کهکشان نقره ای من

بایگانی

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۱ ثبت شده است

سکوت خونه تمرکزمو به هم میزنه، توجه مو به چیزایی جلب می کنه که در مواقع دیگه بشون فکر نمیکنم. مثله صدای کولر...که وصلم میکنه به روزای تابستونی...روزایی که میرفتیم تو حیاط تا درس بخونیم بعد رو آجرهای دیوار یادگاری می نوشتیم که امروز -/-/- امتحان فلان رو دادیم ... خدا کنه معدلم بالای 19/90 بشه و ...... سکوت خونه صدای بچه هایی که دارن زیر پنچره بازی میکنن رو چند برابر میکنه... منو می بره به روزایی که نبودم، به روزایی که دیگه نیستم... یه بار یه جا رفتیم طرفای اردبیل... یه دشت بود و آفتاب و گرما... یه تاب... نشستم، چشمامو بستم و تاب خوردم... صدای خنده ی شیرین دختر بچه ای که کنارم نشست تمام لحظه هامو نقاشی کرد... ته دنیا بود... قشنگترین لحظه هایی بود که با تمام وجودم چشیدم... لحظه های خوشبختی بی دلیل سکوت خونه، سکوت زندگیمو به رخم میکشه... باید بزنم بیرون، شاید رفتم خرید.دلم میخواد فقط بشینم پشت فرمون و فکر نکنم دارم کجا می رم یا کی باید برسم... دلم میخواد یه جا یه قرار بذارم و اول من برسم و بعد من بشم میز مورد نظر واسه چشمایی که میان تو و بی تابند!  میشه یه ذره بی فکر فکر کنم؟  میشه یه ذره اجازه بدی نفس بکشم؟ میشه یه ذره همه چی وایسته؟ من لحظه هامو میخوام...لازمشون دارم... نمیخوام اینجوری مثه چایی که ته لیوان مونده بریزمشون تو جوب... فقط به چند لحظه ی خاص احتیاج دارم که اینجا تو همین لحظه و تاریخ و وضعیت بمونه و من برم و برگردم ... قول میدم همه چی بهتر از  الان میشه...
۰ نظر ۲۸ خرداد ۹۱ ، ۱۰:۵۴
قاصدک
مثله یه حلقه ی بسته است، همه ی دنیای تو به تو ختم میشه. اول و آخر مسئول همه ی حس های خوب و بد خودت خودتی... هیچ کس نمیتونه حتی یک قدم بهت کمک کنه، حتی اگه بخواد ... *** در  بیرون خبری نیست. هرکه به بیرون چشم بدوزد در انتظار خواهد ماند و خواهد مرد.  به خود بازگرد، در آنجا همه چیز خواهی یافت زیرا همه چیز آنجاست بیرون ظلمات است از این چشمه ها جز رنج نمی جوشد..."اوپانیشادها"
۰ نظر ۲۵ خرداد ۹۱ ، ۰۸:۴۷
قاصدک
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت            هر کجا وقت خـوش افتـاد همانجاست بهشت دورخ از تیـــــــــرگی بخت درون تـــــــــــــو بــود             گر درون تیــره نباشد همه دنیــــاست بهشت
۰ نظر ۱۵ خرداد ۹۱ ، ۱۴:۳۶
قاصدک
somebody wants you somebody needs you. somebody dreams about you every single night somebody cant breathe, without you its lonely somebody hopes that one day you will see that somebody's me that somebody's me  yeaa...
۰ نظر ۱۱ خرداد ۹۱ ، ۱۳:۵۸
قاصدک
چشماتو ببند عزیزم... نباید خیلی چیزا رو ببینی، نباید حسشون کنی، تو حقشو نداری... چرا؟ این که پرسیدن نداره! هرکی یه سهمی داره ... یه سرنوشتی یه قسمتی تو سهم تو اینا نیومده! تو سهم تو فقط نداشتنش هست. * چرا وقتی داری فیلم میبینی، قسمت های تلخ و غمگین کاملا باور پذیرند ولی وقتی همه چی به خوبی و خوشی تموم میشه، غیر قابل باوره و فقط "فیلمه"؟! چشماتو ببند عزیزم. سعی کن نفهمی. نبینی. اصلا بش فکر نکن. اینجوری راحت تری.  * بارون می خوام. یه بارون تند و شدید که خیلی اتفاقی اون لحظه بیرون خونه باشم و خیس شم. اونقدر که همه ی لباس هام خیس شه، روسری بچسبه به سرم... و اشک هام با قطره هاش مخلوط شن. که کسی نتونه تشخیص بده که دارم میخندم یا گریه می کنم. بارون می خوام خدا... با یه رعد و برق بلند و طولانی... که همه ی شیشه ها بلرزه... و آسمون هی بباره... و من هی خیس شم. آسمون، من. من، آسمون ... من... سخت نگیر عزیزم، خودت مقصری، بیشتر از حقت می خوای... تو همین قدریــــــــ نه بیشتر. * حرفام دیگه واسه خودمم مفهوم نیست...
۰ نظر ۰۴ خرداد ۹۱ ، ۰۹:۵۰
قاصدک
آدم ها همه چیز را همین جور حاضر و آماده از مغازه ها می خرند. اما چون مغازه ای نیست که در آن دوست معامله کنند، آدم ها مانده اند بی دوست.تو اگر دوست می خواهی، مرا اهلی کن ...پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟گفت: یعنی "ایجاد علاقه کردن"؛ و این چیزی است که این روزها پاک فراموش شدهپرسید: راهش چیست؟گفت: باید صبور باشی، خیلی صبور
۰ نظر ۰۱ خرداد ۹۱ ، ۱۸:۲۱
قاصدک