کهکشان نقره ای من

بایگانی

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۱ ثبت شده است

حال عجیبی دارم... دوس دارم تموم بشه، زودتر...زودتر زودتر تکراریه  این حال رو قبلا ها هم چند بار داشتم مزخرفه مزخرف باید تمومش کنم دیگه هرچیزی که منو به درس مرتبط کنه حالمو به هم میزنه چرا نمیشه معمار بشم؟ مزخرفترین کار تو زندگی تقلبه...مزخرفترین کار تو زندگی تقلب زندگی کردنه واای دفاع کنـــــــــــــــــــــم بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دستم رو هواس بگیرش . . .
۰ نظر ۲۸ مهر ۹۱ ، ۲۱:۳۸
قاصدک
حال عجیبی دارم... دوس دارم تموم بشه، زودتر...زودتر زودتر

تکراریه 

این حال رو قبلا ها هم چند بار داشتم

مزخرفه

مزخرف

باید تمومش کنم

دیگه هرچیزی که منو به درس مرتبط کنه حالمو به هم میزنه

چرا نمیشه معمار بشم؟ مزخرفترین کار تو زندگی تقلبه...مزخرفترین کار تو زندگی تقلب زندگی کردنه


واای

دفاع کنـــــــــــــــــــــم بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

دستم رو هواس

بگیرش

.

.

.


نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 1:8 توسط قاصدک|
۰ نظر ۲۸ مهر ۹۱ ، ۲۰:۳۰
قاصدک
همیشه بچه که بودم وقتی معلمای دینی و قرآن از مر گ می گفتن، از سوال و جوابای توی قبر، از اینکه ازت میپرسن خدات کیه؟ و... با خودم می گفتم خب اینا که آسونه! بعد معلممون می گفت، اون موقع اگه خدا بخواد هیچ کدوم از جوابا یادت نمیاد!  یادم نمیاد که اون موقع چه نظری در مورد این جواب داشتم، ولی الان فکر می کنم جواب بهتری داشته باشم! شاید اون سوال و جواب ها رو باید با قلب جواب داد، با چیزی که قلبا بهش اعتقاد داری... و اینه که کار رو سخت می کنه. شاید هرکس تو زندگیش بارها با این سوال درگیر بشه که آیا واقعا خدایی هست؟ توی این همه سال هم آدمای زیادی به روش های مختلف جواب مثبت و منفی به این سوال رو اثبات کردن، اثبات هم که نه، توجیه شاید. ولی جواب هرچی هست حرف شریعتی همیشه تو گوشم زنگ می زنه که اگر خدا رو از زندگی بشر حذف کنیم، هیچ مرزی باقی نمی مونه. در حقیقت هیچ چی از زندگی نمی مونه... از روابط بین آدما بگیر تا اخلاق .... شاید قول بعضی از اهالی فلسفه هم درست باشه که خدا تنها زاییده ی توهمات بشره که می خواد وقت رو به رو شدن با مشکلات بزرگش یه دستاویزی داشته باشه که به اون امیدوار باشه... نمی دونم... اما می دونم این نیاز همیشه هست... حضوری که قدرتمند از تر از هرکسی و هر اتفاق و هر قدرتی باشه. یه بار وقتی با دوستام دور هم جمع شدیم، موقع خوردن چای، یه کم از چایی پرید توی گلوم و اگه مهارت یکی از بچه ها نبود بدون شک خفه شده بودم! تو لحظه ای که سرفه های شدیدی می کردم و هرچی تلاش می کردم با سرفه راه تنفسمو باز کنم (با ایتکه شاید بیشتر از سی ثانیه هم نشد ولی خیلی طولانی به نظرم اومد) به بچه ها نگاه می کردم و یه لحظه فکر کردم "چقدر تنهام" هیچ کس نمی تونست کمکی بهم کنه با اینکه دلش می خواست... و نمونه های از این دست زیاده... من واقعا به حضور خدا تو زندگیم نیاز دارم... نه فقط واسه حل مشکلام... واسه اینکه هیچ انگیزه ای واسه تلاش برای یه زندگی بی معنی ندارم. به قول کامو، ترجیح می دم فکر کنم خدایی هست، و بعد مرگم بفهمم که نیست تا اینکه فکر کنم خدایی نیست و بعد مرگم بفهمم که هست! *** این روزا حرفای زیادی واسه گفتن دارم... اما فکر می کنم ارزش نوشتن و به زبون اوردن ندارن این روزا جای یکی خیلی خالیه... این روزا به این جمله خیلی فکر می کنم:  "این دریا سراسر یک حرف است، یک حرف پیوسته. همان حرفی که برای نگفتن آن، این همه حرف می زنیم و چه بی ثمر!"
۰ نظر ۲۰ مهر ۹۱ ، ۲۱:۲۴
قاصدک
برای شیمای عزیزم؛  *** ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور
۰ نظر ۱۱ مهر ۹۱ ، ۲۰:۱۲
قاصدک
دنیا کوچکتر از آن استکه گم شده ای را در آن یافته باشیهیچ کس اینجا گم نمی شودآدمها به همان خونسردی که آمده اندچمدانشان را می بندندو ناپدید می شوندیکی در مه        یکی در غبار               یکی در بادو بی رحم ترینشان در برف.آنچه بر جای می ماندرد پایی استو خاطره ای که هر از گاهپس می زند مثل نسیم سحرپرده های اتاقت را.************************************کاش اینجوری نبود، کاش راحت از کنار هم رد نمی شدیم، لااقل کاش خاطره وجود نداشت، ساخته نمی شد....نمی دونم ... کاش هرکس همه چیو تو همون لحظه با خودش می برد...چرا من انقدر با قانونای دنیا مشکل دارم؟! خدا جونم نمیشد جوری درستم میکردی که چشم بسته همه چیو قبول می کردم؟ یا طاقتمو زیاد میکردی؟  کاش انقدر چرا چرا نمی کردم! کاش "کاش رو نمی آفریدی"! کاش فرشته بودم تا چون و چرایی هم نمی کردم....امتحانت خیلی سخته خدا... رو نقطه ضعفم دست گذاشتی....من اونقدرا که فکر می کنی قوی نیستم...یا لطیف ارحم عبدک الضعیف
۰ نظر ۰۳ مهر ۹۱ ، ۲۰:۱۴
قاصدک

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدمها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی در مه

        یکی در غبار

               یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف.

آنچه بر جای می ماند

رد پایی است

و خاطره ای که هر از گاه

پس می زند مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را.

************************************

کاش اینجوری نبود، کاش راحت از کنار هم رد نمی شدیم، لااقل کاش خاطره وجود نداشت، ساخته نمی شد....نمی دونم ... کاش هرکس همه چیو تو همون لحظه با خودش می برد...

چرا من انقدر با قانونای دنیا مشکل دارم؟! خدا جونم نمیشد جوری درستم میکردی که چشم بسته همه چیو قبول می کردم؟ یا طاقتمو زیاد میکردی؟  کاش انقدر چرا چرا نمی کردم! کاش "کاش رو نمی آفریدی"! کاش فرشته بودم تا چون و چرایی هم نمی کردم....

امتحانت خیلی سخته خدا... رو نقطه ضعفم دست گذاشتی....من اونقدرا که فکر می کنی قوی نیستم...

یا لطیف ارحم عبدک الضعیف  

نوشته شده در دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:44 توسط قاصدک|
۰ نظر ۰۲ مهر ۹۱ ، ۲۰:۳۰
قاصدک