کهکشان نقره ای من

بایگانی

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

می گفت ما چهار، پنج سال دانشگاه بودیم، با هر گوشه اش یه خاطره داریم هر قسمتش آدمو یاد یه چیزی میندازه...دوستای مختلف، اتفاق های بد و خوب...تو بوفه، کتابخونه، انجمن، کلاس ها، اتاق استادها، خوابگاه و ... ولی الان 20 ساله میایم سر کار و میریم هیچ خاطره و تعلقی هم به اینجا نداریم... *** 20 سال اول زندگیه که زندگیه! بقیش همش کشکه.
۰ نظر ۲۷ آبان ۹۲ ، ۱۸:۱۴
قاصدک
گفتم آخر به ما گقته بودند که در این دنیا مشاهده جمال غیبی نصیبمان خواهد شد و هیچ حظ و لذتی در عالم بالاتر از این نیست و حالا می ترسم در سبز نشان داده باشند و کلاه بسرمان رفته باشد. گفت جان من، از همان دقیقه ای که از پشت پدر در مشیمه ی مادر افتادی تا همین لحظه که اینجا در مقابل من ایستاده ای و طلبکاری ارث پدر می کنی آنچه دیده ای و گفته ای و شنیده ای و حتی کلیه وهم و فکر و خیال و عشق و کینه و صلح و جنگت همه خدا بوده و جز خدا هیچ نبوده و با این وصف نمی دانم در پی چه می گردی و چه میخواهی و چه آرزوی خامی در دیگ کله می پزی. * صحرای محشر  (سید محمد علی جمال زاده)
۰ نظر ۲۲ آبان ۹۲ ، ۱۶:۳۶
قاصدک
دلـگـیـــر دلـگـیــــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر از غصـه مـی‌مـیــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر بـا پـای از ره مـانــده در ایـن دشــت تــب‌دار ای وای مـی‌مـیــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر سـوگنــد بر چشمـت که از تـو تــا دم مــرگ دل بــر نمـی‌گیـــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست بی‌جـرم و تقصیــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر بـا شـهـپــر انـدیـشـــه دنـیـــــا گــردم امـــا در بـنــد تـقــدیـــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر آشــفـــتـــه تــر ز آشـفــتـــگـــــان روزگـــارم از غــم بـه زنـجـیـرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
۰ نظر ۱۹ آبان ۹۲ ، ۰۶:۲۱
قاصدک
پارسال همین موقع ها بود. چون یادمه کاپشن نیم تنه قرمزم تنم بود و هوا نه خیلی سرد بود نه گرم. طبق معمول کوله لپ تاپ که هم وزن خودم بود هم همراهم بود. باید یه کم از چهارراه ولیعصر می رفتی بالاتر، البته من اول خیلی رفتم کلی هم گشتم... تا بالاخره پیدا کردم. هزار دفعه اومده بودم چهارراه ولی اولین بار بود که این پاساژ قدیمی رو می دیدم. یه دفتر نسبتا کوچیک و جمع و جور. دو مرد جوون و یه خانم منشی. در این مواقع همیشه می ترسم!‌ خیلی هم زیاد... ترسی که سعی می کنم تو چهره ام مشخص نباشه ولی واقعا می ترسم حتی اگه روز روشن باشه و دفتر وسط چهارراه ولیعصر. از نحوه ی برخوردشون با هم معلوم بود که تازه باز کردن اینجا رو و یه گروه جدیدن. سرما هم خورده بودم راستی! چون چند تا دستمال رو تا کرده بودمو جلوی بینیم گرفته بودم و هرچند وقت یه بار یه عطسه حسابی. کنار دستش نشستم. شاید فکر کرد مثلا دهنش بو می ده یا نمی دونم هرچی که بود،‌ با لحن خاصی پرسید چرا دستمال گرفتید؟ سرما خوردید؟ خنده ام گرفته بود. همون یه ساعتی که بودم چند بار تلفن داشت. کلی کار سرش ریخته بود به همه هم می گفت: "حتما، تا یه ساعت دیگه کارتون آماده است... مطمئن باشید...ایشالا که مشکلی نیست!" احتمالا از اون دسته آدماست که روان شناسا اعتقاد دارن قدرت نه گفتن ندارن!! برای ناهار رفتم پایین، تو یه پیتزا فروشی دو طبقه که جای اولم خیلی سرد بود. از لای در کنارم باد می زد. نمیشد با کاپشن غذا خورد. بالا بهتر بود. تنها بودم. تنهایی سنگینی بود. آدم خیلی وقتا تنهاست ولی بعضی وقتا تنهاست و در عین حال به شدت نیاز به تنها نبودن داره. کل این روز، این دفتر،‌ پیتزا فروشی و این خاطره ای که هیچ اوج و فرودی نداره فقط واسه همون حس تو ذهنم حک شده. اون حس مزخرف. حسی که باعث میشه تمام احساسات انسانی برات حکم مزاح داشته باشه و مثل یه مرده متحرک با یه لبخند مصنوعی بین بقیه ظاهر بشی...
۰ نظر ۰۸ آبان ۹۲ ، ۰۴:۳۱
قاصدک