کهکشان نقره ای من

بایگانی

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

مرگ یه چیز عجیبه. یعنی آدم تکلیف خودشو باهاش نمیدونه! میترسه؟ دوسش داره؟ هیچ حسی نداره؟ همیشه وقتی خبر مرگ کسی رو میشنوم، ناخودآگاه یاد شطرنج بازی کردن هام با خواهری می افتم که وقتی میخواستم مهره اش رو بزنم، چنان با اقتدار و محکم با مهره ام، مهره اش رو میزدم که از صفحه شوت میشد بیرون!! و از اونجایی که کلا در جان بخشی به عناصر و اشیا استاد بودم با خودم فکر میکردم که اون سرباز یا وزیر یا ... رو از ادامه بازی محروم کردم  ^_^  البته راستش دلم هم براش می سوخت!
۰ نظر ۲۳ آبان ۹۳ ، ۱۴:۴۴
قاصدک

مرگ یه چیز عجیبه. یعنی آدم تکلیف خودشو باهاش نمیدونه! میترسه؟ دوسش داره؟ هیچ حسی نداره؟

همیشه وقتی خبر مرگ کسی رو میشنوم، ناخودآگاه یاد شطرنج بازی کردن هام با خواهری می افتم که وقتی میخواستم مهره اش رو بزنم، چنان با اقتدار و محکم با مهره ام، مهره اش رو میزدم که از صفحه شوت میشد بیرون!! و از اونجایی که کلا در جان بخشی به عناصر و اشیا استاد بودم با خودم فکر میکردم که اون سرباز یا وزیر یا ... رو از ادامه بازی محروم کردم ^_^

البته راستش دلم هم براش می سوخت!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۳ساعت 18:14 توسط قاصدک|
۰ نظر ۲۲ آبان ۹۳ ، ۲۰:۳۱
قاصدک
یه وقتا هست که آدم کلی حرف داره و با خودش، تو دل خودش مدام در حال حرف زدنه. و این کار خیلی هم آرامش بخشه ولی انگار تا وقتی اون حرفا بیرون ریخته نشن دست از سر آدم برنمیدارن. میمونن، حتی شده تغییر شکل میدن، یا یه گوشه هایی قایم میشن و بعد دوباره ممکنه سر و کله شون پیدا شه... در هر صورت تا وقتی بیرون ریخته نشن هیچ وقت از بین نمیرن. بعضی نوشتن ها، مثل نوشتن تو دفتری که هیچ کس از بودنش خبر نداره، یا نوشتن تو وبلاگی که کسی تو رو نمیشناسه هم همین حکم رو داره. انگار برعکس خیلی مواقع، باید حرف هات رو به کسی بگی که اتفاقا کاملا تو رو میشناسه. میدونه چی بودی کی بودی چرا گفتی چرا کردی چرا رفتی... شاید آدم دنبال اینه که یکی بهش حق بده، یکی که در جریانه، نه کسی که از همه جا بی خبره و هر چی بش بگی بگه آره تو راست میگی! و این تقصیر منه. تقصیر محافظه کاری بیش از حدمه که هیچ وقت دیگران رو درگیر اتفاقات شخصیم نکردم. یعنی الان وقتی میگردم هیچ کس نیست که حتی ذره ای از این اتفاق خاص با خبر باشه!! واسه همینه که این جریان همیشه در جریانه! واسه همینه که من هرقدر هم زور میزنم یه چیزی خرابش میکنه...
۰ نظر ۰۵ آبان ۹۳ ، ۰۷:۴۶
قاصدک
کمی قبل بارون بارید و بعد یک مه عجیب همه جا را گرفت. در نیمه راه، بدون بارونی! سرما تا مغز استخوانم می دود ولی لذت وحشتناکی داره... کاور را کنار میزنم با یک لیوان چای که شاید دوسه روزه درحال جوشیدنه! کوه غرق زیبایی مسحور کننده ایه. غرق رمز و راز. عمو مشغول تمیز کردن لباسشه. نمی تونم فکرشو بخونم. آدم وقتی نتونه فکر کسی رو بخونه نمی تونه باهاش صمیمی بشه. فقط میتونه آروم بهش لبخند بزنه. مثل وقتی که بستری بود و من از شدت سکوت توی اتاق داشت حالم به هم میخورد! هفته ای که گذشت از اون هفته ها بود که کل انرژی مو تخلیه کرد. از پشت پنجره اتاق کارم که کل تهران رو میبینم، یه جور حس قدرت بم دست میده. وقتی همه ی عظمت شهر رو از بالا می­بینی به نظرت میاد که انسان به عنوان یه موجود، هرکاری خواسته کرده... چقدر ساخته، چقدر پیش رفته... اما وقتی توی کوه باشی و قله رو نگاه کنی میفهمی که هیچی نیستی! هیچیه هیچی. تو بد مخمصه ای گیر کردم... جهان پشت سرم می ماند از اتفاقاتی که نیفتاده صداهایی که نشنیده‌ام من پر از وسوسه‌ام چیدن این همه سیب خواندن این همه شعر رفتن روی طناب بدون این که بیافتم بدون این که بترسم   * پ.ن: یک جوونه دارم... چقدر انتظار قشنگه!
۰ نظر ۰۳ آبان ۹۳ ، ۰۹:۰۰
قاصدک