کهکشان نقره ای من

بایگانی

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

باور کن حقیقت دارد. همه چیز یکسان است. حالا یک دسته نه، چند دسته. ولی تعداد دسته­ ها متناهی است. قابل شمارش است و فکر نکنم از تعداد انگشتان دو دست بیشتر شود. همه چیزهایی که تجربه میکنی، همه دلتنگی­ها، همه لحظاتی که فکر میکنی فقط خودت در زندگی مواجه شدی، همه حالات، افکار، هیجانات، لذت­ها و بحران­هایی که دچار میشوی بارها و بارها تکرار شده اند. این قصه همه­ اش تکراری است. * تا حالا شده هوس کنی چمن باشی، یکی بیاد با آبپاش روت آب بپاشه؟ یا شده هوس کنی یکی بیاد روت اطو بکشه که صاف شی؟ D:
۰ نظر ۱۰ مهر ۹۳ ، ۱۷:۰۱
قاصدک
دونه‌های اول رو که برمیداره مثل همیشه اشک از گوشه چشمم غلت میخوره. آخی دردت اومدت مگه؟ آروم صحبت میکنه و بودن توی این موقعیت آرامش عجیبی میده. یه بار اینجا که بودم گوشیم زنگ خورد تو کیف بود و نمیتونستم جواب بدم صداش تو کل سالن پیچید. زهرا میگفت دبیرستانی که بود یه پسره عاشقش میشه. ولی به دل زهرا نمیشینه و ردش میکنه. میگفت چند سال بعد بهم پیام داد که من هنوز عاشق توام. البته عاشق تو نه، عاشق تندیسی‌ام که از تو ساختم... شاید منظورش چیزی تو مایه‌های ونوس بود... صدام میکنه که حاصل درخواست نه نازک و نه کوتاه رو توی آیینه ببینم. انگشتش رو یه گوشه ابروم گذاشته و میگه اگه این یه دونه جاش خالی نبود عالی میشد! باید بگم جاهای خالی مهمتری هم هست که هنوز پر نشده تو غصه اینو میخوری!! محلول تقویت ابرو استفاده نمیکنی؟ صورتش در نزدیکترین حالت ممکنه. با ابروهایی که فقط سه ردیف ازش مونده و زحمت بقیه وظیفه ابرو بودن رو مداد کشیده... گفت تو هنوز هم منو فراموش نکردی؟ تو رو چرا ولی "تو" رو نه. پیکر مقدسی که هر روز از روی تصویر تو تراشیدم رو هنوز دوست دارم. چیزی که میدونم از زمین تا آسمون با تو فرق داره. حقم نیست سرزنشم کنی این پیکر با ارزشه برای من. اینجا چقدر خوبه... کاش میشد هر روز بیام روی این صندلی دراز به دراز بخوابم و زنی با سه ردیف ابرو دست‌های گرمش رو روی صورتم بذاره و برام از چیزهای پیش پا افتاده‌ای بگه که جای دیگه خبری ازشون نیست. صدای موسیقی توی سالن میپیچه: روزام بدون تو، مثل همن همههیچکی مث تو نیست، شکل غَمن همهدور و برم پُره، از این و اون ولیجاتو نمیگیرن، خیلی کمن همه
۰ نظر ۰۱ مهر ۹۳ ، ۰۵:۱۰
قاصدک