کهکشان نقره ای من

بایگانی

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

می‌بینی زندگی چه آرام،‌ زود می‌گذرد؟ بیا ببار گل‌ها را بهانه نکن... به ساز دنیا نرقص، "زندگی ارزش زیستن دارد"... لحظه‌ی خاموشی هست که تو را،        صدا خواهد زد و همه چیز،‌ همچون بوی روزهای اول پاییــــــــــــز                                                       شفاف خواهد شد...
۰ نظر ۲۳ شهریور ۹۳ ، ۰۴:۱۴
قاصدک
یک روز مرخصی را میتوان خیلی راحت فقط به خواب گذراند. چه فرقی می کند؟ مگه بقیه روزها چه کار می کنیم که اسمش را کار بگذاریم؟ نوشتنم سر گیجه دارد! بین عامیانه و رسمی غلط میزند. بعضی فعل ها خودشان دوست دارند بشکنن و بعضی دیگر نه. زیر فشار معمولا زبانم بسته میشه. فشار اتفاقات دور و بر. یا فشار حسی خاص. مثلا فشار توقع دیگران. الان که دارم دقیق نگاه میکنم لیست بلند بالایی از دوستان و آشنایان و خانواده دارم که هر کدام از من کلی انتظار دارن... کاملا هم خالصانه! بدون ذره ای رحم حتی! رنگ کردن موهای مامان، انجام تکالیفش مو به مو و با شادی و حوصله، چیدن برنامه مورد علاقه بابا، طراحی فرم های مورد نیاز خواهری، پیگیری کارهای اون یکی خواهری! همراهی دوستان در دعوت های دسته جمعی علاوه بر آن که مسئول کلیه هماهنگی ها و جا و غیره هم بنده باشم و اگر خوش نگذشت هرکس حق دارد هرچه می خواهد بگوید، مسئول کارهای اداره که اگر ارائه ای بود و قرار بود کله گنده ای بیاید، کمترین وظیفه من انجام داوطلبانه کارها در منزل باشد، جواب دادن کلیه پیام ها که به طرق مختلف به سویم ارسال شده و اگر جواب ندهم توهین کرده ام. همکاری در پروژه های بی خاصیت استاد گرامی بدون اینکه کوچکترین علاقه ای به حضور در جلسات وقت گیر آن داشته باشم. مسئول بودن در برابر دل برخی از کودکان فامیل که بر خلاف زمان ما هرگز احساس خجالت نمیکنن. یا خاله گرامی که رفتن به خانه اش را از واجبات من میداند که میتواند آن دنیا به خاطرش مجازاتم کند...پس من کجای این لحظه ها باشم؟ کجا من باشم و دلم؟ کجا می توانم کاری کنم که واقعا دوست دارم و نگران شکستن دل هیچکس نباشم؟ پس کی میتوانم کوله پشتی ام را بردارم، ماشین را روشن کنم و بروم... نه اینکه فرار کردنی باشد، نه. واقعا رفتن را دوست دارم... همه جا رفتن، همه شهرها، همه غروب ها را دیدن، مرزهای جغرافیایی را رد کردن... ایده ها را شنیدن، طعم ها را چشیدن... کره زمین به این بزرگی و طبیعتی که هرگوشه اش پر از بدیع و بکر بودن است و من باید در تمام طول عمر خودم به یک فضای نهایتا 100 متری و چند فاصله ی کوتاه قناعت کنم! به نظرم اگر گناهی وجود داشته باشد، این یکی از آن هاست.
۰ نظر ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۰۸:۰۸
قاصدک
گویند بهشت و حور و کوثر باشد جوی می و شیر و شهد و شکر باشد پر کن قدح باده و بر دستم نه نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
۰ نظر ۱۶ شهریور ۹۳ ، ۰۴:۰۶
قاصدک
1. ماشین پنچر شده و کنار راه نشسته ام راننده هم دارد چرخ پنچر را تعویض می کند... من جایی که از آن آمده ام را دوست ندارم آنجایی که دارم میروم را هم دوست ندارم... با این وجود نمی دانم چرا به عوض کردن چرخ ماشین با بی طاقتی نگاه می کنم؟ (علیرضا کشاورز) * حرف دل امروز و دیشب مرا میزند! لحظه خواب به این فکر میکردم که من که رشته ام رو دوست دارم، شغلم رو هم دوست دارم. محیط کارم و همکارام هم خوبند. با درآمدم هم مشکلی ندارم. پس چرا از آمدن هیچ شنبه ای خوشحال نمیشوم و سرکار رفتن انقدر برام دردآوره؟! ۲. به یه زاویه خیره میشم و با تمام نیرو جیغ میزنم نمیخوام پایینو نگاه کنم که بترسم. اصلا نمی دونم تو این لحظه دقیقا به مرحله ی ترسناکش رسیدم که جیغ زدنم از نگاه اون پایینی ها که دارن نگامون میکنن منطقی باشه یا نه! ولی قول داده بودم به خودم که بیام اینجا و تخلیه کنم خودمو... دستگاه چند ثانیه متوقف میشه و ما تو ارتفاع ثابت میمونیم. صندلی به سمت آسمون شیب داره و من جز تاریکی و یکی دو تا ستاره که تو آسمون تهران غریب افتادن چیزیو نمی بینم * با من از آن ارتفاعی سخن بگو که دیگر در آن خبری از آدم ها نیست.... ۳. لطفا یک کتاب خوب معرفی کنید. کتابِ خونم پایین اومده!
۰ نظر ۰۸ شهریور ۹۳ ، ۰۳:۵۱
قاصدک