کهکشان نقره ای من

بایگانی

گاهی باید در زندگی گوشه ای بشینی و زل بزنی به آدم های اطرافت
به این که چقدر این مخلوقات جورواجورند و متفاوت و گاهی عجیب
چقدر بعضی هاشان را نمی شود درک کرد.
و بعضی هاشان را نمی توان حدس زذ.
و در برابر بعضی هاشان نمی توان تعحب نکرد!

اما یادم نرود که در پایان نمایش، هرچه دیدم نباید مرا تغییر دهد.
من منم.
و مطمئنم قحطی هم که بیاید نسل آدم های خوب و مهربان و پاک هیچ وقت منقرض نمی شود.


دیگه حوصله ندارم واسه بقیه زندگی کنم.

بسه دیگه شوآف

دلم میخواد تو دنیای خودم سیر کنم

دور و برم شلوغه، آدمای مختلف با سلیقه های مختلف

ولی تحسین و تذکر بقیه برام مهم نیست.

۰ نظر ۱۲ آذر ۹۶ ، ۱۲:۳۷
قاصدک

همیشه اقصاد ایران رو به بچه پولداری تشبیه میکنن که دستش تو جیب باباشه و با خیالت راحت از فروش نفت درآمد به دست میاره و این باعث میشه هیچ وقت روی پای خودش نایسته و به سمت تولید نره.

حالا الان که داره بازار استارت آپ ها داغ میشه، یه لحظه توجه ام به این جلب شد که باز هم جهتی که داره شکل میگیره به سمت اقتصاد مولد نیست. باز هم خبری از تولید نیست. درسته که برای شکل گرفتن یه استارت آپ و تبدیل شدنش به یک شرکت تجاری فرآیندهای با ارزشی طی میشه ولی تا الان نمونه های موفقی نداشتیم که محصولی با ویژگی های منحصر به فرد تولید کنند و این شرکت ها حول کارهای خدماتی مثل واسطه گری، تسهیل خرید و فروش، حمل و نقل و مشابه این موارد شکل گرفتند.

یکی از مهمترین چیزهایی که تو این وضعیت خیلی به چشم میاد تشویق هر چه بیشتر مصرف گراییه. جامعه ما همین طوری هم داشت به سمت مصرف گرایی میرفت و با ظهور و پیاده سازی ایده های اینچنینی یه شتاب درست و حسابی هم میگیره! ایده هایی که همواره دارن به خرید و مصرف تشویق میکنند، بخر این تخفیف داره بخر این جدید تره، دکوراسیون خونه ات قدیمی شده، لباس هات تکراری شده، متد های جدید آرایش اومده. چرا خودت رو به زحمت میندازی؟ به جای اینکه غذا درست کنی آماده شو بخر، به جای اینکه تو تلاش کنی ما جات تلاش می کنیم! تو بخر بخور بخواب D:

و البته در اغلب موارد اون شرکت هم خودش کاری انجام نمیده بلکه نقش یه واسطه رو بین فروشنده/ صاحب کار/ تولید کننده و کاربر ایجاد میکنه. حتی به نظر من مشاغلی که به واسطه این شرکت ها ایجاد میشن جزو مشاغلی به حساب نمیان که باعث رشد افراد جامعه بشه. یعنی تصور کن تا چند وقت دیگه چند نفر به راننده موتور و ماشین و پیک بودن و تحویل بار رو میارن؟ نمیگم اینا کارهای خوبی نیست ولی کسی که 30 سال رانندگی کنه باز هم راننده است بدون پیشرفت بدون تخصص بدون مهارت و فقط با کلی فرسودگی جسمی و روحی. بنابراین باز هم این اقتصاد مولد نیست. شده یه اقتصاد خدماتی.

من عزمم رو جزم کردم بیام تو این حوزه ولی این موضوعی که گفتم خیلی ذهنمو مشغول کرده و مدام فکر میکنم چجوری میشه حلقه ای به این حلقه اضافه نکرد.


* اینم اضافه کنم که منظورم همه استارت آپ ها و شرکت ها نیست، بلکه اکثریت اونها و صد البته مطرح ترینشون مد نظرم بود.

۰ نظر ۱۳ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۳۴
قاصدک

اگه یه بچه داشته باشم یا اگه یه روزی بخوام به بچه ها درس بدم، مهمترین درسی که از همون سن پایین آموزش میدم آمار و احتمالاته. از دنیای ریاضیات بعد از چهار عمل اصلی و جدول ضرب (!)، مفاهیم و قوانین آمار و احتمال بیشترین و مفیدترین چیزایی هستن که تو زندگی روزمره به کار میان. بهش مفهوم توزیع نرمال یا نرخ پایه رو یاد میدم، یاد میدم پیشامدهای مستقل و غیر مستقل چه تفاوت هایی با هم دارن همون قضیه تاس ها یا قمارباز خودمون رو براش باز می کنم. در مورد میانگین و خاصیت اش میگم و اینکه خیلی وقت ها میتونه آدمو فریب بده. حتی اینکه استدلال استقرایی خیلی وقتا جواب درستی نمی ده. مفهوم تصاعد و رشد تصاعدی برای وقتی که میخواد تصمیمات مهم مالی بگیره. بهش یاد میدم همیشه بتونه احتمالات رو با میزان وقوعشون تخمین بزنه و صرفا به احساسش متکی نباشه.

خلاصه با اینکه رشته ام آمار نیست و تو دوران دبیرستان هم خیلی علاقه ای بهش نداشتم، بهش یاد میدم علم آمار یکی از بنیادی ترین و کاربردی ترین علوم دنیاست. 

۰ نظر ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۰۷:۵۰
قاصدک

زندگی خنده های لحظه ای است میان حجم انبوهی از فشارهای زنده بودن.


۰ نظر ۰۶ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۱
قاصدک

تا قبل از امسال معلم هایم همه صلح طلب بوده اند. مثلا همگی بر این نظر بودند که خودم را درگیر حاشیه و تنش و چیزهای بی خود نکنم و بگذارم هر کی هر غلطی خواست بکنه و تهش یه جوری حالش را بگیرم (و یا باور داشته باشم که خدا این کار را انجام خواهد داد). امسال واحدهای جدیدی باید پاس کنم. وقتی به رئیس گفتم حداقل اتاقم را عوض کنم که هر روز چشمم به جمال این رفیقان شفیق روشن نشود، قهقه زد! گفت باز که میخواهی فرار کنی! گفت وایستا بجنگ چرا هی میری کنار وایمیستی؟ گفت 7 میلیارد آدم روی کره زمینه، مگه همشون تو جبهه تو هستند؟ همیشه پشتت هستند؟ دنیا همه جور آدمی داره ناتو، چشم سفید، حسود، بد طینت. میخوای از دست همشون فرار کنی؟

دیدم پر بیراه نمیگه. دیدم میشه در حالی که لبخند به لب داری و تو دلت داری به این بازی مسخره میخندی، شمشیرو تا ته بکنی تو شکم طرف!! خب اینم از بستر سازی های مناسب مملکته که این چیزا رو خوب یاد آدم میده که همچین آب دیده و رویین تن شی و کمتر نقطه ضعف داشته باشی. یه چیزی که خیلی ازش خوشحالم اینه که توی این چند سال به توصیه سخن بزرگان و هزار منبع دیگه نقاط ضعفم رو پیش کسی رو نکردم و به کسی اعتماد زیادی نداشتم.

و باز هم یه چیز دیگه این که، امروز فکر کردم همین که تا الان ازدواج نکردم که طلاق گرفته باشم یکی از برجسته ترین دستاوردهای زندگیم بوده! 

۰ نظر ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۴۷
قاصدک

درست لحظه ای که از پنجره طبقه پنجم، زمین خالی جلوی ساختمان را دیدم که در اثر باراش باران و هوای مطبوع بهار، سبز و دل انگیز شده یک آن آرزو کردم بال داشتم و با یک خیز کوچک آن ها را باز می کردم و شادمان و پر نشاط در آسمان اوج می گرفتم...

۰ نظر ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۵۰
قاصدک

اگر تهاجم فرهنگی و دشمن قسم خورده و دست های پشت پرده و اینجور چیزها راست باشه، باید بریم پیداشون کنیم و بگیم آقا تو بردی، خیالت تخت.

۰ نظر ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۵۶
قاصدک

آه خدا. چقدر زندگی کارمندی احمقانه، مسخره و تهوع آوره! یعنی 30 سال پیش هم همین بوده؟ یعنی تو کشورهای دیگه هم سبک زندگی کارمندی همین قدر مسخره و ضایع است؟!

میگفت این حرف من نیست، سابقه تجربه مدیران موفق نشون میده که خودشونو با شرایط منطبق می کردن (سازش کار)، گاهی علنا می گفتن که ما با این کار موافق نیستیم ولی چون بالا دستیمون گفته باید انجام شه (یه محافظه کار که افسارشو داده دست بقیه)، همیشه و همیشه دستور بالا دست براشون حکم همه چیز رو داشته! مثلا تا یه روز، یه کاری میکردن بعد فرداش دستور میومده که آقا صلاح نیست اینجا بشینی باید از امروز پاشی اونور بشینی. اوشون هم میگفته چشم. اصلا جای بحث هم نداره چون حتما صلاحی پشتش هست که قابل بیان نیست! آخه مگه میشه؟ مگه میشه یکی اینا رو به عنوان مزیت اخلاقی و حسن نام ببره؟ 

تو اپیزود آخری که پارسا پیروزفر تو نمایش ماتریوشکا اجرا می کنه، یک آدم به تمام معنا محافظه کار رو نمایش میده که باید مشخصا اسم مدیران دولتی رو روش میذاشتن.  


۱ نظر ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۱۲
قاصدک

نخواستم بیدار شم. اون لحظه آدم هزارتا تصمیم میگیره. دوباره خوابم برد. تو اتاق بود. داشتم حاضر میشدم با هم بریم. ودی پرسید کجا میری؟ اون کنارم تو اتاق بود، انگار نمی دیدش. گفتم دانشگاه و خندیدم. داشتم خط چشم میکشیدم. دیدم قلمش پهن شده. کشیده شد رو لبم. نشونش دادم که یه خط عمودی قرمز رو لبم افتاده. صدای آهنگ اومد. کنار هم بودیم. رقصید. رقصیدم. کنار هم میخندیدیم. بابا داشت از جلو در رد میشد. زیر گوشش گفتم بابا پدرمونو در میاره. گفت بیخیال. خندید.

تو راه پشت کامیون نوشته بود «خوشا دیدار ما در خواب»

۰ نظر ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۴۱
قاصدک

بی پولی بد است. بی پولی خر است. بی پولی در کمین ماست. 6 ماه تمام حقوقم درست و حسابی پرداخت نشد. حرص خوردم. عصبی شدم. دعوا کردم. بحث کردم. تهدید کردم. ضربان قلبم بالا رفت. لاغر شدم. شب ها خواب های چرت و پرت دیدم. کمی از ابروهایم ریخت حتی! آخر به رئیس محترم گفتم من میروم، پول هم برای خودت. چک کشید و کلیه معوقات را یک جا داد، گفت بمان. شوخی کردیم (نگفت شوخی کردیم ولی بیشتر شبیه همین بود).

چک را دیدم. مبلغ چک را. درست بود. خوشحال شدم؟ نه.

انتظار داشتم توی چک چه باشد؟ تمام حقوق زیر پا گذاشته بشر را با من تسویه کرده باشند؟ از یک شهروند عادی به شهروند ثروتمند و مرفه بی درد تبدیل شده باشم؟ تمام مشکلات و غم ها از زندگی ام رخت بر بسته باشند؟

در آن چک اینها نبود. مبلغی بود، ولی هر چه فکر می کردم نمی فهمیدم که آیا واقعا ارزش داشت به خاطر این مبلغ  6 ماه تمام -بله شش ماه که برابر است با نصف یک سال- در حال غر زدن و فحش و لعنت فرستادن به این و آن باشم؟ چقدر احساس حماقت کردم...

تشابه نزدیکی است بین این لحظه با لحظه ای که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا* پس از 70 جنگ و کشته شدن تعداد زیادی از سربازان با خود فکر می کند تمام این مدت واقعا برای اعتقاد خود جنگیده است یا برای قدرت؟


* صد سال تنهایی- گابریل گارسیا مارکز


۰ نظر ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۱۱:۲۹
قاصدک