کهکشان نقره ای من

بایگانی

۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

یک چیزی توی دلم هست، با وجود همه عواملی که میخوان از بین ببرنش بازم هست. پر از زندگیه پر از امید. تا الان بارها و بارها صداش رو بریدم... بارها و بارها به مسخره گیش خندیدم... و فکر کردم یه توهم محضه. ولی از بین نمیره. زیر خروارها غصه هم پنهونش کنم بازم داره بهم میخنده. هنوز هست. یه وقتا، یه جاها چنان رونمایی میکنه که دیگه نمیتونم کتمانش کنم... آروم و گرم زیر پوستم میدوه! اشک هام رو سرازیر میکنه و حس میکنم یه دنیا دلم براش تنگ شده. هست. مثل دیشب. با دیدن فیلمی که یک نمایش تخیلی از واقعیت بود. (2014) Giver که بعید میدونم کارگردانش تا حالا این مکالمه رو شنیده باشه: - آیا کسی را در زمین قرار میدهی که فساد کند و خون بریزد؟ - من چیزی می دانم که شما نمی دانید. اما با دیدن فیلم، این مکالمه برام تداعی شد. خوشحالم که تو این بازی دعوتم، خوشحالم که هستم.   در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد                    عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زدجلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت        عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زدعقل می‌خواست کز آن شعله چراغ افروزد        برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زدمدعی خواست که آید به تماشاگه راز             دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زدجان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت            دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زددیگران، قرعه قسمت همه بر عیش زدند          دل غمدیده ما بود که هم بر غم زدحافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت              که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
۰ نظر ۰۳ بهمن ۹۳ ، ۰۸:۰۹
قاصدک