کهکشان نقره ای من

بایگانی

۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۲ ثبت شده است

1. یه خانم مسن با چشمای آبی و آرایش ملایم به سمتم اومد. چند تا کتاب دستش بود. یه هو بی هوا شروع کرد صحبت کردن باهام که : ببین این کتابو خودم نوشتما! جالب بود برام ... با تعجب گفتم واقعا؟ چه با مزه...عکس خودش رو پشت جلد کتاب بود...با شوق ورق زدم ... داستان های کوتاه بود. اولین کتابتونه؟ نه این ها هم است... چند تا کتاب دیگه ای که دستش بودو نشونم داد. یکیش به زبان ترکی بود. ترکی بلدی؟ گفتم نه و با هیجان اضافه کردم : تا حالا ندیده بودم ترکی کتاب بنویسن! نوبتش شد که داروهاشو بگیره کتابا دستم بود داشتم فکر می کردم که چه دل زنده ای داره... چه روحیه ای... شناسنامه کتابو دیدم متولد 1320! انتشاراتش تو زنجان بود، چهارراه سعدی. رفتم پیشش ...شما از زنجان میاید؟ آره...چه جالب من اونجا دانشجو بودم... گفت دوس داری یکیشو بردار! چه ذوقی کردم! گفتم واقعا؟ گفت آره... گفتم پس برام امضاش هم کنید... گفت باشه قابلی هم نداره میشه 4500!!! ... فقط گدای فرهنگی ندیده بودیم که دیدیم خدا رو شکر!   2. یه عالمه عکس از انواع کرم های موجود در بدن که داریم با هم و دور هم زندگی می کنیم! خیلی هاشونم خیلی وحشتناکن و خدا رو شکر که نمیشه به این راحتیا دیدشون! کرمای تو بدنمون به علاوه انواع جونورای ریزی که تو همه ی وسایلمون هستن... ما جای اونا رو تنگ کردیم یا اونا جای ما رو؟! خدایا ما رو کجا فرستادی!!! ولی یه نکته ی مثبت داره....هروقت احساس تنهایی کردی یادت باشه کلی جک و جونور دیگه هم بات هستن! D: 3.  یه سوال متداول قدیما این بود که بزرگترین آرزوت چیه... و چه آرزوهایی!! ولی الان هر چی فکر می کنم جوابی براش ندارم...آرزویی که فقط آرزو باشه نگی سنگین تری! بنابراین در شب آرزوها سرمان بسیار خلوت خواهد بود!
۰ نظر ۲۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۱:۵۰
قاصدک
متنفرم از جواب دادن به سوال کسی که خودش جوابو می دونه!
۰ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۷:۴۵
قاصدک
-من فقط وقتی زن میگیرم که عاشقش شده باشم! -این فیلم ها رو می خوام نشون زنم بدم کلی بخندیم... -من زن نمی گیرم...چیه همش دردسر...هی میگه ایینو بخر، اونو بخر! . . . جملاتی بود از یک -پسر بچه ی 4 ساله -پسر بچه 7 ساله - پسر بچه 5 ساله * خدایا شکرت که لبخند همچنان وجود داره ...
۰ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۲:۲۴
قاصدک
-من فقط وقتی زن میگیرم که عاشقش شده باشم!

-این فیلم ها رو می خوام نشون زنم بدم کلی بخندیم...

-من زن نمی گیرم...چیه همش دردسر...هی میگه ایینو بخر، اونو بخر!

.

.

.

جملاتی بود از یک

-پسر بچه ی 4 ساله

-پسر بچه 7 ساله

- پسر بچه 5 ساله


* خدایا شکرت که لبخند همچنان وجود داره ...


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 16:54 توسط قاصدک|
۰ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۹:۳۰
قاصدک
... چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد نمی خواهم ، نمی آید مرا باور و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ بدم می آید از این زندگی دیگر بسی پیغامها، سوگندها دادم خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر که زنهار، ای خدا، ای داور ، ای دادار تو را هم با تو سوگند، آی مکن ، مپسند این ، مگذار مبادا راست باشد این خبر زنهار تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز و نفشرده است هرگز پنجه بغضی گلویت را نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد خداوندا ، خداوندا به هر چه نیک و نیکی ، هرچه اشک گرم و آه سرد تو کاری کن نباشد راست همین تنها تو میدانی چه باید کرد نمی دانم ، ببین گر خون من او را به کار آید دریغی نیست تو کاری کن که بتوانم ببینم زنده ماندست او و ببینم باز هست و باز خندان است خوش ، بر روی دشمن هم و ببینم باز گشوده در بروی دوست نشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او ... الا با هرچه زین جنبنده ای ، جانی ، جمادی یا نباتست از تو سپهر و آن همه اختر زمین و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا جهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از تو سلام دردمندی هست  و سوگندی و زنهاری الا با هرچه هست کائنات از تو  به تو سوگند دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن و باور می کنم بی شک همه پیغمبرانت را مبادا راست باشد این خبر، زنهار مکن ، مپسند این ، مگذار ببین آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد پس از عمری همین یک آرزو ، یک خواست همین یکبار می خواهد ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید خداوندا به حق هرچه مردانند ببین یک مرد می گرید...
۰ نظر ۱۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۹:۱۴
قاصدک
کاش شاعر بودم یا آهنگ ساز، یا نوازنده یا... فکر کنم اونجوری بهتر میتونستم حرف دلم رو بزنم آرومتر میشدم و راحتتر
۰ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۶:۳۸
قاصدک
خدایا اتفاق خوبی واسه شروع سال نبود...خواهش می کنم... . . . زندگی (لزوما) مطابق خواسته تو پیش نمی رود.
۰ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۶:۵۳
قاصدک
خدایا اتفاق خوبی واسه شروع سال نبود...خواهش می کنم...

.

.

.

زندگی (لزوما) مطابق خواسته تو پیش نمی رود.

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 21:23 توسط قاصدک|
۰ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۹:۳۰
قاصدک
احساس خوشبختی یه نکته ی ظریف داره،‌ اینکه هیچ جوری نمیشه به دروغ به خودت بگی که خوشبختی! هیچ جوری! یه حس کاملا زیر پوستی که درست زمانی به سراغت میاد که هیچ دلیل و عامل خاصی وجود نداره...و از اعماق قلب حس می کنی توی زندگیت همه چی کامله و به چیز دیگه ای احتیاج نداری. کلا احساس هم نکته ی ظریفی داره، اینکه همیشه در حال تغییره! حس خوشبختی،‌حس نا امیدی،‌ حس دوست داشتن و دوست داشته شدن، حس بی انگیزه و با انگیزه بودن و ...یعنی حس در وجود آدم عنصر ناپایداریه! و معمولا همه عادت دارن میانگین حس های هر کس رو بهش نسبت بدن که فکر نمی کنم معقولانه باشه... کلا میانگین واسه فریب دادن ذهن ابداع شده (البته از نظر من)! و من فکر می کنم چون در زندگیم لحظاتی وجود داشتند که حس خوشبخت بودن داشته باشم (علی رغم بقیه ی لحظاتی که حس های متفاوتی داشتم) یک فرد خوشبخت به حساب میام. چون پیدا میشن کسایی که حتی یک لحظه هم این حس رو تجربه نکردن. * یاد ایده ی جالب مخملباف توی فیلم S//ex & Philosophy میفتم که نقش اول فیلم یه کرونومتر دستش بود و طول زمان هایی که عشق رو تجربه می کرد، اندازه می گرفت. آخر فیلم هم حساب کرد که کلا شده یک ساعت و خورده ای و اعتقاد داشت این زمان در حقیقت مدت زمانیه که زندگی کرده. خدایا ممنونهمین
۰ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۷:۱۶
قاصدک