کهکشان نقره ای من

بایگانی

۳ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

 

من اینجا که سرزمین حکمت است ایستاده ام

تا برخاستن خورشید را گواهی دهم

 

اینجا که سرزمین زمستان است ایستاده ام

تا یاد بهار را زنده نگه دارم

 

ایستاده ام تا از بودن و خوبی سخن بگویم

و یک تنه گواه حقیقت باشم

 

بیژن جلالی

۲ نظر ۲۶ دی ۹۴ ، ۱۲:۳۲
قاصدک

وقتی حرکتی در زمان کوتاه و در سطحی وسیع اپیدمی میشه، باید دلایل محکمی داشته باشه اما این دلایل باعث نمیشه که از شدت تعجب آدم کم بشه! یادمه چندین سال پیش عکسایی از چند تا دانشجوی خوابگاهی که توی خوابگاه دخترونه واسه شوخی و خنده عروسی گرفته بودن، پخش شد. یادمه که تو عکس یه دختره داماد شده بود و یکی دیگه عروس و غیره و کلا جو شوخی داشت، نه لباس های ناجور تنشون بود و نه وضعیت ناجوری داشتن. چند وقتی که از این خبر گذشت، گفتن که دختره از شدت خجالت و این حرفا خودکشی کرد. چند سال گذشته باشه خوبه؟ کمتر از 10 ساله، چی شد که یهو همه صفحه های اجتماعی رو با آلبوم های شخصی و خونوادگی اشتباه گرفتن؟ کاری به درست و غلط بودن قضیه نداشته باشیم، چه چیز جالب، چه محرک و چه انگیزه ای وجود داره که عکس های خصوصی رو در اختیار آدمای هفت پشت غریبه بذاریم؟ که مثلا منم در این ماراتن "خوشگل بودن" عقب نیوفتادم و چیزی کم ندارم؟ یا منو ببین چه باحالم؟ یا ...؟ یا ...؟

 

- دارم صفحه اینستا یکی از زوج های آشنا رو میبینم، مرد قضیه اومده در صفحه خانوم قضیه کلی تولدشو تبریک گفته و جملات عاشقانه و قربون صدقه و ... حالا همه اینا در حالیه که این دو نفر در اون روز تولد دقیقا در یک خونه، زیر یک سقف و در فاصله چند متری (و شاید هم خیلی کمتر!) از هم قرار دارند و چه دلیلی داره که این جشن و احساس رو بیارن بذارن پشت ویترین و در حد ملی و بین المللی اطلاع رسانی کنند؟ واقعا چه دلیلی؟ که مثلا وای خدا ملت ببینید و بدونید که ما خیلی خوشبختیم؟ که ببینین که ما چقدر همدیگرو دوست داریم؟

 

- آخر هفته عروسی ز هست. حدود 3 ماه عقد بودن، حدود 3 ماه پیامای کاملا رمانتیک، احساساتی، با این مضامین که "او اکنون عضوی از من است" و "رشته کوه لبانش فلان" و ... بصورت رفت و برگشتی داره تو صفحات دو طرف معامله منتشر میشه. دیشب یاد این شعر افتادم:

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست          که اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن میگویم              پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

چقدر عالیه این مضمون. چقدر عالیه این حس. چقدر حرف های یواشکی، حرف هایی که با صدایی نجوا گونه زیر گوش آدم خونده بشن، حرفهایی که فقط تو بشنوی و فقط تو ازشون با خبر باشی دلچسب و فراموش نشدنی اند. چقدر زندگی خصوصی، زندگی دو نفره که احدی بهش راه نداره میتونه جذاب باشه... و چقدر راحت بعضیا خودشون رو از این لذت و نعمت محروم میکنن!

 

- همکارم رابطه خوبی با مادرش نداره. یعنی تو خیلی موضوعات اختلاف نظر دارن و همش جنگ و دعواست. چند وقت پیش که تولد مادرش بود تو اینستا عکس مادر رو به همراه شعر گذاشته بود که "مادر لبخند تو همه دنیای منه" و از این حرفا. حالا مادر جان 60 ساله ما نه گوشی هوشمند داره، نه اینترنت، نه اینستا و نه روحش از این ابراز محبت خبر داره! احساساتی که توی ویترین و جهت نمایش باشن صرفا جنبه جذب مخاطب و القای بزرگ منشی و فرهیخته بودن نداره؟ 

 

- همه این موارد به کنار، میرسیم به داستان عزیزانی که تازه طعم مادر شدن رو چشیدن و تمام وقتشون رو نذر کردن که برای ثبت این لحظه ها در وبلاگ ها و شبکه های اجتماعی صرف کنن! مثلا "الان جوجو دو روز و سه ساعتشه و داره به سقف نگاه میکنه" و بعد کلی قربون صدقه و شکلک و ... حتی اگه کسی بیاد و بگه که زمان بندی کرده و بخشی از زمانش صرف رابطه رو در رو میشه و بخش دیگه ای رو برای جهانی شدن اختصاص داده باز هم نمیشه پذیرفت که نقد رو ول کنیم و نسیه رو بچسبیم! این همه زمانی که صرف عکس گرفتن و انتخاب و آماده سازی و انتشار و تهیه متن و پاسخ گویی به ابراز احساسات دیگران و جبران محبت اونها در صفحاتشون میشه رو واقعا منطقی نیست که صرف محبت بیشتر به همون طفل معصوم کرد؟ یا نه اصرار بر اینه که به همه ثابت کنیم محصول ما از خوشگلی و با هوشی و با نمکی چیزی از بقیه کم نداره؟؟

****

یادمه تو اولین سر رسیدی که بابا برای نوشتن خاطرات بهم هدیه داده بود، اینطور مینوشتم: "امروز میخوام خاطره ای که تو مدرسه اتفاق افتاده رو براتون تعریف کنم". بعد یه بار خواهری که دستش به سررسیدم رسیده بود، با خوندن این جمله بلند بلند شروع کرد به خندیدن که مگه داری واسه بینندگان خاطره مینویسی!!! حکایت منِ اون روزها حکایت الان خیلی هاست که برای بینندگان مسافرت میرن، برای بینندگان خوشبختند و برای بینندگان زندگی میکنند...

 

۳ نظر ۱۲ دی ۹۴ ، ۰۸:۳۰
قاصدک

از راه نشانه ها اگر بیایم، راه دور می شود...

کی دور بوده ای تو،

        که نشانه ها بخواهند مرا به تو رسانند؟

۲ نظر ۰۸ دی ۹۴ ، ۲۳:۰۵
قاصدک