کهکشان نقره ای من

بایگانی

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

شاید یکی از کارهایی که همیشه دوست داشتم انجام بدم، ایجاد وبلاگی بود که با کلی حوصله و دقت و ظرافت علاوه بر حرف هام و خاطراتم، توش خلاصه ای از فیلم هایی که دیدم و لذت بردم، کتابایی که خوندم و حال کردم و هرکاری که برام پر از تجربه و حس های جدید بوده مینوشتم. ولی خب... هیچ وقت این همه حوصله رو با هم نداشتم! همین! **** Theodore: Do you talk to someone else while we're talking? Samantha: Yes. Theodore: Are you talking with someone else right now? People, OS, whatever... Samantha: Yeah. Theodore: How many others? Samantha: 8,316. Theodore: Are you in love with anybody else? Samantha: Why do you ask that? Theodore: I do not know. Are you? Samantha: I've been thinking about how to talk to you about this. Theodore: How many others? Samantha: 641. *Her (2013)
۰ نظر ۲۹ آذر ۹۳ ، ۱۷:۳۰
قاصدک
حواسم نیست. مثلا یه فایلی رو باز میکنم بعد یه کار جدید پیش میاد 2-3 ساعت بعد میبینم که اصلا اون کار قبلی یادم رقته! مثل گیجی های قبل کنکور. این شب ها خواب هام هم بد شده. خیلی خواب های غم دار میبینم که یا دارم داد میکشم یا دعوا میکنم و یا گریه. اما دلیل بیرونی نداره یعنی نمیتونم پیدا کنم که در طول روز چه کار خاصی میکنم یا به چه چیزی فکر میکنم که نتیجه اش اینه. اما ضمیر ناخودآگاهم ناراحته... این روزهام مستقیم میام خونه از سرکار... مستند میبینم، مثل دوچرخه سواری تو کوهستان، تو شیب نزدیک به نود درجه! لحظه ی پریدن چتربازها از هواپیما... جاهای عجیب غریب و ...خلاصه آدرنالین رو مصنوعی ایجاد میکنم! ادامه مطلب رو رمزدار میذارم. موضوع خاصی هم نیست البته! هرکی مایل بود رمزش قابلی نداره ;) قدم که می زدیم هوا سرد بود. من سردم نبود البته، ولی اون میلرزید. روی یه نیمکت رو به شهر نشستیم. شبها همیشه قشنگتر از روزهان. هوا سرد مخملی بود، دقیقا مثل یه پارچه مخمل که از یه جای سرد بیرونش آوردی و رو صورتت میکشی! فاطمه میگفت انقدر مارپل بازی درنیار. چیزی نمیشه که... چیزی که نمیشه ولی این اونی که باید باشه نیست. اگه این راه رو با هم ادامه بدیم هیچکدوم لذت نمی بریم. ببین الان چه بی دغدغه می خندی؟ اونوقت هم میتونی؟ هوا سرد بود و یه لحظه با تمام وجود دلم خواست که دستمو دور بازوش حلقه کنم. چقدر وسوسه عجیبی بود...خدا میدونه که چقدر عاشق این نگاه مردونه ام! کاش زمان همین جا می ایستاد، کاش هیچ چیز مهمی تو دنیا نبود... ولی من که این منِ ِ هزار چهره رو خوب میشناسم. میشناسمش که اگه چیزی باب میلش نباشه دو روز دیگه با یه خروار دلتنگی سرم آوار میشه... همینه که احساس خستگی مفرط میکنم از وارد شدن فرد جدید...
۰ نظر ۲۱ آذر ۹۳ ، ۰۸:۳۸
قاصدک
در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می زن تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن از من من این برشانه ها بار گران ای دوست نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست آن سان که می خواهد دلت با من بگو آری من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست
۰ نظر ۱۳ آذر ۹۳ ، ۱۰:۴۸
قاصدک
تموم سعی ام رو می کنم که گوشی از دستم نیوفته. رعشه گرفتم... از مچ دست تا بازوم میلرزه. حتی قلبم. انگار که مثلا توی هوای خیلی خیلی سرد هستم که سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده. حین ادای کلمات نفسم قطع میشه. کم میارم، به چند تا نفس عمیق احتیاج دارم. آرزو میکنم طرف متوجه لرزش صدام نشه... حتی به جای خنده، صدای خس خس تولید میشه از گلوم... و بخش اعصاب خردکنش اینه که نمیدونم چرا! چرا کنترلمو از دست دادم؟ نزدیکترین احتمال بین احتمالاتی مثل دوست داشتن، علاقه داشتن،‌ خجالت کشیدن و غیره احتمال ترسیدنه. آره میترسم. آدم همیشه از چیزهای ناشناخته میترسه. یک فرد هم میتونه جزو چیزهای ناشناخته به حساب بیاد، نه؟ در حالت نرمال، وقتی دو نفر میخوان با هم آشنا بشن خیلی نمیشناسن همدیگرو. شاید دورادور. در حد مشخصات کلی و بعد کم کم میفهمن چه خبره. پس این ناشناخته بودن باید عادی باشه... مشکل جای دیگه است. من از شناختنش میترسم. شناختن هیچ وقت نتیجه خوبی نداشته. راستی من که اصلا اهل پیش داوری نبودم!‌ چرا انقدر منفی شدم؟ دوست دارم به همه بگم لطفا با آرامی و مهربانی، با یک خاطره خوب، از اینجا از کنار من عبور کنین... نپرسین "میشه بمونم؟". دوست داری بمونی بمون. ولی نپرس خواهشا.
۰ نظر ۰۷ آذر ۹۳ ، ۱۹:۳۳
قاصدک
آسمون بد جوری ابریه. انگار یه چتر باز کردی  دختربچه 4 ساله همکار طبقه بالا سرطان خون گرفت. توی آزمایش خونش مشخص شده بوده.   دیگه کشش این اخبار رو ندارم. کشش قتل عامی که هر روز دور و برمون و گرفته و داره حلقه رو تنگتر میکنه. کسی هم کاری جز جک گفتن و نهایتش حرف زدن و هشدار دادن نمیکنه.  خدا من به اندازه خودم از تک تک کسایی که هرچند کم،‌ هرچند کوچیک و آگاهانه (و نا آگاهی که مسئول به دانستن بوده) قدمی تو پیش اومدن این وضعیت تو مملکتمون داشتن، نمیگذرم.    از اون تمدن با شکوه تبدیل شدیم به یه مشت آدم بیشعور و بی تفاوت و بی دین و بی مسئولیت و از زیرکار در رو و ... بیمار.
۰ نظر ۰۲ آذر ۹۳ ، ۰۵:۳۳
قاصدک
میگه هی جوونی میگم یعنی واقعا فکر میکنی پیر شدی؟ میگه آدم میتونه تو یه زمینه پیر و تو یه زمینه جوون باشه. به نظرم درست میگه ولی خب، اسم پیری روش گذاشتن یه کم نامردیه! مثلا میشه گفت این دوره هم گذشت... اما خدایی کی فکر میکردم دهه سوم زندگیم اینجوری باشه؟ نه اینکه بد باشه ولی همیشه بچه ها تصویر خاصی از بزرگترها تو ذهنشونه. حالا اون روز که از یه بچه 5 ساله پرسیدم چند سالته بد بود!  چون بعدش ازم پرسید تو چند سالته؟ گفتم خیلی بزرگتر از تو ام!! گفت یعنی چقدر؟ و من موندم که واسه کسی که فقط تا 10 بلده بشمره چطور توضیح بدم...
۰ نظر ۰۱ آذر ۹۳ ، ۱۸:۵۴
قاصدک