کهکشان نقره ای من

بایگانی

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

پلوتن

«یوهورایزنز پس از 9 سال تلاش بی وقفه ی دانشمندان ناسا، از کنار پلوتو عبور کرد و با تصویربرداری از قلب پلوتو آن را در تاریخ علم به ثبت رساند»

قلبی که رویش حک شده را میبینی؟ خدا را چه دیدی شاید ما 50 سال بعد همان وسط باشیم!

فیلم سه بعدی از سطح پلوتو

 

۳ نظر ۳۱ تیر ۹۴ ، ۰۸:۴۴
قاصدک

تا حالا کسی بوده که از رو کتاب موفق شده باشه؟ یعنی سوال اینه که "آدما موفق میشن بعد کتاب مینویسن یا اول کتابی رو میخونن که توش گفته چه جوری موفق بشن، بعد موفق میشن؟"

خب من با حالت اول بیشتر موافقم. هیچ وقت هم با این کتابای با موضوع موفقیت حال نکردم، به هر حال نسخه موفقیت هر آدم واقعا منحصر بفرده و بیشتر به جرقه احتیاجه تا کتاب. مثل همون که شاعر میگه در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. برعکس من کسیه که دقیقا روبه روی من میشینه و به قول خودش آدمی تو حوزه موفقیت نیست که اون نشناسه یا کتاب و سخنرانی گوش نکرده باشه ازش. بصورت نان استاپ (!) در حال گوش کردن به سمینارهای موفقیت و جملات انرژی بخشه و هر بار هم با کلی ذوق یه فیلم یا کتاب تو همین موضوعا بهم معرفی میکنه. میگه همه به تکرار احتیاج داریم و تو مگه فکر میکنی الان خیلی موفقی که به این چیزا احتیاج نداری؟! قائدتا من همچین فکری نمی کنم  ولی فکر هم نمی کنم چیزی که دنبالشیم تو این کتابها باشه. رمز موفقیت ساده تر از این حرفاست...

 

هر روز چیزی رو بخون که هیچکس دیگه نمیخونه
به چیزی فکر کن که کس دیگه ای بهش فکر نمی کنه
و کاری رو بکن که هیچ کس جرات انجام دادنشو نداره

۱ نظر ۲۹ تیر ۹۴ ، ۰۸:۳۵
قاصدک

ظاهر آدم ها خیلی برایم مهم نیست. یعنی خیلی وقتها برخورد و اخلاقشان بیشتر تاثیر گذار است. مثالش می شود مربی شنایم که عکسهای تلگرامش مدلی است برای خودش، با آن چشمهای خمار و اجزای ظریف چهره، اما دقیقا در لحظه ای که عکسش را نگاه میکنم یاد اخلاق مزخرفش می افتم و حس زیبایی شناسیم کور می شود.

اما در ظاهر یک مرد هیچ چیز به اندازه عظیم الجثه بودن مرا دیوانه نمی کند! منظورم چاق نیست البته، قد و درشتی بیشتر. با یک صدای زمخت. هیبتی که هیچ کس نتواند تصور کند این آدم چطور احساساتی می شود! من عاشقِ این وضعیتم! مثل  فتح قله است! اینکه پشت این هیبت غول آسا یک روح لطیف باشد و تنها تو به افتخار این رونمایی نائل شده باشی... و چه لذتی در دنیا با این حس برابری می کند؟؟

۱ نظر ۲۷ تیر ۹۴ ، ۰۰:۲۷
قاصدک

گاهی باید در زندگی گوشه ای بشینی و زل بزنی به آدم های اطرافت
به این که چقدر این مخلوقات جورواجورند و متفاوت و گاهی عجیب
چقدر بعضی هاشان را نمی شود درک کرد.
و بعضی هاشان را نمی توان حدس زذ.
و در برابر بعضی هاشان نمی توان تعحب نکرد!

اما یادم نرود که در پایان نمایش، هرچه دیدم نباید مرا تغییر دهد.
من منم.
و مطمئنم قحطی هم که بیاید نسل آدم های خوب و مهربان و پاک هیچ وقت منقرض نمی شود.


1. یه جمله ای بود که میگفت هیچ وقت کسی رو که دوست داری برای مدت زیادی رها نکن، چون بدون تو زندگی کردن رو یاد میگیره. این حکایت این روزای بلاگفاست. روزای اول کمی سخت بود حتی یه سری چیزا رو یه گوشه مینوشتم که بعدا بیام اینجا بنویسم. ولی الان دیگه ننوشتن و نیومدن جای بقیه چیزا رو پر کرده. بماند که من خدای نوشتن در هر فضای قابل نوشتنی مثل گوشه برگه ها، سر رسید، دفترچه، تقویم، نوت های گوشی، کامپیوتر شرکت، لپ تاپ و حتی رسیدهای عابر بانک هستم اما باز هم اینجا که مینویسم حال بهتری دارم. احساس میکنم فکرهای پراکندمو جمع بندی میکنم و خوندن دوبارشون برام نتیجه گیری های خوبی داره.

2. اولای تابستون واسه من اصلا روزای جالبی نیست. نظر خودم اینه که چون تو تمام مدت تحصیل، تابستون نماد بیخیال شدن از درس و کتاب و این چیزا بوده هنوز که هنوزه مغزم اوایل تابستون فرمان بیخیالی و سرخوشی صادر میکنه و زیر بار قول هایی که دادم نمیره! اینه که این دوره گذار با کشمکش بین من و مغزم طی میشه. خلاصه حسش که بیاد، یکی از تصمیم های مهم سال پیشم عملی میشه، البته زمان میبره ولی خب سختترین مرحله شروع کاره.

3. راستی که سال پیش چه سال خوبی بود. سال اوج بود. اوج اراده من در پایان دادن به چیزی که داشت زندگیم رو نابود میکرد و هرگز فکر نمیکردم بتونم از پسش بربیام و امروز با لبخند در موردش بنویسم. چقدر که ما آدما گیجیم. چقدر دعاها که برآورده میشن و ما نمی فهمیم! فقط منتظریم تو اون قالب و کلیشه ای که خودمون بستیم جواب دعامون رو بگیریم!

4. آخرین پستم یک بن بست بود. اولین بن بست نبود، آخرین هم نخواهد بود. چقدر بن بست ها خوبند. زیر و رو میکنند آدم رو. به هم میزنن، خراب میکنن. خرد میشوی. تا عمق نا امیدی میروی و این بار درست وقتی که احساس میکنی همه چیز تمام شده، ناگهان نوری از جایی در تمام وجودت جریان پیدا میکنه! فکری که هرگز به فکرت خطور نکرده بود و نمیدانستی که اصلا می تواند باشد. و خدا می داند چقدر این لحظه شیرین است! چقدر این سلسله اتفاقات (ظاهرا) تصادفی که باعث این وضعیت شده اند جذاب است. ناگهان که جهان رنگ عوض میکند، آسمانِ شب روستا را دیده ای؟ وقتی که شب از روشنایی های خانه ها فاصله بگیری و به جایی برسی که تاریک تاریک است، دیده ای که انگار از آسمان پرده برداری کرده اند؟ دیده ای که انگار تازه چراغ ها را روشن کرده اند؟
جهان من با هر بن بست رنگ دیگری، رنگ بهتری میگیرد. که قبل ترها فکر میکردم تعداد تولدها در زندگی نمی تواند زیاد باشد اما چرا نتواند! جهانِ جدیدِ من چقدر دوست داشتنی هستی..............

۰ نظر ۱۸ تیر ۹۴ ، ۱۳:۵۱
قاصدک