کهکشان نقره ای من

بایگانی

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۰ ثبت شده است

توی عکس داره می خنده، "ظاهرا" داره می خنده... از اون لبخند های زورکی که عکاس هی گیر میده و انگار تو اون لحظه اصلا یادت می ره که قبلنا چه جوری می خندیدی! من که اونجا نبودم ولی اگه روی همین عکس هم زوم کنی و به چشماش دقیق شی... مثه روز روشنه مثه روز روشنه که اینی که تو چشماشه برق شادی نیست... کاملا واضحه...هیشکی هم نمی تونه انکار کنه که اینی که تو چشماشه غمه، غم! یه غم عمیق مثه یه قصه ی طولانی... توی عکس کنار هم هستند، خدا کنه که کنار هم تنها نباشن... مگه نه اینکه همه ازدواج می کنن که از تنهایی درآن؟ اگه قرار باشه بازم هرجا که هست دلش جای دیگه باشه، هوای یکی دیگه رو کنه، واسه شنیدن صدای یکی دیگه لحظه شماری کنه، تو چشمای یکی دیگه ذوب بشه، و با یکی دیگه احساس کنه که به هیچی دیگه از این دنیا احتیاج نداره ... اونوقت اینجا چیکار می کنه؟ این کیه کنارش؟   خیلی جاها، تو خیلی از تصمیم های زندگی، نه تنها عقل به بن بست می رسه، بلکه دل هم کم میاره...!
۰ نظر ۲۵ آذر ۹۰ ، ۱۴:۰۸
قاصدک
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت                                      آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم                                     گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
۰ نظر ۱۶ آذر ۹۰ ، ۰۹:۴۴
قاصدک
دلم یه دنیای دیگه می خواد. اصلا خیلی وقت ها فکر می کنم که این دنیا واسه من درست نشده، واسه من نیست. انگار وقتی داشتن درستش می کردن، کسی از من نپرسید: توچی؟ خوشت می یاد؟ از نظر تو چیزیش کم یا زیاد نیست؟! هیچ کس از من نپرسیده...مطمئنم. ولی حقشو داشتم؛ درسته که به جز من خیلی های دیگه تو این دنیا بودن و هستن و خواهند بود ولی خب هرکس به اندازه ای که داره توش زندگی می کنه، سهم داره...نداره؟! یعنی حداقل یه نیاز سنجی می کردن، مگه وقتی می خوان یه کار جدید شروع کنن یا یه سیستم جدید راه بندازن اول نیاز سنجی نمی کنن؟ ببینن کی چی می خواد؟ این دنیا هیچ تعلقی به من نداره... چیزایی که من میخوام توش نیست، چیزایی که توشه هم به درد من نمی خوره! اصلا هم حرف بهتر بودنو اینا نیست، حرف تفاوته! از پایه و بنیان به هم نمی خوریم!! حالا اینکه با این شرایط من اینجا چیکار می کنم و چیکار باید کنم، خدا عالمه... طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق                                                       که در این دامگه حادثه چون افتادم من ملک بودم و فردوس برین جایم بود                                                         آدم آورد در این دیر خراب آبادم
۰ نظر ۱۱ آذر ۹۰ ، ۱۴:۵۳
قاصدک
بعد n سال اس ام اس زده... حتی شماره اش عوض شده که من نداشتم، یه اس ام اس احساسی-عاطفی، از اونا که میگن: وااای چه روزایی بود... چه خاطره هایی بود ... دلم تنگ اون روزاست و ... منم یه لحظه هوایی شدم، رفتم به اون روزاا، گفتم چه بچه با معرفتیه... یاد ما کرده... اس ام اسای گوشیمو زیر و رو کردم تا یه دونه قشنگشو پیدا کنم، از اونا که واسه هرکسی نمی فرستم... و فرستادم.   بعد چند دقیقه، دوباره اس ام اس از همون: سلام، خوبی؟ شماره استاد فلانی رو داری؟!!!   ما رو بگو! خیال ورمون داشت که یکی ... "آدمهای دنیای من تنها فعل هایی را صرف می کنند که برایشان صرف دارد...! آدمهای دنیای تو چطور؟!‎"
۰ نظر ۰۸ آذر ۹۰ ، ۱۵:۲۰
قاصدک
زیاد مهم نیست که این اولین مطلب وبلاگه... میشه با این شروع کرد که: وقتی نیستی، جوری نیستی که انگار از اول هم نبودی.
۰ نظر ۰۷ آذر ۹۰ ، ۱۴:۱۷
قاصدک