کهکشان نقره ای من

بایگانی

۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

گرگ همان گرگ است شغال همان شغال بین این حقایق تنها آدم است که آدم نیــست. *** تا باشه از این شادی ها باشه... حتی اگه کلی ترافیک و رابندون درست شه...حتی اگه صدای بوق و جیغ کل خیابونو بگیره. خدایا شادی از نون شب واجب تره...از این مردم مظلوم دریغ نکن که دیگه کشش ندارن! تازه داره یه روزنه های کوچیکی از امید پیدا میشه تازه یه کم آرامش ته چشمهای همه داره ظاهر میشه حتی اگه سراب هم باشه لازمه! چقدر حرف مونده رو دلم. کجا بریزمشون که خلاص شم؟! خواب دیدم دسته جمعی با مادر تو راه کربلاییم. نمی دونم تعبیرش چیه...
۰ نظر ۲۹ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۲
قاصدک
دلم پیتزا می خواد! پیتزای پدر خوب کاش کسی بود که همراهیم می کرد!
۰ نظر ۲۷ خرداد ۹۲ ، ۱۶:۴۲
قاصدک
دلم پیتزا می خواد! پیتزای پدر خوب

کاش کسی بود که همراهیم می کرد!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 21:12 توسط قاصدک|
۰ نظر ۲۶ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۰
قاصدک
دارم برنامه ریزی می کنم واسه ماه رمضون! باید یه کاری کنم که این روزای کش دار و گرمو بشه به آخر رسوند و به آخر نرسید.  رفتم سراغ کتابای جلال. به این نویسنده های جدید امیدی نیست. به اندازه کافی خودم تو زندگیم گیج هستم و هزار بن بست دارم که نخوام سراغ افکار اونا برم که مثه خودم گیج می زنن! جلال حرفاش خیلی روونه... و هنوز تازه است. بازم دارم میگردم که چند تا کتاب درست و حسابی پیدا کنم و یه ذره از دنیای خودم فاصله بگیرم. حیف که دور برم کسی نیست که بام هم ذائقه باشه.  برنامه دیگم حال اساسی دادن به وضعیت لپ تاپه... زبون بسته صداش در نمیاد ولی دلیل نمیشه که منم بش نرسم. سرویس کلی می خواد از ویروس یابی، حذف برنامه های اضافی و نصب ویندوز بگیر تا تعمیر اسپیکر، وبکم و درایور و .... باتری هم که نداریم خدا رو شکر. درکل با سلام و صلوات سرپاست فعلا! وقتی بعد 1سال کار فشرده وضعیت لپ تاپ اینه ببین دیگه من چی کشیدم! حالا حالا ها باید هوای خودمو داشته باشم که یه وقت بدهکار نباشیم به هم. برنامه های دیگم خیلی با ماه رمضون جور در نمیاد...تدریس، کلاس شنا و شاید کلید زنی یه کتاب جدید که فعلا در حد ایده است... کوه نوردی هم که سرجاشه فقط یه ماه به تعلیق می افته... یه کار مهم دیگه ای که باید بکنم از نوع حذفیاته، یعنی ترک عادت وبلاگ خونی! فکر می کنم اثر مثبتی نداره روم چون رندمی به وبلاگ هایی میرسم که دقیقا دخترن و دقیقا مثله خودم فکر می کنن و دقیقا مثله خودم به بن بست خوردن! و این  افسردم میکنه. بیشتر بم ثابت میشه که آدم های صاف و ساده تو دنیای امروز جایی ندارن. و فقط اذیت میشن. مگر این که پا بذارن رو چیزایی که یه عمر بش اعتقاد داشتن و سعی کنن بش فکر نکنن... مهمونی هم خوب برگزار شد خدا رو شکر... کلی بپر بپر کردیم و انرژی گرفتیم... بماند که در عوض امروز کلا خوابم میومد و سرم درد می کرد!! وقتی داشت بحثم می شد با این آقای همکار یهو بغض گلومو گرفت و خواستم سرش داد بزنم "من الان حوصله ندارمــــــــ با من درست صحبت کـــــــن" که فقط تو دلم گفتم! همین!
۰ نظر ۲۵ خرداد ۹۲ ، ۱۶:۱۷
قاصدک
دارم برنامه ریزی می کنم واسه ماه رمضون! باید یه کاری کنم که این روزای کش دار و گرمو بشه به آخر رسوند و به آخر نرسید. 

رفتم سراغ کتابای جلال. به این نویسنده های جدید امیدی نیست. به اندازه کافی خودم تو زندگیم گیج هستم و هزار بن بست دارم که نخوام سراغ افکار اونا برم که مثه خودم گیج می زنن! جلال حرفاش خیلی روونه... و هنوز تازه است. بازم دارم میگردم که چند تا کتاب درست و حسابی پیدا کنم و یه ذره از دنیای خودم فاصله بگیرم. حیف که دور برم کسی نیست که بام هم ذائقه باشه. 

برنامه دیگم حال اساسی دادن به وضعیت لپ تاپه... زبون بسته صداش در نمیاد ولی دلیل نمیشه که منم بش نرسم. سرویس کلی می خواد از ویروس یابی، حذف برنامه های اضافی و نصب ویندوز بگیر تا تعمیر اسپیکر، وبکم و درایور و .... باتری هم که نداریم خدا رو شکر. درکل با سلام و صلوات سرپاست فعلا! وقتی بعد 1سال کار فشرده وضعیت لپ تاپ اینه ببین دیگه من چی کشیدم! حالا حالا ها باید هوای خودمو داشته باشم که یه وقت بدهکار نباشیم به هم.

برنامه های دیگم خیلی با ماه رمضون جور در نمیاد...تدریس، کلاس شنا و شاید کلید زنی یه کتاب جدید که فعلا در حد ایده است... کوه نوردی هم که سرجاشه فقط یه ماه به تعلیق می افته... یه کار مهم دیگه ای که باید بکنم از نوع حذفیاته، یعنی ترک عادت وبلاگ خونی! فکر می کنم اثر مثبتی نداره روم چون رندمی به وبلاگ هایی میرسم که دقیقا دخترن و دقیقا مثله خودم فکر می کنن و دقیقا مثله خودم به بن بست خوردن! و این  افسردم میکنه. بیشتر بم ثابت میشه که آدم های صاف و ساده تو دنیای امروز جایی ندارن. و فقط اذیت میشن. مگر این که پا بذارن رو چیزایی که یه عمر بش اعتقاد داشتن و سعی کنن بش فکر نکنن...

مهمونی هم خوب برگزار شد خدا رو شکر... کلی بپر بپر کردیم و انرژی گرفتیم... بماند که در عوض امروز کلا خوابم میومد و سرم درد می کرد!! وقتی داشت بحثم می شد با این آقای همکار یهو بغض گلومو گرفت و خواستم سرش داد بزنم "من الان حوصله ندارمــــــــ با من درست صحبت کـــــــن" که فقط تو دلم گفتم!

همین!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:47 توسط قاصدک|
۰ نظر ۲۴ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۰
قاصدک
خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا کجایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟ به دادم برس به داد دلم دارم دوباره شکست می خورم کمکم کن کمکی که به صلاحم باشه کمکی که توش خیر باشه کمکم کن حال و احوالم رو عوض کن کمکم کن من ضعیفم سستم به دادم برس
۰ نظر ۲۳ خرداد ۹۲ ، ۰۹:۵۱
قاصدک
می گفت شیطون از چهار طرف به آدم حمله می کنه... تنها دو راه می مونه،‌ بالا که همون دعاست و پایین که سجده است. *** عادت دارم وقتی بین قبرها راه میرم روشونو بخونم و سریع سال فوت رو از تولد کم کنم! مگر اینکه مربوط به دهه ی شصت باشه. اونوقت دیگه کم کردن هم لازم نیست...بابا بزرگ رو تو گلزار شهدا خاک کردن. اون سال اونجا یه شکل دیگه بود. اما هر سال که میریم کلی عوض شده...زمینای اون طرف تر و کندن و آماده کردن... کلی قبر جدید اضافه شده، که دیگه این دفعه یه لحظه گم کردم جاشو... آرزو هم اونجاست با شوهرش که ۷ ماه از زندگی مشترکشون نگذشته بود... آرزو که کوچکتر از من بود... و بعد فوتش معنی شکستن کمر رو تو چهره ی مامانش دیدم... بابا بزرگ هم اهل خاطره نویسی بود. یعنی ما هم به اون رفتیم فکر کنم چون وقتی دفترای خاطراتش رو میخونم میبینم چه سبک های مشابهی داریم!‌ آخرین صفحه های دفترش، همون روزها که به خاطر بیماری حالش خیلی بد بود،‌ همش با این جمله شروع می شد: شب خوبی داشتم. تا صبح خوابم نبرد. همش قرآن خوندم و دعا... یاد جمله ی مامان می افتم تو اولین لحظه های فوت بابا بزرگ که می گفت بابا دیگه درد نداری...دیگه کمرت درد نمی کنه و می تونی راحت دراز بکشی... میگم ولی جدا خدا هم چه صبری داره! این همه آدم ... این همه کثافت کاری... این همه ظلم و زور و حق کشی و نامردی ها و بد ذاتی ها و بد جنسی و وحشی گری و و و .... بازم نا امید نشده از این موجود و کماکان خط تولید فعاله! کماکان بهمون میرسه و هوای روز و شب و باد و بارون رو داره... "کماکان رنگین کمون هدیه میده بهمون" ... *‌انسان فقط از جنگ و زلزله و سیگار نیست که می میرد. انسان روزی از لبخندهای که نمی زند و اشک هایی که نمی ریزد خواهد مرد.
۰ نظر ۱۹ خرداد ۹۲ ، ۰۳:۴۹
قاصدک
از کل مبلغ قرادادی که بستیم،‌ کمتر از نصفش مال ماست که کار می کنیم و بقیه مال کسایی که  فقط امضاشون پای قراداده. خدایا اگه این بی عدالتی نیست، اگه ظلم نیست پس اسمش چیه؟ *** از صدای گذر آب چنان می فهمم....تندتر از آب روان عمرمان می گذرد زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست آنقدر سیر بخند که ندانی غم چیست...
۰ نظر ۱۲ خرداد ۹۲ ، ۰۵:۴۳
قاصدک
می دونی چقدر دوستت دارم؟ می دانی هر لحظه گره نگاهم در نگاهت همه ی زیبایی زندگیم است؟ می دونی تموم اعتماد به نفسم رو از تو می گیرم؟ می دونی حتی وقتی دعوام می کنی، وقتی کاری کردم که می دونم بده...وقتی بی ادب میشم...باز هم تو تک تک اون لحظه ها از ته قلبم دوستت دارم و شرمندتم؟ می دونی وقتی تو جلسه های ختم و مراسم ها اشک هاتو می بینم چه حالی میشم؟ می دونی تو اون لحظه ها دعا می کنم "کاش مرگ بمیرد" تا تو غصه نخوری؟   می دونی وقتی اون روز توی بغلم گریه می کردی، آرزو می کردم مرده بودم و توی اون شرایط قرار نمی گرفتم؟ می دونی وقتی بغلم می گیری و پیشونیمو می بوسی و آروم میگی برو به سلامت چه حسی دارم؟ می دونی وقتی شعر "ای که پنجاه رفت و تو در خوابی" رو می خونی دلم می خواد از غصه بمیرم؟ می دونی تا اوج می رم وقتی می گی شماها افتخار منید؟ بابا، می دونی جزو مهمترین افتخارات زندگی منی؟ بابای عزیزم.. همیشه دوستت دارم، همیشه نگرانتم...همیشه.
۰ نظر ۰۷ خرداد ۹۲ ، ۱۶:۴۲
قاصدک