کهکشان نقره ای من

بایگانی

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۰ ثبت شده است

کاش یه غریبه پیدا می کردم... یه غریبه ی غریبه، اونوقت یه دل سیر باهاش درد دل می کردم. بدون ترس از اینکه چه فکری در موردم می کنه یا دونسته هاش برام دردسر می شه بعدا کاش پیداش می کردم...
۰ نظر ۲۲ اسفند ۹۰ ، ۱۹:۴۸
قاصدک
جز حضور تو، هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام...حتی عشق را [و حتی پایان نامه ام را!!! :دی] *حسین پناهی*
۰ نظر ۲۰ اسفند ۹۰ ، ۱۷:۳۳
قاصدک
هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ... هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند ! با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند ! مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟! هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ... چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟! هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند ...تا کی باید ادامش بدی رو نمی دونم دیگه! : دی
۰ نظر ۱۳ اسفند ۹۰ ، ۱۲:۴۷
قاصدک
چه دل خوشی دارند چشم هایم وقتی نیستی هم از پی تو می گردند...
۰ نظر ۰۷ اسفند ۹۰ ، ۲۰:۰۳
قاصدک
بچه که بودم با خواهرم کلی بازی عجیب غریب می کردیم... بازیایی که به فکر هر بچه ای نمی رسید، اصلا سراغ بازی های لوسی مثه خاله بازی و این جور کارا هم نمی رفتیم...بعدها که رفتیم مدرسه فهمیدم کلی از اون بازی ها خودش یک آزمایش علمی بوده!! و ما یه پا دانشمند بودیم واسه خودمون! یه بار وسط یه بازی بودیم که نمی دونم چی شد که به این فکر افتادیم یه بار لب همدیگرو بوس کنیم! اون موقع نمی دونستیم اصلا همچین کاری هم میشه کرد. یادمه وقتی امتحان کردیم هر دومون حس کردیم که چه حس عجیبی داره...خب لب یه ذره خاص تره نسبت به پوست صورت و اینا...ولی خیلی خوشمون نیومد و به کل فراموش کردیم. ولی تا چند وقت بعد به هرکی می رسیدیم ازش می پرسیدیم که تا حالا لب کسی رو بوس کردی؟!! از چه کسایی هم پرسیدیم!! مامان، بابا، دوستا، تو مدرسه...!!! ولی یادم نمی یاد که کسی عکس العمل خاصی نشون داده باشه...یا حداقل من نفهمیدم اون موقع...حتما طرف یه جوری پیچونده بودمون دیگه!! تا اینکه تو دوره ی راهنمایی کتاب سینوهه رو خوندم...این سینوهه هم تجربه ی مشابهی با من داشته! منتها اون از یه دختر شروع کرده بوده...ولی اونم حس کرده چه عجیبه! تازه اونوقت بود که فهمیدم عجب سوالی از ملت پرسیدم! و کلی تو دلم خجالت کشیدم. نمی دونم حالا چرا یاد این خاطره افتادم... *** من بودم و اوج بال من کودکیم دریا دریا زلال من کودکیم                                           دنباله ی بادبادکی در کف باد                                           من بودم و بی خیال من کودکیم
۰ نظر ۰۴ اسفند ۹۰ ، ۲۰:۱۹
قاصدک