کهکشان نقره ای من

بایگانی

۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

می دانی، تقریبا مطمئنم که اینجا را نمی خوانی. ولی خیلی مهم نیست چون برای نوشتن این متن نیازی به خواندن تو نیست می دانی همیشه در برابر تو یک چیزی ته دلم بوده است، ترحم کلمه ی حقیری است یعنی بوی توهین می دهد. انگار که بخواهم تو را کوچک کنم یا بگویم که مثلا خیلی بدبختی! دلسوزی هم همین بو را می دهد. برای همین است نمی توانم منظورم را برسانم چون کلمه ای که می خواهم را پیدا نمی کنم. باید کلمه ای باشد که معنی اش چیزی در این مایه ها باشد که حس می کنم تقصیر تو نیست. ذات آدم بد یک جور دیگه است نه اینجور که تو هستی. با اینکه برخی کارها و حرف هایت یک جوری هستند ولی احساس می کنم این ها به خاطر شرایطی است که تویش گیر افتادی و آدم ها وقتی تحت فشارند عکس العمل های عجیبی نشان می دهند که در حالت عادی خودشان هم قبول ندارند. نمی دانم شاید هم اصلا اشتباه می کنم یک بار هم به خودت گفتم. گفتم که من در تو یک حس پاک می بینم. یک کودک درون مهربان و بازیگوش. ولی یکی آمده و روی این کودک یک نقاب کشیده است. یک نقاب خیلی تلخ. اما گاهی شده است که این نقاب کنار رفته و من توانسته ام آن کودک بامزه را تماشا کنم. و همین هم باعث شده که نخواهم به بد بودنت فکر کنم. یعنی هربار خاطره ی نگاه آن کودک تداعی می شود برایم. و همین چیزهاست که نمی گذارد کلا بی خیالت شوم. خیلی هم دوست داشتم که من بانی میشدم و این لامصب را از صورتت بر می داشتم. آخر راستش را بخواهی بدون آن واقعا دوست داشتنی هستی... اما خب، تو گفتی که دارم اشتباه می کنم و خبری از کودک و نقاب و معصومیت نیست! نمی دانم شاید اما راستی کی آمد و این نقاب را روی صورتت کشید؟ مگر آن دست چقدر قوی بود که تو هیچ وقت نتوانستی در برابرش قد علم کنی و انقلاب کنی؟
۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۳۶
قاصدک
وبلاگی رو می خونم که مال یه آدمه فوق العاده اس. تو پست آخر داشت از خودش تشکر می کرد از خودش که چقدر خوب تونسته زندگیشو اداره کنه با مشکلاتش کنار بیاد و ... احساس کردم منِ درونی من هم دلش تعریف و تمجید می خواد... منم خیلی وقت ها شده که به خودم خیلی بدهکارم. خیلی ناز و نوازش ها و تقدیر و کادو و این چیزها هست که از خودم دریغ کردم. چون همیشه سعی کردم کاری رو کنم که درسته و این گفتنش راحته ولی عملی کردنش فیل رو از پا میندازه!‌ اما من از پا نیفتادم. من هنوز هم هستم و فقط خدا می دونه چه سختی ها کشیدم. تو هر مقطع زندگیم تلاش اولین و مهمترین جز وجودم بوده و همیشه هم تونستم به اون چیزی که میخوام (بدون اینکه منت کسی رو بکشم یا از زیر دین کسی بمونم) برسم. یادش بخیر روزهایی که با صورت خیس از اشک توی خیابون میرفتم و فشار موضوع های مختلف امونم رو می برید ولی کوتاه نیومدم. هیچ کس باورش نمیشد که بشه این همه موضوع رو با هم مدیریت کرد،‌ ولی من کردم و به بهترین نحو هم تمومش کردم. من زندگیمو خودم ساختم با دستای خودم و هیچ وقت تسلیم بهونه های رنگارنگ که همه تو جیبشون دارن نشدم... این منی که درون منه قدرت فوق العاده ای داره توی مدیریت زمان. که نمونه اش همین امساله که وقتی دوره اش میکنم میبینم خیلی از کارهایی که همیشه دوست داشتم انجام بدم رو امسال انجام دادم. منی که برای جسمم هم ارزش قائله و دوست نداره از سلامتی غافل بشه. احساس می کنم وقتی حتی رو چیزهایی که میخورم حساسیت نشون میدم، وقتی حاضر نیستم غذای بی خاصیت بخورم دارم یه جورایی به خودم احترام میذارم و برای خودم ارزش قائل میشم.  برای روحم ارزش قائل میشم وقتی قطع رابطه میکنم با کسایی که میبینم به نحوی آزارم میدن یا موج منفی ان یا منو از چشم خودم میندازن! خلاصه فکر میکنم خیلی خودمو دوست دارم!‌و بیشتر از دیگران... چون هیچ کس به اندازه خودم به من نزدیک نیست،‌هیچ کس به اندازه خودم دلسوز خودم نیست، هیچ کس بیشتر از خودم حرفم رو نمیفهمه و درک نمیکنه و هیچ کس به اندازه من نمیتونه منو دوست داشته باشه... دوستت دارم * البته کاملا بدیهی است که همه این ها محبت و لطف تو بوده که مثل بارون بر سر من فرو ریخته و میریزه....
۰ نظر ۰۸ بهمن ۹۲ ، ۰۴:۴۲
قاصدک