کهکشان نقره ای من

بایگانی

۱۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

گیج شدم.

در این حد که مقاله ی به زحمت آماده شده ام رو شرکت جا گذاشتم و امشب آخرین مهلت ارسالش بود! خیلی حوصله ی عزاداری ندارم.

گیجی سنگینیه

در انتخابم موندم...


"بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند

گرفته کولبارِ زادِ ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت

گهی پر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

ما هم راه خود را می کنیم آغاز


سه ره پیداست

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر

نخستین: راه نوش و راحت و شادی

به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی

دو دیگر: راه نیمش ننگ، نیمش نام

اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام

سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام


من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟"

۱ نظر ۳۱ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۳۲
قاصدک

اگر به ده سال قبل برمیگشتم؛ همین راه را می آمدم. همین رشته و همین دانشگاه را انتخاب میکردم. به سمت همین شغل و همین محل کار می آمدم. با همین افراد دوست می شدم، همین کتاب ها را میخواندم و همین لباس ها را می پوشیدم...

اما

خیلی کمتر جدی میگرفتم

خیلی کمتر سخت میگرفتم

کمتر بحث می کردم

و کمتر قضاوت میکردم.


در عوض خیلی بیشتر مهربانی میکردم و 

شادتر، شادتر و شادتر زندگی میکردم.

۲ نظر ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۱۸
قاصدک

دست خط


به یاد دوران کاغذ و نوشتن های با حوصله!

۲ نظر ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۰۱
قاصدک

...با توجه به اینکه به زودی آینده، گذشته را به ثبوت خواهد رسانید آیا این عاقلانه تر نیست که در تفکر درباره گذشته از عقاید و تخیلات جدیدی استفاده نماییم؟ بدون آنکه کاملا منکر مذهب بشویم دیگر نمیتوانیم کاملا معتقد باشیم. هر مذهبی دارای روش و چهارچوبی است درباره خدا و تفکر و اعتقاد را بداخل این چهارچوب خلاصه و محدود میکند، ولی در زمان مسافرتهای کیهانی قیامت تحول افکار فرا می رسد و ابرهای عقاید یکطرفه مذهبی کنار خواهد رفت.

با اولین قدم محکم در کیهان ما بایستی تشخیص دهیم که دو میلیون خدایان وجود ندارند، بیست هزار فرقه و ده مذهب بزرگ وجود ندارد، بلکه فقط یک، یک خدا و یک دین...

ارابه های خدایان. اریک فون دانیکن. 

 

* سال تالیف کتاب 1968 هست!

۰ نظر ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۰۷:۵۴
قاصدک

schindlerList

 

زندگی حتی وقتی انکارش می‌کنی، حتی وقتی نادیده‌اش می‌گیری، حتی وقتی نمی‌خواهی‌اش از تو قوی‌تر است... از هر چیز دیگری قوی‌تر است. آدم‌هایی که از بازداشتگاه‌های اجباری برگشته‌اند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه‌هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی‌تر است...
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک‌ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد...

من او را دوست داشتم- آنا گاوالدا

 

پ.ن:

گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت
کس بی‌تو خوش نباشد رو قصه دگر کن!

۱ نظر ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۰۸:۲۷
قاصدک

تا قبل از این وقتی مطلب طنزی در مورد ویژگیهای منحصربفرده نسلهای جدید میخوندم، تصورم این بود که کمی هم اغراق و بزرگنمایی (همونطور که در معنای طنز هست) چاشنی قضیه شده. اما دیشب به طور اتفاقی به صفحه ی اینستاگرام یکی از بچه های فامیل برخوردم. متولد 1382. انگار با آدمهایی از دنیایی جدید رو به رو شدم! حتی معنی بعضی از حرفهایشان را واقعا نمیفهمیدم. نه تنها تلفظ که انگار از صفر زبان دیگری مختص خودشان اختراع کرده اند. بعد هی پست پشت پست که من خیلی خاص ام، دنبالم نیا و از این حرفا. چند نفر فالوور؟ حدود دوهزارتا!! یعنی دوهزار نفر در این مملکت هستند که پست های یک دختر بچه ی 12 ساله را که هیچ ویژگی خاصی ندارد، دنبال میکنند... و بعد یک پسر 25 ساله برایش کامنت میگذارد که: خیلی خوشملی!! تنها دو جور می شود کارش را هضم کرد: 1. حماقت 2. رذالت.

این یک سوال بزرگ است، خیلی بزرگتر از سوالهایی که به تفاوت فرهنگ ما با غرب و مجاز نبودن اعمال مجاز آنها مربوط است. هیچ کجای دنیا روابط جنسی برای این رده سنی قانونی (و عاقلانه) نیست. چرا یک دختر 12 ساله که حتی بلوغ جنسیِ جسمش هم هنوز به جایی نرسیده، تمام تمرکزش روی مسائل جنسی منعطف شده؟ چه چیزی در او انگیزه کشف دنیا را سرد کرده و روح جستجوگرش را در یک موضوع خلاصه کرده؟ سوال من حتی در مورد بچه های دهه هفتاد نیست، که رنج سنی اشان متفاوت است و گاهی هم برخلاف همه آنچه که سنت جامعه حساب میشود، حق با آنهاست. سوال در مورد موجود کوچکی است که معصومیت صورتش کاملا از پشت آرایش ناشیانه اش مشخص است اما ژست هایش مشابه ژست های عکسهای پ.و.ر.ن.و ست.

۴ نظر ۲۳ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۳
قاصدک

۱ نظر ۲۲ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۱۱
قاصدک

حتما که نباید دلیل خاصی برای مرخصی باشه، میشه هویجوری الکی نرفت سرکار. صبحانه رو توی حیاط کنار مامان بودم و زل زدم به درختا، درخت توت کناری همسن منه و به نام من کاشته شده. دلم خواست همون لحظه یه اره ای چیزی پیدا میکردم و آستینو بالا میزدم واسه هرس کردنش. بیچاره پر از شاخه و برگهای ریزه میزه شده که از دور درخت خسته ای به نظر میرسه! بچه که بودم همیشه داوطلب بالا رفتن از درخت بودم حیف که دیگه نمیشه.

مهمونی دعوتیم امروز، طرف ضمن عقد کردن داره میره واسه ادامه تحصیل. نمیدونم خودش یادشه که یکی از کیس های دوره کودکی من بوده یا نه :دی. از دخترها که مطمئنم ولی نمیدونم پسرها هم تو بچگی، تو رویاهاشون زندگیه مشترک رو با کسی که دوست داشتن شروع میکردن یا نه! ح هروقت میومد خونمون کلی شیرین کاری داشت که فقط برای من اجرا میکرد. اصلا یکسری روابط حسی پنهانی داشتیم! حتی یادمه تو یه مراسم عروسی که از سالن اومده بودم بیرون کلی غیرتی شد که 'برو تو، کاری بود خودم هستم' البته اون موقع ها از بچه هم اونورتر بودیم ولی خوب بود. بعد دیگه که بزرگ شدیم هرکی رفت یه طرفو نفهمیدیم کی به کی شد. فقط امروز باید یادم باشه به دختر انتخابیش بگم که قدرشو بدون، کم اند آدمایی که چشماشون انقدر مهربون برق بزنه...

۲ نظر ۲۱ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۲۰
قاصدک

این یک نسخه معجزه بخش است. صد در صد جواب میدهد. البته نمیدانم بصورت آزمایشی روی چند داوطلب پیاده شده یا نه اما من پیش پیش و چشم بسته میگویم که حله و جواب میده. 

نسخه میگوید که هر وقت میخواهی حال و هوایت بهتر شود، کسی را بغل کن! 

این فرد میتواند دوست، معشوق، اعضای خانواده یا هر کسی با هر نسبتی باشد. مثلا وقتی کاری را تازه شروع کردی و هنوز در مورد موفقیتت شک داری یا وقتهایی که نگران آینده ای.. کسی را بغل کن. وقتی مشغول نوشتن، ترجمه کردن، خواندن و هر کار دیگری هستی و چشمت خسته شده و احساس میکنی باید موقعیتت را تغییر دهی، بلند شو، کسی را بغل کن و دوباره به سرکارت برگرد. وقتی از بحث با دیگران کلافه شدی، وقتی دیدی کسی حرفت را نمی فهمد، اصلا هر وقت احساس کردی زندگی آنطور که میخواستی نشد... کسی را بغل کن. اصلا هرجا که دلت خواست، هرجا فرصت شد و هرجا فرصت نشد، مثلا حتی وقتی که خروجی اتوبان را اشتباه رفته ای کسی را بغل کن! فقط همین! هیچ حرکت و حرف اضافه ای لازم نیست. اصلا اگر سکوت را به هم بزنی کل نسخه خراب میشود...کسی را بغل کن، همین.


+ ویدئو کلیپ بغلم کن 

۳ نظر ۲۰ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۴۹
قاصدک

آدمیزاد کلا موجود عجیبیست. حتی وقتی که صبح بی خاصیتی را شروع کرده است هم، یک موسیقی می تواند تا سر حد مرگ به شوقش آورد!

اصلا نمیدانم در این Secret Garden ها چی ریخته اند که انقدر خاصیت دارند. بعد تصور کن این موسیقی را در حالی گوش کنی که روشنایی آسمان در حال لود شدن است، همه جا رو سکوت گرفته و عطر باران از پنجره در راه است...

 

+ آلبوم WinterPoem توصیه ی شخصی بنده است :)

۳ نظر ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۱۴:۱۳
قاصدک