کهکشان نقره ای من

بایگانی

۵ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

از پنجره پشت سرش کوهها پیدان. بالا کلی برفه، حیف وقت نشد بریم. تلفن رو قطع میکنه و من باید به حرفام ادامه بدم... بگم چجوری اون پروژه به اون خوبی و عظمت، با اون همه وقتی که براش گذاشته بودیم و کلی بهش امیدوار بودیم که جواب بده و یه تحولی ایجاد کنه، به خاطر چندتا آدم بیسواد رفت رو هوا و من دیگه روم نمیشه تو چشمای دکتر نگاه کنم. باید بگم که حکایت ما حکایت اون حرفیه (که یادم نیس کی گفته بود) که اگه میخوای یه مملکتی رو نابود کنی، لازم نیست جنگ راه بندازی... لازم نیست آتش بکشی روشون... اگه تو اون مملکت کارهای بزرگ رو بدی دست آدمای کوچیک و کارهای کوچیک رو بدی دست آدمای بزرگ اون مملکت بطور خودکار و بدون دخالت دست از بین میره! خلاصه اینکه حاصل 7-8 ماه دویدن برابر با هیچی شد. هرچند این توضیح دادنهام تغییری ایجاد نمیکنه ولی توضیح دادن براش رو دوست دارم. یه جوری میره تو فکر که انگار حرفات رو نه اونجوری که دارن از دهنت خارج میشن، بلکه اونجوری که دارن تو ذهنت ساخته میشن میفهمه! اوایل این نوع فکر کردن خیلی عجیب بود برام. یعنی انقدر حواسم میرفت دنبال اینکه چرا حالتش اینجوری شده که خودمم نمی فهمیدم چی دارم میگم! *  نشستم این مقاله رو دو هفته ای تموم کنم، کنفرانسه شماله جاش خوبه... یعنی یه همچین تیم باحالی هستیم ما! از اونور داره هماهنگ میشه واسه بازدید قشم. ما هم که از خدا خواسته... حالا خدا کنه بشه وگرنه الکی هوایی شدیم. یه کارایی هم دارم میکنم ببینم میشه رو دکتر واسه یه سفر چند روزه استرالیا حساب کرد یا نه. دلم جهانگردی میخواد...
۰ نظر ۲۷ دی ۹۳ ، ۱۸:۰۳
قاصدک
1. زمستون پارسال یادته؟ همون که وسطاش هوا بهاریه بهاری شد؟ درخت توت جلو در پر جوونه شد. من شخصا خیلی باهاش صحبت کردم که عزیزم، زوده حالا. درسته که هوا خوب شده ولی بهار که نشده قربونت برم. یه کم صبر کن... اما دیدی گوش نداد؟ البته تقصیر خودش که نبود...درخته. کاری با تقویم نداره که. براش اینجوری تعریف شده که الان وقته جوونه زدنه. دست خودش نیس. واسش تعریف شده که همه چی همیشه سرجاشه. بهار بهاره، زمستون هم زمستون. هیچ زمستونی هوس نمیکنه بیاد جای بهار رو بگیره و بلعکس. از کجا بدونه یه بهار نامرد هم پیدا میشه و یهو همه جوونه هاش میسوزن؟ اصلن بهاری که توش برف بیاد بهاره؟ درخت فکر میکنه همه چی دو دو تا چهارتاست. درسته که درخت روح داره، زنده است، حرفای آدمو میفهمه... درسته که منم بش گفتم همه اینا رو، ولی دست خودش نیس... اینجوری تنظیمش کردن... 2. حالا هی بیا زیر گوش من بخون که دیر شد، بدو، عجله کن... وقتمون کمه. هی اون نقشه ی لامصب رو نشون بده، هی موقعیت الانو نشون بده، هی مقصد رو نشون بده و هی تاکید کن که دیر شد، نمی رسیا... خب میگی چیکار کنم؟ میفهمم ولی دست من که نیس عزیزم. بفهم اینو. بفهم و بیخیال من شو. همه اینا که میگیو منم میدونم. خیلی هم بهتر. میتونم تحلیلشون کنم، دلیل و مدرک نشون بدم. ولی
۰ نظر ۲۶ دی ۹۳ ، ۲۰:۲۰
قاصدک
هربار خواستم کامنتی بذارم ولی خب دیدم دوستان زیادی هستند که شاید همین حرفهای منو دارن میگن و تکرار چند باره چیز جالبی نمیشه. اما این بار میگم. نمیگم شرایط مشابه، چون خیلی بعیده همه چیز کاملا شبیه باشه،‌ ولی موقعیت کلی شبیه هست انگار که بخوای داستان یه فیلم رو تو یه جمله بگی. یه دختر با احساس در عین حال قوی، با موقعیت خاص از اونا که به هرکسی رو نمیده، از اونا که به اصول مشخصی خودش رو مقید کرده، از اونا که به عشق و عاشقی های آبکی اعتقاد نداره، شیفته مردی میشه که میبینه تا حد زیادی با شخصیت اون منطبقه...تو این رابطه همه چیز هم همون طور که باید پیش میره، احساس خوبی که دو طرف از این باهم بودن دارن و ... ولی آخرش نمیشه! به همین راحتی! چون اون طرف نمیخواد. یعنی تنها و تنها مشکل میشه اینکه طرف نمیخواد! و یه علامت سوال آدم رو دیوونه میکنه واسه ساعتها و روزها و ماه ها که چرا؟ چرا نخواست؟ چرا انقدری که تو احساس کردی او مناسبترین فرد زندگیته، اون این احساس نکرد؟ کار هرکسی نیست هضم قضیه. چون هیچکس هم احساست رو که جنس متفاوتی داشت درک نمیکنه. واسه خیلی ها این یه به هم زدن ساده است! بعضی ها سالی چند بار با افراد مختلف به هم میزنند! یه سیر مشخصی از داغداری هم بعدش داره که طی میشه و میرن سراغ بعدی. ولی تو که مثل اونا نبودی. اونم مثل اونا نبود و باز اون علامت سوال پتک میشه و فرود میاد رو مغز آدم. این سوال، خاطره ها،‌ آینده ای که ترسیم کردی از بودنش،‌ خدایی که ندیدت،‌ نخواست، نذاشت و هزار تا چیز دیگه تا مرز جنون تا مرز فروپاشیدن میبره آدمو. تا اینجا راهمون شبیه بوده. حتی این تصور که به مرحله ای که همیشه ازش وحشت داشتی، رسیدی. از اینجا به بعد رو با توضیح نمیشه گفت،‌ نمیشه گفت این کار رو بکن، ‌این کار رو نکن. ولی من به عنوان یه مورد واقعی، موفق و زنده در این داستان اثبات کردم که پایانی هم وجود داره. روزی میاد که دوباره همون حسهای خوب و رنگی قبلی نسبت به زندگی برمیگرده به روح آدم. میاد روزی که حس میکنی عجب مرحله ای رو پشت سر گذاشتی، چقدر دردناک بود،‌چقدر عوض شدی ولی هنوز زنده ای! و از هر طرف نگاه کنی میفهمی که عوض شدنت در جهت مثبت بوده نه منفی. قابل باور نیست که وقتی خاطره ای رو از اون روزا به یاد میاری نه اون حس عمیق دوست داشتن رو داری و نه حس نفرت، تنها لبخند میزنی! بدون درد! چیزی که الان محال به نظر میاد. یا روز تولدش رو که هرسال کلی فکر میکردی چه کار کنی و چه برنامه داشته باشی، میگذره و یه هفته بعد خیلی اتفاقی یادت می افته و خنده ات میگیره که چی شد؟ چطور شد که یادم رفت؟!! این گذر، لزوما با ورود یه فرد جدید اتفاق نمی افته. برای من که اینطور نبود،‌ من دستمو رو زانوی خودم گذاشتم و بلند شدم، خاک شده بودم از شدت ضربه ای که بهم وارد شده بود اما اعتقاد داشتم و دارم که انسان قدرت عظیم و فوق العاده ای تو وجودش داره که تا خودش بکارش نگیره هیچ بویی ازش نمی بره... اعتقاد داشتم که این اتفاق با همه عظمتش برای زندگی من، اونقدر مهم نیست که کل زندگیم رو بابتش هزینه کنم... و افرادی هستند چه تو گذشته و چه تو حال که اتفاقاتی خیلی بدتر و شدیدتر براشون افتاده ولی باز کمر راست کردن و تسلیم زندگی نشدن. و خلاصه اش این که: زندگی میکنم حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم..... حرفام صرفا حکم درد دل و به نوعی همدردی داشت نه چیز دیگه :)
۰ نظر ۲۳ دی ۹۳ ، ۰۵:۳۹
قاصدک
یک حالتی هم هست که نه امیدوار باشی نه ناامید. نه با انگیزه باشی نه بی انگیزه، نه با احساس باشی نه بی احساس. نه سعی کنی فکر کنی و نه سعی کنی فکر نکنی. بگذاری ریتم زندگی با هر سرعتی که تشخیص می‌دهد بگذرد و تو تنها از اینکه هستی لذت ببری... یک حالتی هم هست که آهنگ گوش بدی،‌ نه به خاطر اینکه زبانت خوب بشه، نه به خاطر اینکه شعرش قشنگه نه به خاطر ... فقط به خاطر اینکه گوش دادن به اون لذت بخشه. کار کنی، نه به خاطر اینکه به فردا امید داری،‌ نه اینکه مطمئنی آخرش یه چیز خوبی می‌شود، نه اینکه روزهایت بگذرند... فقط به خاطر اینکه اون کار لذت بخشه. یهو هوس کنی دعا کنی، نه به امید برآورده شدن، نه با فکر برآورده نشدن، فقط به خاطر اینکه در اون لحظه، دعا خیلی لذت بخشه. رو یه مقاله کارکنی، نه با هدف اینکه ISI شه یا پزشو بدی، فقط به خاطر اینکه تحقیق و خوندن و یادگرفتن برات لذت بخشه.. با فرد جدیدی آشنا بشی و نه اعتماد کنی و نه بی اعتماد باشی، فقط لذت ببری از بودنش. یه وقتا که رفتی تو فکر، نه سعی کنی خاطراتت رو فراموش کنی و بهشون فکر نکنی، نه سعی کنی به یاد بیاریشون و مرورشون کنی... بذاری هرکدومشون که خواستن بیان،‌ چند لحظه مهمونت بشن و هروقت خواستن هم برن. یه حالتی هم هست که نه حمله کنی نه دفاع. نه مبارزه کنی و نه تسلیم بشی. یه حالتی هم هست که  بیخیال تحلیل بقیه بشی که مثلا کاش اینکارو می‌کردن، کاش اونجوری فکر می‌کردن، یعنی الان با این کار من چه فکری می‌کنن، از این حرف من چه برداشتی می‌کنن... یه حالتی هم هست که راه خودتو بری. مثل Forrest Gump حتی. و یه روز خودت تصمیم میگیری پیاده‌اش کنی،‌ تست می‌کنی و جواب می‌گیری. شاید اوایلِش یه کم سخت، یه کم غریب اما با هرلحظه‌اش احساس میکنی بهتره و درست‌تر. و این میشه سومین تغییر مهم سبک زندگی من در ده سال اخیر...   I don't know if Momma was right or if, if it's Lieutenant Dan. I don't know if we each have a destiny, or if we're all just floating around accidental-like on a breeze, but I, I think maybe it's both. Maybe both is happening at the same time. (Forrest Gump 1994)
۰ نظر ۱۵ دی ۹۳ ، ۰۵:۴۰
قاصدک
یکی از قشنگترین لحظه­ های زندگی بود. خوابِ دم دمای صبح زیر پتو، بعد صدای گرم، شاد و پر انرژی مامان: ... پاشو، پاشو ببین چقدر برفـــــــــــ اومده... خواب کلا از سرم می­پرید بدو بدو میرفتم پیشش که در ورودی رو باز کرده بود و یکهو هوای سرد برفی توی تمام تنم می­پیچید... برف همه جا رو گرفته بود. روی چند تا پله ورودی... روی شمشادها، رو نازکترین شاخه درخت­ها حتی. و همه جا سکوت و سکوت بود، برف انگار عایق صوتیه! تمام صداها رو به خودش جذب می­کنه، محو می­کنه و فقط صدای خودش باقی می­مونه... چقدر این لحظه دوست داشتنی بود... چقدر زیاد. دلم برای صدای راه رفتن روی برف، واسه صدای نفس نفس زدن­های بعد بازی تنگ شده... برفی که بیاد و قبل از 11 ظهر کلا آب بشه و اثری ازش نمونه رو کجای دلم بذارم آخه؟
۰ نظر ۰۵ دی ۹۳ ، ۱۶:۳۱
قاصدک