کهکشان نقره ای من

بایگانی

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

این خیلی بد است که حواسشان به تو نیست. یعنی نمیایند از تو بپرسن که موافقی آیا؟! اصلا یعنی چه که کسی بتواند هروقت خواست اکانت وایبرش را یا وبلاگش را حذف کند یا پروفایل فیسبوکش را غیر فعال کند و تو یه روز که انتظار داری مثل همیشه صفحه اش جلوی چشمت بیاید، با آن صحنه های عجیب رو به رو شوی. یا چه معنی دارد که یکی یهو،‌ چمدانش را ببندد و برود آن ور دنیا! بدون اینکه از تو اجازه گرفته باشد... حتی اگر درست و حسابی نشناسیش، حتی اگر بخواهد ادامه تحصیل دهد. چرا برخی برای برخی حقی قائل نمیشوند؟ مثل همسایه طبقه بالایی که از من نپرسید که اگر برود من از اینکه باغچه را بدون او ببینم ناراحت میشوم یا نه یا دکتر چندین ساله امان که رفت آمریکا و حواسش به این نبود که بعضی از بیمارهایش فقط با نگاه کردن به او است که زود زود خوب میشوند... یا آن سوپر مارکت آقا مجید داخل شهرک که مغازه را با همه ی خاطرات کودکی من و آن نوشمک ها و بستنی زی زیگولو و ... همه را جمع کرد و رفت... یا یا ...
۰ نظر ۲۹ تیر ۹۳ ، ۰۷:۱۰
قاصدک
تبدیل واقعا اتفاق می افته آدم این قابلیت رو داره که از یک انسان خیلی مهربان به یک انسان کمی مهربان و حتی یک انسان نا مهربان تبدیل بشه. در این پروسه عوامل زیادی دخالت دارن مثل همکارهای بی ملاحضه، دوستان فرصت طلب، دوستان مجازیِ مشکل دار، راننده سرویسِ ...،‌ دانشجوهایِ ...، اساتیدِ .... و خیلی چیزهای دیگه. اما قطعا در این بین رد پای یک نفر خاص هم بوده که با رفتار و طرز فکرش روی تو تاثیر عمیقی گذاشته جوری که بعد از نبودنش هم حذف اون افکار تقریبا غیر ممکن باشه و بصورت کاملا ناخودآگاه تو رو از اون چیزی که بودی و میتونستی بهتر هم بشی، یک پله پایین تر انداخته.
۰ نظر ۲۱ تیر ۹۳ ، ۰۳:۴۱
قاصدک

!

نوشته بود تقوا یعنی اگه از کارهایی که توی یه هفته انجام دادی فیلم بگیرن و تو تلویزیون نشون بدن،‌ناراحت نشی! فکر نکنم اگه کارهای یک هفته من پخش بشه کسی حوصله اش بگیره نگاش کنه از بس که تکراری و بدو بدو و خشکه!!
۰ نظر ۱۴ تیر ۹۳ ، ۰۶:۴۶
قاصدک
تابستان هم آمد. هرچند که حال و هوایش از دو ماه قبل هم آمده بود...گرمای عجیبی که انگار زیر زمین آتش روشن کردن! تازه یکی دو روز از اول سال فرصت نفس کشیدن پیدا کردم. چقدر همه چی درهم و برهم شده. حتی دیگه خیلی هوس نوشتن نمیکنم. اما در عوض هیجان انجام کارهای دیگه رو زیاد دارم. که واسه خودم هم جای خوشحالی داره. مثل گذروندن دوره های تخصصی که فکر نمی کردم انگیزه پیدا کنم. یا شنا و دوچرخه سواری و گشت و گذار بعد از ساعت کاری که اراده میخواد خستگی هات رو در نظر نگیری. خلاصه اینکه این فصل جدید زندگیمو دوست دارم. فصلی که توش از راکد بودن خبری نیس. حالا درسته که همچنان از دست دور و بری های بی انگیزه ام شاکی ام و از صبح زود تا آخر شب هر جا میشینی و هر کی میبینی در حال آه و ناله و مرور مشکلات هست و هیچ منبع انرژی هم نیافتم که به جای غر زدن، امید دادن بلد باشه (تصور کن مثل حالتی که توی باتلاقی ولی توی فکرت داری اون دشت سرسبز و آسمون آبی و نسیم خنک رو تصور می کنی اونقدر قوی که حتی خنکی نسیم رو روی پوستت تجسم میکنی و مطمئنی همچین لحظه ای رو تجربه میکنی، هرچند دیر هرچند دور...) ولی با همه ی اینها همه چیز عالیـــست :) *** من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد...
۰ نظر ۰۴ تیر ۹۳ ، ۰۴:۱۵
قاصدک