کهکشان نقره ای من

بایگانی

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۰ ثبت شده است

دلتنگ شدن حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش را می کند...
۰ نظر ۳۰ بهمن ۹۰ ، ۱۶:۱۴
قاصدک
یه تیکه کاغذ سفید همیشه منو وسوسه می کنه به نوشتن،‌خیلی وقته ننوشتم، یعنی اون جوری که دلم می خواد ننوشتم، چیزی که بنویسی و بدونی هیچ کس نمی خوندش با چیزی که بنویسی و بدونی ممکنه کسی بخونه،‌زمین تا آسمون فرق داره... نوشته هایی که به قصد خونده نشدن نوشته می شن یه چیز دیگن، یه حال و هوای دیگه دارن...شفافن و زلال.... توی این نوشته ها دقیقا خودتی... انقدر نقابت کنار می ره که حتی بعضی وقتا، وقتی برمی گردی و نوشته های قبلیتو می خونی یه لحظه شک می کنی که اینا رو من نوشتم؟! این منم یعنی؟ کلا "من" خیلی عجیب غریبه...خیلی غیر قابل پیشبینیه... نمی دونم چرا خیلی وقتا به خودم شک می کنم، به واقعیت و حقیقت...به این دو مفهوم که کلی با هم متفاوتند و کم کردن اختلافشون معادله پیدا کردن جواب بزرگترین سوالای آدمه... همه چیزه زندگی مون مثه یه خواب می مونه،‌ شاید اصلا حرف فیلم تلقین (Inception) راست باشه، ‌شاید او زن راست می گفت که همه چی خوابه ...فقط وقتی بیدار می شی که بمیری... اصلا اگه جای مفهوم خواب و بیداری رو عوض کنیم، به تناقض نمی رسیم... مثه چیزایی که توی اون فیلم می گفت وقتی خوابی درد رو حس می کنی (مثل ما که الان درد رو حس می کنیم)، یا وقتی کشته بشی بیدار میشی ... وقتی یه خواب شروع می شه هیچ وقت متوجه نمی شی که قبلش کجا بودی یعنی از کجا به اون مکان رسیدی (اصلا تو خواب به این موضوع فکر نمی کنی)، اصلا نمی دونی که خوابی، یعنی باورت نمیشه، ‌فقط اون لحظه ی پایان که خواب تموم میشه تازه می فهمی خواب بودی، یه جای دیگه بودی... یه جمله ی فلسفی می گه :" خواب دیدم پروانه بودم، از خواب پریدم...نمی دانم که پروانه از خواب پرید یا من؟ " البته اصل جمله،‌ جمله بندی قشنگتری داره که یادم نیس. ولی شاید بودنِ الانه من یه خوابه ... یه خواب که منِ اصلیم داره می بینه... یه جای دیگه است و از کجا معلوم خواب های دیگه ای ندیده باشه؟ و کی می خواد از این خواب بلند شه؟ و شاید واسه همینه که الان همیشه واسم سواله که من اول کجا بودم؟ چی شد که اینجام؟ نکنه ... همه ی اینها به علاوه ی این که ... چند روز پیش یه جمله دیدم از حضرت علی:دنیا خوابی است...هرکس آن را باور کند زیان کرده است.
۰ نظر ۲۶ بهمن ۹۰ ، ۰۸:۵۹
قاصدک
حال مرا می پرسی؟ بین که چونم: ***** دیدم در آن کویر درختی غریب را محروم از نوازش یک سنگ رهگذر تنها نشسته ای ،بی برگ و بار زیر نفسهای آفتاب در التهاب در انتظار قطره باراندر آرزوی آب ابری رسید چهر درخت از شعف شکفت دلشاد گشت و گفتای ابر ...ای بشارت بارانآیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟ غرید تیره ابر برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر ای کاشخاکستر وجود مرا با خویش می برد باد باد بیابانگردای داد دیدم که گرد باد حتی خاکستر وجود مرا با خود نمی برد...                                           حمید مصدق
۰ نظر ۲۵ بهمن ۹۰ ، ۰۷:۳۲
قاصدک
صدایم کن صدایم کن صدای تو ترانه است نفس های تو در گوشم کلامی عاشقانه است اگر از بودن و ماندن بدون عشق دلگیرمصدایم کن به آوازی که من بی عشق میمیرم اگر خوابم اگر بیداراگر مستم اگر هشیارصدایم کندر آغوشت نگاهم دار کویرم من اگر گلزاراگر هیچم اگر بسیارصدایم کن ...در آغوشت نگاهم دار *** با صدای فرامرز اصلانی فوق العاده ست...
۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۰ ، ۱۸:۵۷
قاصدک
چند روز پیش تو یه وبلاگ یه پستی رو خوندم که توش یه خاطره تعریف کرده بود،‌ گفته بود که یه روز که آب و هوا خوب نبوده و کلی عجله داشته، توی دلش آرزو می کنه که یه نفر پیدا شه و به خاطر خدا اونو سوار کنه... که درست چند دقیقه بعد، ماشینی می یاد و آخر سر هم کرایه نمی گیره و می گه من مسافرکش نیستم واسه رضای خدا سوارتون کردم! منم وقتی داشتم خسته ی خسته از شرکت برمی گشتم (و اون روز ناهار هم نخورده بودم و سرم گیج می رفت) یاد خاطره ی اون بنده خدا افتادم و با خودم گفتم کاش یه بار هم واسه من اینجوری پیش بیاد... درست همون لحظه صدای یه مسافرکش رو شنیدم که دقیقا مقصد مورد نظر منو بلند داد می زد! هیچ وقت ندیده بودم از اینجا تاکسی داشته باشه! کلا مسیر بدی بود...خلاصه کلی ذوق کردم که ای ول!‌! درسته این پولیه و اون مجانی بود ولی همینم غنیمته... همین جوری که تو تاکسی نشسته بودم و لحظه ی رسیدن به خونه و استراحت و ...رو تصور می کردم، یه لحظه حس کردم چقدر اینجاها عجیب غریبه...! اصلا چرا انقدر طول کشیده و نرسیدم هنوز؟! از بغل دستی ام پرسیدم: آقا این کجا می ره؟!! نمی دونم چقدر طول کشید تا جوابمو بده ولی تو همون چند ثانیه هرچی دعا و ورد بلد بودم دوره کردم... که جواب داد: " شهریار دیگه"!!!!!! من کجا، شهریار کجا؟!!!! ساعت 7 شب،‌وسط جاده، گیج وخسته....به معنای واقعی کلمه برق از کله ام پرید! این که چی جوری برگشتم و چقدر هم اعصابم داغون شد و ... بماند! فقط من موندم چه جوری به خدا بگم: " بابا دمت گرم!"
۰ نظر ۱۶ بهمن ۹۰ ، ۱۰:۵۰
قاصدک
خدایاببین که چگونه دانه های برف اشک شادی به چشمانم می آورند...ببین که چگونه وزش یک نسیم پاک روحم را تازه می کندببین  چگونه رویش جوانه ها، امید در دلم می کاردببین که یک لبخند چگونه ذرات وجودم را نوازش می دهدخدایاببین که من چگونه با همین چیزهای کوچک خوشم ... زندگی می کنم و نفس می کشمببین که بزرگترین آرزوهایم، کوچکترین توانایی تو اندخدایانگذار خرد شومنگذار بشکنمپناهم باش ************ نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل                                            چو تخته پاره بر موج رها رها رها  من ز من هرآنکه او دور  چو دل به سینه نزدیک                                            به من هر آنکه نزدیک  از او جدا  جدا  من نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی                                            که تر کنم گلویی به یاد آشنا من ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟                                            که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟ ستاره ها نهفتم در آسمان ابری                                           دلم گرفته  ای دوست! هوای گریه با من ...
۰ نظر ۱۴ بهمن ۹۰ ، ۱۸:۰۸
قاصدک
یعنی اگه یه ذره حوصله داشتم خوب بود! یه موقع هایی دعا می کردم سرم خیلی شلوغ باشه انقدر که وقت فکر کردن به هیچ چیز دیگه ای رو نداشته باشم...اما این روزا با اینکه واقعا درگیر کلی کارم، دلم میخواد یه جا بشینمو به همه چیز فکر کنم به جز کارام!!!! :دی پرواز در هوای خیال تو دیدنی ستحرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ستشعر زلال جوشش احساس های مناز موج دلنشین کلام تو چیدنی ستیک قطره غم کنج دلم را گرفته استاین قطره هم به شوق کلامت چکیدنی ست
۰ نظر ۰۶ بهمن ۹۰ ، ۱۵:۰۳
قاصدک
بعضی افکار مثل تار عنکبوت می مونن، وقتی می افتی توشون، در اومدن خیلی سخت میشه... هر چی بیشتر تلاش کنی بیشتر توش گیر می کنی، به تن ذهنت می چسبن و نمی ذارن زندگیتو بکنی!! بهترین راه پیدا کردن یه قیچی بزرگه تا رشته ی اصلی این تار رو قطع کنه...
۰ نظر ۰۶ بهمن ۹۰ ، ۱۴:۵۵
قاصدک