش اومده که تنها با کمک یک نفر قابل انجامه و ارتباط مجدد با اون فرد یعنی یادآوری لحظه هایی که اصلا دوست داشتنی نیستند و مدام ذهن رو درگیر میکنند.

واقعا هرگز نمیشه ادعا کرد که آدم شناس شدیم. تنوع آدم ها به حدی زیاده که پایانی نداره. گاهی کسی به آدم خیانت میکنه، گاهی کسی ضربه مالی میزنه، گاهی واسه رسیدن به یه جایگاه ممکنه زیرآب بزنن نمیدونم شاید روش های خیلی زیادی باشه که آدم از کسی آزار ببینه ولی یه حالتش هست که خیلی بیرحمانه است. بیش از حد بیرحمانه... اونم وقتیه که به طرفت حق دانستن رو ندی، مثل اینکه دوستی از فردا -همین طوری خیلی ناگهانی- بیاد بگه دیگه با من حرف نزن. و در جواب اینکه "چرا؟" هیچ پاسخی نباشه! و بعد تو هر روز شاهد این صحنه باشی، بری، بیای، و ندونی که "چی شد؟"

این کشنده ترین و بیرحمانه ترین نوع آزاره، البته مسلما وقتی که طرف برات مهمه.

۰ نظر ۱۵ آبان ۹۴ ، ۲۰:۱۰
قاصدک

۰ نظر ۰۷ آبان ۹۴ ، ۲۳:۲۵
قاصدک