کهکشان نقره ای من

بایگانی

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۱ ثبت شده است

واسه نیم ساعت منتظر بودن ترجیح دادم تو نمایشگاه کتاب ونک بگردم... اونجا رو دوست دارم، بوی دوست می ده! نمیدونم چرا هیچیم به آدم نرفته، هر دختری جای من بود وقت بیکاریشو می رفت تو مرکز خریدهای بالای میدون یا می رفت تو اکسیر آخرین مد لوازم خونگی رو می دید! ولی من تا مجبور نشم همچین کاری نمی کنم! بین کتاب ها اصلا زمانو حس نمی کنی که چجوری میگذره... از اول قرار گذاشتم که دنبال کتابی بگردم که به قول سهراب توش باد بیاد (!) یا از توش باد بیاد! {و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید...} نشد، گشتم، نبود، از گزیده اشعار نیچه گرفته تا نقد شعر حافظ، کتاب های خاله زنکی فهیمه رحیمی، آموزش آداب معاشرت، اشعار عارفانه دکتر شریعتی (که حاضرم قسم بخورم که اگه خودش زنده بود یه جمله ی قصار در وصف حال همین کسایی می گفت که نشستن کتابی رو که مثه یه ساختمون منسجم و مرتبط هس رو به شکل جمله های جدا جدا تیکه پاره کردن و ادعای شریعتی خوندن دارن!)، سه شنبه ها با مورفی، کتابای تازه چاپ مثه از "پائلوکوئلیو متنفرم" (که منم با این عنوان موافقم!!) و خیلی کتابای دیگه هیچ کدوم نشد اونی که من میخوام تو نگاه های سر سریم دنبال یه جمله وسط کتاب می گشتم که درگیرم کنه، جذبم کنه...نشد ولی ...کلا جدیدا نمی تونم یه کتاب رو تا آخر بخونم! وسطاش حوصلم سر میره!! نمی شه گفت که از بین اون همه کتاب، یه کتاب هم نبوده که توش باد نیاد...پس احتمالا بادگیر من اشکال پیدا کرده... باید یه فکری به حالش بکنم!
۰ نظر ۲۷ فروردين ۹۱ ، ۱۹:۱۳
قاصدک
ماه من غصه چرا؟؟؟ آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست، گرم...و آبی و پر از مهر به ما می خندد یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست *** ماه من غصه چرا؟؟ تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست *** ماه من  دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن کار آنهایی نیست  که خدا را دارند ماه من  غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست خدا هست هنوز او همانیست که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد *** ماه من... غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است اینهمه غصه و غم  اینهمه شادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند که خدا هست خدا هست خدا هست هنوز _____ خدایا باش...
۰ نظر ۱۵ فروردين ۹۱ ، ۱۷:۰۷
قاصدک
هر زندگی ای یک موسیقی متن داره، مثه فیلم ها... و این موسیقی مثله همه ی موسیقی ها اوج و فرود داره و مهمتر از اون، به یه سبک خاصه. نمی دونم کی موسیقی زندگی هر کس رو انتخاب می کنه ولی مطمئنم این شخص خود فرد نیست. چون لحظه هایی توی زندگی هر کس می رسه که احساس می کنه، زندگی فعلیش با اون چیزی که قلبا می خواد خیلی خیلی فاصله داره... البته شاید این لحظه ها گذرا و موقتی باشه ولی نمیشه وجودشونو انکار کرد. این حس هم به هیچ وجه یک نیرو و انگیزه واسه ادامه دادن یا بهتر کردن شرایط نیست. بلکه کاملا احساس ضعف می کنی، ضعف هم نه... یه جور تسلیم بودن چون واقعا نمیشه کاری کرد... زندگی مجموع تصمیم هاییه که میگیریم ولی باید به اینم فکر کرد که تو خیلی از این تصمیما آزاد نیستیم، ظاهرا چرا ولی باطنا نه! الان هم من نمی دونم دقیقا دارم چه کاری انجام میدم! آیا به این کاری که من بهش مشغول هستم میگن زندگی کردن؟! یا ... فقط خوشحالم که این حس، تو این فصل اومده سراغم! حداقل شادی طبیعت، هوای لطیف و خیلی نیروهای خوبی که تو این فصل هست، این حال رو خنثی می کنه! خدا روشکر که خدا هیچ وقت یادش نمی ره که درخت جلوی خونه باید پر شکوفه بشه، شمشادا باید جوونه بزنن، چمن ها باید سبز بشن و این بلبل که هیچ وقت نفهمیدم از کجا میاد، باید بشینه رو شاخه جلویی و با خوندنش منو مست کنه... خدا رو شکر که خدا از تکرار خسته نمی شه ... از تکرار مکررات اما این روزا بدجوری در به در دنبال دکمه ی "غلط کردم" می گردم! هر کی سراغی ازش داره به داد ما هم برسه! ;)
۰ نظر ۰۹ فروردين ۹۱ ، ۰۸:۰۵
قاصدک
حیلت  رها کن  عـــاشقا، دیوانه  شـــو  دیوانـه  شو        وانــــــدر دل آتش درآ، پــــروانه شو پــــــــروانه شو رو سینه را چون سینه ها هفت آب شوی از کینـه ها       وآنــگه شراب عـــشق را پیـــمانه شو پیمـــــانه شو هـــم خویش را بیگانه کن  هم خـانه را ویـــرانــه کن        وآنگه بیا با عاشـــقان هم خانه شو هم خـانه شــــــو باید کـــه جــــمله جان شوی تا لایق جانـــان شـــوی          گر سوی مستان میروی مستانه شـو مســــتانه شو
۰ نظر ۰۴ فروردين ۹۱ ، ۱۹:۵۵
قاصدک