کهکشان نقره ای من

بایگانی

۳ مطلب در دی ۱۳۹۱ ثبت شده است

دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داندشده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاندبه جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داندای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیرای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیردلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی توروی دل بود به سوی آستانه ی تو .... چرا کاری نمی کنی برام؟ من که دارم سعی می کنم...همش تو خرابش می کنی، تو هی داغ دلمو تازه می کنی. مگه من چقدر کشش دارم؟ چقدر توانایی دارم؟ مگه ایمان من چقدر محکمه؟  چرا کاری نمی کنی؟ من که خواستم تمومش کنم و دیگه بش فکر نکنم... من که هرکاری لازم بود با اینکه دوس نداشتم، انجام دادم...خودت می دونی کم پیدا میشن کسایی که بتونن مثه من کنار بیان ولی من کنار اومدم به خاطر تو به خاطر خودم پس چرا محکومم به اینکه همه چی جلو چشمم باشه؟ این حال و هوای لامصب چرا تموم نمی شه؟ من بیشتر از این نمی تونم آدمم...آدم اگه بذاره بره................................. چرا خدا آخه چرا اتفاقا اینجوری می افتــــــــــــــــــــــن؟ چرا تو تو همه مسائل و مشکلات زندگیم به بهترین شکل ممکن کمکم می کنی به جز این یه مورد؟ درست موردی که بیشتر از هرچیز برام مهمه؟ نفس هام کند شدن دیگه. قصه، قصه ی سینه ایست که با هر نفس می سوزد..........
۰ نظر ۲۳ دی ۹۱ ، ۰۷:۲۸
قاصدک
شبانگاهان، تا حریم فلک چون زبانه کشد، سوز و آوازم  شرر ریزد بی‌امان به دلِ   ساکنان فلک، نغمه ی سازم  دلِ شیدا، حلقه را شکند تا برآید و راه سفر گیرد  مگر یک دم گرم و شعله فشان تا به بام جهان، بال و پر گیرد  خوشا ای دل بال و پر زدنت شعله‌ور شدنت، در شبانگاهی  به بزم غم، دیدگان تری جان پرشرری، شعلهٔ آهی  بیا ساقی تا به دست طلب گیرم از کف تو، جام پی در پی  به داد دل، ای قرار دلم نوبهار دلم، می‌رسی پس کی؟  چو آن ابر نوبهارم من  به دل شور گریه دارم من  می‌توانم آیا نبارم من؟
۰ نظر ۱۷ دی ۹۱ ، ۱۸:۵۲
قاصدک
آدم ها از یک جایی در زندگی ات پیدا می شوند که فکرش را نمی کنی,  از همانجا که گم می شوند,  تعدادشان هم کم نیست,  هی می آیند و می روند,  اما . . .  این تویی که توی آمدن یکی شان گیر می کنی, و وای به حالت اگر که او فقط آمده باشد سلامی بکند و برود....
۰ نظر ۰۹ دی ۹۱ ، ۱۴:۴۲
قاصدک