کهکشان نقره ای من

بایگانی

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

احساس می کنم که این جایزه را نه به شخص من، بلکه به کار من داده اند. کاری که حاصل عمری عذاب و عرق ریزی روح انسان بوده است  و این نه برای افتخار، و نیز نه برای سود جوئی، بلکه بدان روی بوده است که از مایه های روح آدمی چیزی آفریده شود که پیشتر وجود نداشته است. پس من این جایزه را تنها به امانت نزد خود دارم. برای وقف پولی که همراه این جایزه بوده، یافتن موردی که در خور هدف و معنای اصلی آن باشد، دشوار نیست. اما ما می خواهم برای سپاسی که همراه آن بوده نیز، چنین موردی بیابم: این لحظه را چون بلند جایی بدانم، که از فراز آن صدایم به گوش مردان و زنان جوانی خواهد رسید که هم اکنون خود را وقف این درد و تلاش کرده اند، و آن را که روزی این جا، به جای من خواهند ایستاد، در میان خود دارند.
تراژدی ما امروز، ترس جسمی، جهانی، و همگانی است، و آن چنان دیر پائیده است که اکنون حتی می توانیم آن را بر خود هموار کنیم. دیگر از مشکلات روحی سخنی نیست. تنها این سوال در میان است: کی از هم پاشیده خواهم شد؟ از این رو مردان و زنان جوانی که در کار نوشتتند، مشکلات دل آدمی را، که با خود در ستیز است از یاد برده اند. و نوشته خوب تنها زائیده این ستیز تواند بود، زیرا جز این چیزی در خورد نوشتن نیست، در خورد عذاب و عرق ریزی نیست.
اینان باید دوباره این مسائل را فر گیرند. باید به خود بیاموزند که ننگی پست تر از ترسیدن نیست، و چون این را آموختند ترس را یکسره فراموش کنند، و در کارگاه خود جایی برای هیچ چیز باقی نگذارند، مگر راستی ها و حقایق دیرین دل آدمی_ مهر و شرف و عزت و رافت و فداکاری و حقایق دیرین جهان، که بی وجود آنها، هر داستانی نا پایدار و محکوم به نیستی است. تا چنین نکنند، نفرینی بر تلاششان سایه افکنده است. سخن از شهوت می گویند، نه از مهر. از شکست هایی دم می زنند که در انها هیچ کس چیز ارزنده ای نمی بازد، از پیروزیهایی که در ان امید نیست، از همه بدتر، رحم نیست، رافت نیست. غم هاشان از درد های نوع بشر مایه نمی گیرد، و داغی به جا نمی گذارد. سخنانشان از دل نیست، از عقده هاست.
تا اینها را دوباره نیاموزند، چنان خواهند نوشت که گویی در میان آدمیان ایستاده اند، و انقراض انسان را می نگرند. من از پذیرفتن انقراض انسان سر باز می زنم. اسان می توان گفت که انسان، تنها بدان سبب که پایداری می کند، جاودان خواهد بود: که حتی پس از محو شدن آخرین طنین ناقوس تقدیر، از روی آخرین صخره ناچیزی که در واپسین شامگاهخ سرخ و میرا، ساکن و سر نگون مانده، باز هم طنین دیگری باقی خواهد ماند، طنین صدای ناچیز و پایان ناپذیر انسان، که هنوز سخن می گوید. من به قبول این سخن گردن نمی نهم. اعتقاد من بر این است که انسان نه تنها پایدار خواهد ماند، بلکه پیروز خواهد شد. انسان جاوید است نه بدان سبب که در میان تنها او صدائی پایان ناپذیر دارد، بلکه بدان رو که دارای روح است، روحی که سرچشمه رافت و فداکاری و پایداری است. بر شاعران و نویسندگان است که به این صغات بپردازند. افتخار آنان در این است که در دل آدمیان شور بر انگیزند. شهامت و شرف و امید و عزت و رحم و فدا کاری را که، فخر گذشته های انسان است، به او یاد آور شوند، و بدین سان او را در پایداری یاری کنند. حاجت نیست که صدای شاعر، تنها، وصف حال آدمیان باشد. این صدا می تواند که هم چون تکیه گاهی یا ستونی، آنان را یاری دهد تا پایداری کنند و پیروز شوند.

 

* متن سخنرانی ویلیام فاکنر در دریافت جایزه نوبل ادبیات 1950

۰ نظر ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۱۱
قاصدک

هیچ کس نباید از آدم انتظار داشته باشه که روزهای هفته آخر اسفند رو مثل بقیه روزها بگذرونه. این اصلا دست خود آدم نیست. این هفته، یه تعلیق خاصی داره، انگار ثانیه های آخر یه بازی نفس گیره که دیگه همه چی مشخصه و فرقی نمیکنه چه جوری بگذره. اینجوریه که حس میکنی دلت میخواد هر کاری دوست داری انجام بدی... بری بگردی، بری سینما، توی خونه پشت هم فیلم ببینی، همینجوری قدم بزنی، استخر بری، آهنگ بذاری و بیخیال برقصی، اصلا هر کاری کنی به جز کارهایی که رسمی اند و پشتشون "باید" هست.

این حق یه آدمه و هیچ کس نمیتونه محکومش کنه.

  

دریاب که از روح جدا خواهی رفت      در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده ای        خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

۰ نظر ۲۴ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۲۸
قاصدک

دلم نوشتن می خواهد. چرا کلمات فرار می کنند؟ چرا کنار هم نمی نشینند؟ دلم عشق، احساس و هوای پاک می خواهد. دلم پرواز می خواهد. دلم سفر به دور دست ها، سفر در زمان، در تاریخ، در جهان، در زیبایی، در عشق می خواهد. می شناسی چیزی؟ پاک کننده ای، غبار زداینده ای که زنگار دل و روح پاک کند؟ آه، آه که من چه امیدوارانه پیش می روم. این امید نامیرا از کجا می آید؟ بیا تجربه کنیم. بیا ببازیم. بیا دل شکسته شویم اما چشم بسته از کنار راه نرفته نگذریم...

۰ نظر ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۳۶
قاصدک

پنجره باز است و نسیم ملایمی سر می خورد توی اتاق، از جلو چشمانم رقص کنان عبور می کند و آرام در آغوشم میگیرد. نسیم بازمانده عصر ماست، معدود بازمانده ای در لابه لای این همه سیمان و آهن. ما مهجور ترین و مظلوم ترین انسان های دوران هستیم که به دوری از طبیعت محکوم شده ایم. بدون جرم،‌ بدون حکم، بدون قاضی، ما خود به دست خود، حکم اعدام داده ایم و به اسم پیشرفت به آن می بالیم!


۳ نظر ۱۰ اسفند ۹۴ ، ۰۸:۳۷
قاصدک