کهکشان نقره ای من

بایگانی

۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

یه دیواره یه دیواره یه دیواره      یه دیواره که پشتش هیچی نداره توکِ دیوارو پوشیدن سیه ابرون     نمیاد دیگه خورشید از توشون بیرون یه پرندست یه پرندست یه پرندست     یه پرندست که از پرواز خود خسته ست بن بالشو بستن دست دیروزا    نمیاد دیگه حتی به یادش فردا یه روز یه خونه ای بود که تابستونا    روی پشتبونش ولو میشد خورشید درخت انجیر پیری که تو باغ بود     همه ی کودکی های مرا میدید یه آوازه یه آوازه یه آوازه     یه آوازه که تو سینم شده انبار یه اشکیه میچکه روی گیتار    به این ها عاقبت کی گیرد این کار یه مردابه یه مردابه یه مردابه     یه مردابه توی تن از فراموشی یه چراغی که میره رو به خاموشی    نگردد شعله ور بیهوده میکوشی
۰ نظر ۲۷ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۴:۲۸
قاصدک
میترسم از اردیبهشتی که بی هیچ هیجانی دارد تمام میشود از نوشته هایی که همیشه قبل ثبت شدن سانسور می شوند از فکرهایی که در گوشه کنارهای ذهنم لانه کرده اند و تمام بشو نیستند از پیگیری آرزوهایی که بوی برآورده شدن نمی دهند از پذیرفتن واقعیتی که می گوید...
۰ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۴:۳۱
قاصدک
خسته ام از این مراقبت و رعایت همیشگی.   *ادم بمیره بهتر از اینه که خل باشه ولی فک کنه سالمه....
۰ نظر ۱۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۳:۰۳
قاصدک
چی بود واقعا؟ هنوز گیجم و عصبانی... از دست خودم. خود ترسووم که حتی جرات نکردم اون لحظه فکر کنم و به جاش خودمو زدم به اون راه که مثلا من اصلا ندیدم و نفهمیدم...خدایا چی بود این؟ یعنی من هم همون شخصیت اصلی بادبادک بازم؟ میدونم که هستم قبلا هم احساس کردم اصلا برای همین وقتی کتاب رو خوندم یه تشویشی تو دلم راه افتاد ...خدایا نکنه واقعا اتفاق بدی بود؟ ساعت 6:30 صبح کنار خیابون. یه پراید سفید میزنه بغل و درست کنار من توقف میکنه. یه پسر جوون و یه دختر چادری جلو نشستن. دختر خوابه. خوابِ خواب. یه جوری که انگار بیهوشه اصلا. پسر شماره ای با موبایلش میگیره و منتظره انگار. نمی فهمم چرا جلوی من واستاده جوری که من دقیقا ردیف جلو رو میبینم و خشکم میزنه ... دستِ دیگه پسره ... روی... و ... بازه......چرا منتظره من نگاه کنم؟ چرا نمیترسه؟ یه قدم میرم عقب. پشت سرم کیوسک نگهبانی و چند تا نگهبانه... چرا به سمت اونا نمیرم و هیچی بهشون نمیگم؟ یعنی انقدر احمقم که فکر می کنم اون دختر بدبخت زنشه؟! زمان دارم، کاملا میتونم عکس العمل مناسب نشون بدم... به کسی بگم...کاری کنم... شاید پسره تو هپروت بود... چون واقعا نمی فهمید یا نکنه خیلی هم میفهمید و از چشام خونده بود که من بزدل تر از اونم که مشکل ساز بشم براش؟ خدایــــــا چی میخواست؟ واسه چی نمی رفت؟ چرا وقتی که دیگه داشت میرفت حداقل پلاک ماشین رو برنداشتم؟ چرا مثل مسخ شده ها شده بودم؟ چرا فکرم کار نمی کرد؟ از چی میترسیدم؟ چرا یه لحظه خودمو نذاشتم جای اون دختر بدبخت؟ خدایا چه بلایی سرش اومده بود یا میخواست بیاد؟ از من چی میخواستی خداااا؟
۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۳:۲۷
قاصدک