کهکشان نقره ای من

بایگانی

۷ مطلب در دی ۱۳۹۰ ثبت شده است

۰ نظر ۳۰ دی ۹۰ ، ۰۸:۴۶
قاصدک
زندگی میکنم  حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!! چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد بگذار هر چه از دست میرود برود....!!!! من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد "حتی زندگی را"
۰ نظر ۳۰ دی ۹۰ ، ۰۸:۱۸
قاصدک
شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین *** با خودم می گفتم: "زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست" زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ !!!هیچ *** "زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند" شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند *** زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق "زندگی، فهم نفهمیدن هاست" زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است *** وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند چای مادر، که مرا گرم نمود نان خواهر، که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم "زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت" زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم. [سهراب سپهری]
۰ نظر ۲۵ دی ۹۰ ، ۱۸:۵۶
قاصدک
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز ریسمانی کن از آن موی دراز، تو بگیر، تو ببند! تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو! قصه ابر هوا را تو بخوان! تو بمان با من تنها تو بمان! در دل ساغر هستی تو بجوش،  من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست، آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش! "http://parand.se/tr-moshiri-akharin-joreh.htm"
۰ نظر ۲۱ دی ۹۰ ، ۱۹:۰۴
قاصدک

اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز

ریسمانی کن از آن موی دراز،

تو بگیر،

تو ببند!

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو!

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش،

 من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست،

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!


"http://parand.se/tr-moshiri-akharin-joreh.htm"


نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ساعت 22:34 توسط قاصدک|
۰ نظر ۲۰ دی ۹۰ ، ۲۰:۳۰
قاصدک
دوست دارم یه روز بشینم مفصل فکر کنم به اینکه اگه از اون اول نبودی چی می شد؟ چی می شد که اصلا هیچ حضوری تو زندگیم نداشتی؟ اون وقت من این همه لحظه رو چیکار می کردم؟ نمی تونم تصور کنم... البته این خاصیت این دنیاس که نمیشه حالت های پیش نیومده رو توش تصور کرد... وقتی نشده چه جوری تصورش کنم؟!  ولی خدایی کاش نبودی... تقصیر تو نیست... تقصیر منم نیست... تقصیر کیه پس این وسط؟ کاش بی خیال ما می شدی! یه جور پاک شدن... فراموش کردن نه ها، فراموش کردن خیلی سخته من آدم این کار نیستم... اصلا نبودی که مجبور نباشم پاکت کنم! بودنت پرده ی قشنگی از زندگی واسم نساخت... همش حس هایی بوده که آرزو می کردم بگذره...که زمان بیاد و یه کاریش کنه تا درست شه......حس های تلخی که فقط تو رویا می شد شیرینشون کرد، حس هایی که اوضاع منو بدتر کرد روزامو تلخ تر... دلمو تنگ تر....   " تلخی بیدار شدن از یک رویای شیرین به دیدنش نمی ارزد"
۰ نظر ۲۰ دی ۹۰ ، ۱۹:۲۱
قاصدک
یه وقتایی خیلی بد میشم. خودم می دونم که حرفم ناراحتت می کنه، ولی بازم به زبون میارمش نمی دونم چرا یه وقتایی می فهمم که داری از چشمام می فهمی که دارم بهت دروغ میگم، ولی با اعتماد به نفس تمام به دروغ گفتنم ادامه می دم، تو با نجابت خاصی به روت نمیاری و من با جسارت خاصی به روم نمیارم! من یه وقتایی خیلی بد میشم تمام اون حرفای قشنگی که خودم گفتم که باورشون دارم، تمام اون نکاتی که دوست دارم بقیه موقع برخورد با من رعایت کنن، همه رو ، خیلی راحت "خودم" زیر پا می ذارم... خیلی راحت و من استعداد عجیبی توی درک نگاه آدما دارم... نگاه رو از حرف هم بهتر درک می کنم... و فکر کن که با این وضع چه فشاری رو زیر نگاه سنگین تو تجربه می کنم می دونم دلت شکست... می دونم ببخش فقط به خاطر اینکه "منم آدمم..."
۰ نظر ۰۸ دی ۹۰ ، ۲۰:۴۸
قاصدک